دلتنگی

By saboorajanam

چند وقتیه که دلم هی برای اقای همسر تنگ میشه …یه پروژه ای را چند سالی هست که شروع کرده واین روزا داره یه سری تغییرات اساسی روی ساختارش میده….تا دیروقت تو شرکت میمونه….خونه هم که مییاد, شام که میخوریم لپ تابشو بازمیکنه و دوباره شروع میکنه به کار کردن…

ظهر که ازاداره مییام…تو کوچه هی سرمو خم میکنم ببینم پشت اون بریده کوچه ماشینش جلوی در پارکه یا نه… انگار خودشه …ولی نه اون ماشین طوسیه همسایه مونه بازم اشتباه گرفتم…. اینروزا ماشین مشکی رنگ اقای همسر , از بس گل بهش چسبیده وخاکی شده طوسی بنظر میرسه…دررو باز میکنم میرم تو!!!

ساچلی خمیازه کشان از اتاق خواب مییاد بیرون…بازم اقای همسر یادش رفته در اتاق خوابو ببنده که این ساچلی بدجنس اونجا نخوابه…میرم جلو بهش میگم…ســـــلاااام ماااامــــــی جون..بعد گوش وگلوشو میخارونم…اونم بدو بدو میره تو اشپزخونه وجلوی یخچال وایمیسته تا غذاشو بدم…تند تند غذاشو میخوره و هی میو میو میکنه که باهاش بدوم وقایم باشک بازی کنم….منم بهش میگم….پ ســــــــــــــرم….صبرکن بابا بیاد اونوقت با هم بازی کنین….اونوقت ساچلی بدجنس اونقدر جلوی پنجره بالکن میومیو میکنه که مجبور میشم درو براش بازکنم…ودوباره میره دختر بازی…

زنگ میزنم ..نمیای ناهار؟ میگه:شما بخور …من نمیتونم بیام عزیزم …..دوباره گوشی تلفن را برمیدارم وبه مامان زنگ میزنم وسعی میکنم لحن صدام شاد باشه تا یهویی نگران نشه….بعد ده دقیقه …یه ربع …دوباره فکر میکنم چی کارکنم…اهان به سولماز …خواهرم زنگ میزنم….بااونم یه بیست دقیقه ای صحبت میکنم…با خودم میگم وصل شم به اینترنت….اه نه حوصلشو ندارم…بیرون هوا سرده وروزا هم زود تاریک میشه….حوصله خرید را هم ندارم… دوسه تا کتاب تازه خریدم …ولی اصلا حوصله خوندنشون را ندارم…

میشینم پای تلویزیون وهی کانالهای ماهواره را عوض میکنم…هیچ برنامه ای نداره…توی هارد را میگردم ببینم دیشب اقای همسر برام چیزی ضبط کرده یا نه؟… منتظر میشم ببینم Desprate Housewives یا The OC را میده….بعد یه چیزی مییارم میخورم….میرم میگردم تو دی وی دیهایی که عین مورچه ها میخرم وانبار میکنم یه فیلم کمدی ,چیزی پیدا کنم تا روحیه ام عوض شه….

ساعت6.5 …بدوبدو پامیشم میرم از تو فریزر یه چیزی در مییارم برای شام سرخ میکنم …زودی میز را میچینم…براش ترشی مییارم…ساچلی را میندازم تو اتاق ودرو میبندم تا نره روی میز…

بدو بدو میرم صورتمو میشورم….تیشرتمو عوض میکنم و تند تند صورت وموهامو درست میکنم…بعد صدای دوتا زنگ مییاد..ساچلی باخوشحالی میخواد با ناخناش از لای در خودشو بکشه بیرون…من تکمه اف اف را میزنم..میدوم تو راه پله…صاف وایمستم روی پله اخر تا از پاگرد که پیچید منو ببینه…

