ساچلی

By saboorajanam

اواخر تیر ماه بود , من واقای همسر رفته بودیم خونه مامان اینا…در حیاط باز بود واقای همسر نشسته بود رو لبه در …همونجا متوجه صداهایی از انباری شد و وقتی رفت تو انباری دید یه بچه گربه یکی دوروزه تو کارتون خالی های ته انباریه واز شدت ضعف یا نمیدونم چی چشماش بنفش بنفش شده ….بچه گربه را بغل کرد واورد تو خونه و بهم گفت که :بچه گربه چقدر نازه وبیچاره از گشنگی به چه حالی افتاده واگه پدرش(گربه نره) اینو ببینه حتما اینو میکشه ومنو راضی کرد که بچه گربه را با خودمون ببریم خونمون وازش نگهداری کنیم تا یه ذره جون بگیره…تو راه براش شیشه شیر خریدیم ولی دهنش اونقدر کوچیک بود که سر شیشه تو دهنش جا نمیشد وبچه گربه هه هی وا میرفت ….منم که دل خوشی از حیوونا نداشتم بخصوص که تازه از شر اون سنجاب بدجنس خلاص شده بودم..(.اخه اون حیوون موذی یه بار محکم سر انگشتمو گاز گرفت وحسابی خون اومد… )

زیر میز کامپیوتر یه دستمال حوله ای پهن کرده بود وبچه گربه را خوابونده بود روی دستمال کاغذی…

روز سوم بود که بچه گربه از جاش بلند شد ولی ناخناش روی دستمال حوله ای گیر میکرد وهی تلو تلو میخورد ….بعددو سه روز …. اقای همسر که بچه گربه را میگرفت بغلش ….بچه گربه هه میرفت رو گردن اقای همسر وپشت یقه لباسش میخوابید واقای همسرم همونطوری به کار کردن با کامپیوتر ادامه میداد. ..دیگه کم کم داشت حسودیم میشد… نصفه شبی از خواب می پریدم وبا التماس از اقای همسر میخواستم اون بچه گربه را از خونه بندازه بیرون ..چون من میترسم و اقای همسر هم منو اروم میکرد وقول میداد که اگه بخوابم فردا اینکار را میکنه ولی ….بعد یه مدت دیدم که نمیشه تصمیم گرفتم با هووی خودم کنار بیام ……تا اینکه اقای همسر یه روز به من مژده داد که بچه گربه ههبرخلاف تصورما نررررررررررره .. .و من از خوشحالی ذوق مرگ شدم …اسم بچه گربه را گذاشتم ساچلی و شروع کردم به رسیدن به بچه گربه ….هرروز بهش کلی خامه عسل میدادم ……بیچاره بچه یبوست گرفته بود ومنم خوشحال از اینکه چه بچه گربه تمیزی داریم …جایی را کثیف نمیکنه …کلی کیف میکردم…ولی یه روز که داشتیم میرفتیم خونه مامان اقای همسر…. تو پشت ماشین اونقدر تکون تکون خورد که تا رسیدیم در خونشون….تلافی اون چند روز یبوستشو دراورد …..خلاصه…بعدها شروع کردم بهش ماهی وگوشت مرغ دادن….از شکم خودم میبیریدم به بچه ام میخوروندم……ساچلی شد عزیز خونمون وبا وجود مخالفت از طرف همه الان پسر کوچولوی ما8 ماهه شده وبرای خودش حسابی اقا شده …البته منهای اینکه عادت کرده انگشت اشاره منو هی مک میزنه ….طفلی اولین بار که یه گربه دیده بود نمیدونین چخ حالی شده بود با تعجب هی نگاش میکرد وسعی میکرد بهش نزدیک بشه وبو بکشه….سرشو خم میکرد وبا حالت تعظیم وتسلیم سعی مرکد به گربه هه نزدیک بشه…بعدا که بوی گربه را شناخت وقتی در کوچه باز میشد میپرید تو کوچه وخودشو میمالید به چرخای ماشینا ویا رو زمین رو رد گربه ها….بعدشم که من حسابی تو حموم با شامپو می شستمش ازم قهر میکرد و تا وقتی که خشک بشه میرفت یه گوشه هی خودشو لیس میزد…

پدر سوخته الان بعضی وقتا که در بالکن را باز میذاریم میره دختر بازی …باباش هم هیچی بهش نمیگه…دیروز عصری از رو بالکن رد شدورفت رو پشت بوم همسایه هرچی صداش زدم واسباب بازیاشوتکون دادم نیومد … یکی دوساعت بیرون موند تواون سرما ولی عین خیالش نبود..بعدشم که اومد دم بالکن…دیدم یه زنیکه 2-3 ساله را باخودش برداشته اورده….هر کاری کردم ساچلی را بکشم تو…. نشد که نشد…نمیدوم گربه ماده چه قر وقمیشی اومده بود که پسرم هوایی شده بود.. .بعد که ساچلی اومد تو رفتم زودی در بالکن وبستم….وخیالم راحت شد…اقای همسر میگه …ساچلی بس که تغذیه اش خوب بوده دیگه اماده جفتگیریه ….الان ساچلی قدگربه های دو سه ساله است….

شب موقع خوابیدن که ساچلی اومد بغلم تا انگشتمو مک بزنه …حس مادرشوهریم گل کرد …اصلا محلش نذاشتم…اونم رفت اونطرف زیر پای اقای همسر خوابید….

صبح که از خواب پاشدم ورفتم تا دست وصورتم را بشورم دیدم ساچلی از لای در داره تو راهروی حموم ودستشویی را دید میزنه وزمین را لیس میزنه

چراغ را که روشن کردم دیدم گربه ماده شب دزدکی راه افتاده اومده تو…..جیغ کشیدم اقای همسر بیچاره خواب الو اومد وخلاصه….. وگربه ماده هه رو از خونه انداختیم بیرون …..وبه خیال خودمون بچمون را از انجام عمل ناشایست نجات دادیم….ولی بعدش ساچلی پدرسوخته هم ازمون قهر کرد و تا در بیرون را باز کردیم پرید رفت تو کوچه….

خلاصه بچه گربه را اوردیم خونه واقای همسر با قطره چکون تو دهنش شیر ریخت …منم اصلا محل حیوون بیچاره نمیذاشتم…یه نصفه روز تعطیل را حسابی به بچه گربه رسید …حتی با گوش پاک کن تو دهنش خامه میذاشت…تازه نصفه شبی هم که گربه هه میو میو میکرد پا میشد میرفت بهش شیر میداد ومی اومد میخوابید.. …اونم کی؟ اقای همسری که توپ می ترکوندی حاضر نبود از خواب خوشش بگذره

برچسب‌ها:

يك پاسخ برايش بگذاريد