از مدیریت نیروی انسانی ادارمون ،برای تبدیل وضعیت نیروهای قرار دادی، دو جور فرم فرستاده بودن به واحدها ،یکی برای گرفتن گواهی عدم سوء سابقه پیشینه و یکی دیگه هم یه سری آزمایش و تست سلامت بود.
منم چون نگران وضعیت گزینش ومصاحبه ام بودم ،همون روز دل را به دریا زدم وبا حاج خانومی که مسئول خواهران تو حراست بود صحبت کردم
.بهش گفتم که فرم هایی برای تبدیل وضعیت کارکنان به واحدها اومده وچون من نگران نتیجه مصاحبه ام هستم ،نمیخوام روی فرمها اقدام کنم، وجریان مصاحبه را براش توضیح دادم،
بهم گفت که قضیه را پیگیری میکنه ونتیجه راتا فردا بهم اطلاع میده ،فردای اون روز تا ظهر خبری نشد،ظهر توی نماز خونه ،اروم اومد کنارم و….
گفت:” برو روی فرمها اقدام کن،مصاحبه ات هیچ مشکلی نداره”
،
خیلی ذوق کردم
باورم نمی شد،
اونقدر که ،
بهش گفتم :”حاج خانوم خیلی خوشحال شدم ، اگه از شما خجالت نمیکشیدم ،به خاطر این خبر،
بغلتون میکردم”،
صورتش جدی بود ولی با این حرف من خنده اش گرفت ،
بهم گفت: “گزینش باید تو محیط کار انجام بشه ،من همیشه شما را میبینم که رفتار متینی دارین ،خیالتون راحت باشه “.
………..
همسر من ،بعنوان یه شرکت خصوصی تا چند سال پیش ، قرار داد پشتیبانی با اداره ما داشت ، نرم افزار جامعی براشون طراحی کرده بود که حتی بعد از اینکه برنامه جدیدی از طرف وزارت خونه معرفی شد،نرم افزار قبلی همچنان به خاطر امکانات ویژه ای که داشت ،به صورت موازی،در کنار برنامه جدید استفاده میشدو…
روی همین سوابق و یه سری روابط وآشناییهای قبلی بود که با خالی شدن این پست ونیاز به یه مهندس کامپیوتر کارآمد، به همسرم پیشنهاد همکاری دادن وهمسرم به دلیل مشغله زیاد قبول نکرد و منو پیشنهاد کرد،بعد از یه سری صحبتهای مقدماتی با مدیر واحد و…
یه حکم قرارداد89 روزه برای من صادر شد و از آذر ماه سال پیش ، شروع به کار کردم.
از واحدهای مختلف اداره ، اعتراضهایی نسبت به استخدام من وجود داشت،حتی در جریان بودم که دونفر از همکاران رسمی که مهندس کامپیوتر بودن ،تقاضای این پست را داده بودن و دنبال قضیه جابجایی شون بین معاونتها بودن ، ولی با مخالفت مدیرمون مواجه شدن.
دقیقا روز اولی که شروع به کار کردم ، سرورنرم افزاری که همسرم تقریبا ده سال پیش برای این معاونت طراحی کرده بود ، تو اتاق سرور اتصال کرد وسوخت
، الان متوجه میشم که قضیه به اون سادگیها هم که فکر میکردم نبوده.
خانم “پ” از جمله کسانی بود که علنا با شروع به کار من مخالف بود ولی از اونجاییکه دو مدیر مافوق اون ،از من حمایت میکردن ،نتونست کاری انجام بده، اما سر قضیه از کار افتادن سرور، پیش مدیر کل رفته بود و گفته بود که این کار را خود من انجام دادم و نمیتونم از عهده این کار بر بیام.
من اونقدر ناراحت وشوکه شده بودم که میخواستم همون روزاول استعفا بدم ولی همسرم ازم خواست مقاومت کنم،چون اونا یه بازی برای بدر کردن من از میدون شروع کرده بودن و من باید مقاومت میکردم وبرنده میشدم،
با اینکه نرم افزار وسرور را همسرم راه انداخته بود ، خانوم “پ ” نامه ای از مدیر کل گرفت تا سرور را تحویل مرکز کامپیوتر اداره بدن تا توسط مهندس کامپیوترهای اونجا بررسی بشه ، من هم هیچ دخالتی نکردم، جالب اینجاست که از اذر ماه سال پیش تا یه هفته قبل ،هر چقدر روی کامپیوتر کار کردن نتونستن ،نه نرم افزار را راه بندازن نه اطلاعات را برگردونن،هفته پیش بعد از گذشت چند ماه وعقب افتادن کاراشون از همسرم خواهش کردن که وقت بذاره ومشکل را حل کنه!!!