میگم سلام عزیز دلم…لپ تا بشو از دستش میگیرم…اونم میگه سلام خوشگلم…وایستا ببینم…امروز چقدر خوشگل شدی…بعد دستمو میگره ومیگه بده من لپ تابو سنگینه …ومیریم بالا… لباساشو عوض میکنه …میندازه رو مبل…منم دونه دونه جمع میکنم واز رخت اویز اویزون میکنم…میره دست وصورتشو میشوره…مییاد میگرده دنبال ساچلی…بعد به من میگه امروز کار چطور بود؟ چه خبرا؟ منم میگم …خبر خاصی نبود…اقای همسر میگه:هیچی؟..من میگم:هیچی!!!!…میگه:هیچی هیچی؟ و من شروع میکنم به پرحرفی وشام را میخوریم و تا شام تموم شه …یه ریز حرف میزنم ….واونم نظر میده….

بعد شام میگه عزیزم موبایلمو بزن شارژ شه…بی زحمت اینم بزن به برق…وسرکابل شارژ لپ تابو میده به من… بعد میگه چند لحظه یه چیزی را چک کنم…من نگاش میکنم وظرفای شام را جمع میکنم…دوباره که برمیگردم …میبینم حسابی رفته تو بحر کار….

باهاش حرف میزنم سرشو تکون میده وهی با لبخند منو نگاه میکنه …وگاهی ابروهاشو به نشونه تعجب از حرفم میبره بالا ….ولی من میدونم که اینکارا رو میکنه تا به من بفهمونه که داره به من توجه میکنه وگرنه میدونم که حواسش نیست…اینو از لبخندای گنده یا ابروهایی که بالا مونده وچند ثانیه است همونطوری داره به صفحه نمایش لپ تابش نگاه میکنه میفهمم …بعد میگه …عزیزم برام چایی یا نسکافه بیار …. منم چند لحظه صبر میکنم…تنبلیم مییاد از جام پاشم … میدونم که دو سه ثانیه دیگه بس که مشغوله یادش میره که چی خواسته….بعد یهویی عذاب وجدان میگرم…روی میز هنوز شیشه دلستر ولیوان شام مونده …براش میریزم و پا میشم میبرم میدم بهش…..اونم سرشو برمیگردونه وبا چشمایی که داره برق میزنه میگه ….ممنونم عزیزم… منم تو دلم خوشحال از اینکه یادش نیست چایی خواسته …میرم میشینم پای تلویزیون…بعد میگه: عزیزم لطف کن یه خلال دندون به من بده…منم پامیشم براش خلال دندون میبرم…

DVB را تنظیم میکنم که ساعت 11:30 به مدت 2.5 ساعت یه فیلم برام از کانال CNBC ضبط کنه وبهش میگم …عزیزم کانالا را عوض نکنیا…تنظیم کردم برام فیلم ضبط کنه…اونم میگه…مگه نمیخوای بشینی باهم فیلم تماشا کنیم خوشگلم….منم یه نفس عمیق میکشم…میدونم که فرصت تماشای فیلم نداره… میگم ….نه خوابم مییاد …میرم بخوابم…اونم میگه …الان که ساعت 9.5 …کجا؟من تازه اومدم خونه منو تنها میذاری؟…. منم خوشحال از اینکه این منم که وقت ندارم باهاش بشینم تا دیروقت!!!!! میگم…تورا خدا من وببخش عزیزم…خیلی خسته ام…میدونیکه صبح زود باید برم اداره …تا ساعت 3:15 که میرسم خونه…خیلی خسته میشم….اونم میگه ….اره قربونت برم…پس پاشو بریم بخوابونمت…. منم پامیشم…

