رفتار پسرم غیر طبیعی شده بود ومن چند وقتی بود که اینو حس کرده بودم.
دوست داشت با خودش خلوت کنه ،از من و همسرم دوری میکرد،روزا زیاد میخوابید و شبا صداشو میشنیدیم که تو هال برای خودش قدم میزد…
با اینکه پسر واقعی ام نبود ،ولی حسابی پاره تنم شده بود.
اصلا فکر نمیکردم که عاشق شده باشه! 
اونم پسرمن، هنوز سن وسالی هم نداشت.
تااون روز ….
سرگیجه داشتم
،نرفتم سر کار،موندم خونه،یه کم روی تختم دراز کشیدم،کسی خونه نبود.
یه کم بعد ،حس کردم حالم بهتر شده
،رفتم اشپزخونه ،شروع کردم به پختن غذا،یه مقدار غذای چند روز مونده تو یخچال بود، برای اینکه دور بریزم،همشونو بیرون گذاشتم.
مشغول کار بودم که از زیر پنجره اشپزخونه صدای پسرمو شنیدم ،گوشه پرده را زدم کنار ،آروم سرک کشیدم ،داشت با سرش به یکی اشاره میکرد،
گردنمو خم کردم،خواستم ببینم کیه؟
باورم نمیشد
،یه زن اونطرف تر ،وایستاده بود، سنش خیلی بیشتر از پسرم بود،با هم داشتن حرف میزدن ،
بعد دیدم، زنه داره خودشو اماده میکنه بیادتو!
دویدم طرف در،خواستم داد وبیداد راه بندازم و نذارم زنه بیاد تو خونه
یهویی از ناراحتی ،دست وپام شل شد،دوباره سرگیجه ام شروع شد.
بدنم یخ کرده بود،نمیخواستم باور کنم که پسر من،دنبال همچین مسائلی میره…
حس کردم حالم داره بهم میخوره 
از پسرم بدم اومد،دلم میخواست برم وجلوی همون زنه بکوبم روی سرش
بعد فکر کردم ،صدامو در نیارم ،احساس عجز وناتوانی میکردم
کاش همسرم اینجا بود.
از گوشه در ،راهرو را نگاه کردم
اروم اروم داشتن می اومدن تو،پسرم جلوتر میاومد،حرفی نمیزدن ، اون زن هم پشت سرش بود
، پسرم هی برمیگشت عقب سرشو نگاه میکرد
،انگار میترسید زنه ،فرار کنه
نمیدونستم چی کار کنم، یه گوشه قایم شدم
قلبم تند تند میزد.
با خودم فکر میکردم ،همین الان میرن تو اتاق خوابم،
نمیتونستم تحمل کنم یه زن کثیف تو اتاق خواب من ،روی تخت من بخوابه
،ولی ….
راهشونو طرف اشپزخونه کج کردن و وارد آشپزخونه شدن.
بعد پسرم یه چیزی بهش گفت، صدای ناله زن اومد،اعصابم خورد شد
،نمیتونستم تحمل کنم،رفتم جلوتر ، پسرم خواست بهش نزدیک بشه،سر پسرم جیغ کشید،ناراحت شدم
حس کردم خیلی گرسنه است،تند تند داشت غذاهای پس مونده ای که میخواستم بریزم دور را میخورد، پسرم طوری محو اون زن شده بود که …
پسرم اروم دور زن چرخید،
حس میکردم با لذت داره زن را بو میکشه، زنه هم گهگاهی به عقب برمیگشت و پسرمو نگاه میکرد.
رفتارش یه کم عصبی بود .
بیش از حد چاق بود،واااااااااااای انگار باردار بود،
از فکر اینکه اون زن از پسرم حامله شده باشه،اونقدر ترسیدم که یهویی سکسکه ام گرفت
یه لحظه هر دو تاشون متوجه صدای من شدن
،گوشاشونو تیز کردن، اون زودتر از پسرم منو دید و اماده فرار شد
پسرم یه ذره منو نگاه کرد وبعد انگار که دیگه منو نمیشناسه
، دنبال زنه دوید ، زنه دمشو تکون داد وبا زحمت پرید روی دیوار
پسرم هم میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی بلندی کرد ودنبالش رفت
من موندم،پس مونده غذای یه زن حامله وپسری که به دنبال اون زن رفت.
پ.ن 1:
خوشبختانه اون زن باردار ،شوهر داشت ، وقتی متوجه قضیه شد،با پسرم دعوای سختی کرد،پسرم حسابی زخمی شده بود.
وقتی پسرم برگشت خونه،تا چند روز از جاش جم نمی خورد، زخماشو ضدعفونی کردم ، دیگه بعد از اون روز ،زن را ندیدم،از یه طرف خوشحال بودم که از شر اون زنه خلاص شدیم ،از طرف دیگه برای دلتنگیها وانتظار پسرم پشت شیشه ،ناراحت بودم.
پ.ن 1:
تصمیم گرفتم خودم براش استین بالا بزنم،یه بچه گربه ماده هم سن وسال پسرم میخوام پیدا کنم و … وپسرمو سر وسامون بدم.
پ.ن 3 :
ساچلی ،پسرم دو ماه دیگه یک ساله میشه،نمیدونین چه قدر خوشگله،تو عمرم گربه به این خوشگلی ندیدم .
برچسبها: گربه