خیلی سعی کردم لیاقت خودمو ثابت کنم ،برنامه ریزی کردم و وظایفمو تو روزهای مختلف هفته تقسیم کردم ،از هر کاری گزارش تهیه میکردم و تحویل مدیرم میدادم ،همه چیز مستند بود.
همکارا راتحریک میکردن وخرابکاری میکردن ،زیرآبمو میزدن ….خیلی اذیت میشدم …
بارها خواستم کارمو بذارم کنار، ولی بعد تصمیم گرفتم خودمو ثابت کنم و اینجوری کنار نرم ، تو جلسات مختلف که شرکت میکردم با دست پر به جلسه میرفتم و مدیری که از من حمایت کرده بود خوشحال بود وکم کم میشنیدم که مدیر کل هم از من رضایت داره، هفته پیش یه تشویق درج در پرونده هم برام نوشتن تا اینکه ….
تا اینکه هفته پیش مرخصی گرفته بودم ،قرار بود بریم تبریز ، که رئیس دفتر مدیرکل تماس گرفت وگفت فردا ساعت 11 جلسه است،تو هم باید باشی ،جلسه مربوط میشه به سمیناری که چند روز قبل تو وزارتخونه با حضور کارشناسان مربوطه کلیه مراکز برگزار شده ،گویا در مورد راه اندازی سیستم پورتاله …
خوشحال شدم ،چون فرصت نشده بود ،به مدیر کلمون گزارش راه اندازی پورتال را بدم،سه ماه بود که روی این قضیه کار میکردم.
خانوم”پ”به عنوان نماینده مدیر کل تو همایش شرکت کرده بود و به قول خودش با سرافکندگی برگشته بود.
قبل از جلسه ، نامه ای که تقریبا سه ماه پیش از طرف وزارتخونه برای همکاری جهت فراهم کردن مقدمات راه اندازی پورتال اومده بود و رونوشت گزارشی که تقریبا یک هفته بعد من به مدیر واحد درمورد اتمام نصب داده بودم ،را هم لای یه پوشه گذاشتم وباخودم بردم.
از اول جلسه خانوم “پ” شروع کرد به زدن حرفایی
که باورم نمیشد ،میگفت که از وزارتخونه گفتن که مرکز ما هیچ همکاری تواین زمینه نکرده و الان تنها مرکزی هستیم که به دلیل بی لیاقتی کارشناس IT از کارهامون عقب افتادیم
،باورم نمیشد این حرفا را بزنه ،میگفت اونجا به همین دلیل همه بهش خندیدن و….
صورتم داغ کرده بود ،سرم داشت گیج میرفت ،ولی سکوت کردم ،صبر کردم
تا حرفاش تموم شه، مدیرمون به صورتم که نگاه میکرد سعی میکردم خودمو خونسرد نشون بدم و هیچ واکنشی نداشته باشم.
خانوم”پ” تو حرفاش اشاره میکرد به اینکه کارشناس IT باید توبیخ بشه ،خوشحال بود ولبخند پیروزی میزد.
حس میکردم داره اخرین ضربه ها را میزنه
وخوشحاله که من دیگه دارم از میدون اوت میشم ،
حرفاش که تموم شدم،حس میکردم از شدت ناراحتی وفشار بدنم داره میلرزه ،به خودم مسلط شدم و اروم پاشدم رفتم طرف مدیر کل،نامه هایی که نشون میداد راه اندازی درست انجام شده را بهش نشون دادم ، ثابت کردم که ما جزو اولین مراکزی بودیم که اقدام به این کار کردیم ، خانوم “پ” داد میزد ونمیذاشت من توضیح بدم
، من شماره مهندسی که مسئول راه اندازی این مسئله تو وزارتخونه بود و برای اطمینان باهاش صحبت کردم وازش خواهش کردم که به دلیل انعکاس نادرست همکارامون از نتیجه همایش ،سوتفاهمی پیش اومده وخواستم که مسئله را برای مدیر کلمون توضیح بده ،خوشبختانه قبول کرد و به مدیرمون گفت که از همکاری من راضی بوده و ضمنا ما هیچ مشکلی تو این زمینه نداریم وتمام حرفایی که خانوم “پ” میگفت ،تکذیب شد….
همه چی به نفع من تموم شد،اما بعد از جلسه حالم خیلی بد شده بود
، دلم نمیخواست دیگه تو اون اداره بمونم ، رفتیم تبریز ، حالم بهتر شد ،اونروز که خانوم “پ” را دیدم به طرز عجیبی به من احترام میذاشت ومهربون شده بود،اون شخصی نیست که با خانوما مهربون باشه ،نمیدونم چه نقشه ای کشیده !