تا میخوام برم تو اتاق خواب بهم میگه …دندوناتو مسواک زدی…منم خودمو لوس میکنم …میگم نه امشب میخوام با کرمای دندون بخوابم…اونم میگه…نه نه…حیفه دندونای قشنگته…زود بدو مسواک بزن… زودی مسواک میزنم ومییام میبینم دوباره سر کامپیوترش نشسته…تا صدای در را میشنوه…مییاد منو میبره کنار تخت وروتختی را میزنه کنار میگه بخواب عزیزم…منم عین پینوکیو عضلاتمو سفت میکنم ومیگم…خودت درازم کن…اونم باخنده میگه شیطون کوچولو …رومو که میکشه …موهامو نوازش میکنه تا خوابم ببره… منم میگم ای وای …داره خوابم میبره …چشمام داره بسته میشه…اونم میخنده میگه…خب قربونت برم …بخواب دیگه…منم یهویی سرمو از لای دستاش در مییارم ومیگم …یه فکری کردم…میخوای بعد از این شبا برام کتاب بخونی…اونم با خنده میگه…نه نه از این فکرا نکن…بخواب…بعد یهویی ساچلی می پره روی تختخواب ودنبال دستم میگرده تا مک بزنه ….اقای همسرم میگه …بببین ساچلی اومد پیشت حالا راحت بخواب…شب بخیر عزیزم…شب بخیر

صبحها هم که از خواب بلند میشم…مییام تو هال میبینم لپتابش باکلی کتاب وسی دی روی زمین پخش…چند تا دونه خلال دندون هم تو پیشدستیه…یا با دقت گذاشته روی کتابا…( وقتی فکرش مشغوله …خلال دندون گاز میزنه) …دوسه تا فنجون ولیوان خالی ونصفه پر هم لای وسایلش دیده میشه… تند تند همه چیز را مرتب میکنم…براش چایی دم میکنم …غذای ساچلی را میدم…جوراباشو میذارم پایین لباساش..اگه کثیف باشه دزدکی میندازم تو سطل اشغال …یقه پیرهنش اگه چرک باشه..زودی میندازمش تو …سبد رخت چرکا وبراش پیراهن تمیز میذارم… قراری چیزی داشته باشه…روی  وایتبرد براش مینوسیم ومیذارم روی صندلی…بدوبدو حاضر میشم ومیرم … توراه پله .. اگه لازم باشه …یه کفش دیگه از جاکفشی براش بیرون  میذارم ..یا وقت باشه …کفشاشو تمیز میکنم ومیدوم بیرون…ساچلی با سرعت میخواد خودشو بندازه بیرون …جلوشو میگیرم…وهلش میدم عقب ودر را میبندم…

الان چند روزه که همه این اتفاقا دقیقا تکرار میشه

دیروز عصر یهویی گریه ام گرفت…خیلی دلم تنگ شد…زنگ زدم…عزیزم … کارت خیلی طول میکشه …اقای همسر گفت: وای نمیدونی اونقدر سرم شلوغه … بعد تند تندراجع به یه چیزی توضیح داد…یادم نیست چی بود…داشتم فکر میکردم..

بهش گفتم…قوووبووونت برم…پس خدافظ…اونم گفت:خدافظ عزیزم…گوشی که گذاشتم…دوباره زنگ زد…گفت :وای ببخشید اصلا حواسم نبود…میخوای عصری جایی بریم؟کار داری بیرون؟ خریدی چیزی؟ منم گفتم :نه !!! چیزی نیست! گفت: سعی میکنم امشب زودتر بیام…ساعت 7 بود تلفن دوباره زنگ زد…عزیزم …حاضر شو دارم میرسم درخونه…شام رو بریم بیرون بخوریم…بدو بدو حاضر شدم…زنگ دررا که زد دویدم تو پله ها…داشت با موبایلش صحبت میکرد …منو که دید با اشاره گفت: به به !!! …. بعد که صحبتش تموم شد…دستمو گرفت وگفت : بدو بریم…گریه ام گرفت…اشکامو نمیتونستم نگه دارم…بغلم کرد وگفت :چی شده؟دلت برای مامان تنگ شده …گفتم :نه …دلم….برای تو تنگ شده بود……..

برچسب‌ها:

يك پاسخ برايش بگذاريد