آقای احساسات

By saboorajanam

اصلا از شرایطی که الان دارم راضی نیستم،منظورم وضعیت زندگی ام نیست ،روحیه خودمو میگم.

بیش از حد کارمو جدی گرفتم ، استرس محیط کار را به خونه منتقل میکنم ،حس میکنم همسرم بار سنگینی را داره تحمل میکنه ،قبل از اینکه ازدواج کنم،با خودم خیال میکردم ،اونقدر مهربون وصبور هستم که همه ،حتی شریک آینده زندگیم ،را راضی نگه دارم،بعد از قضیه هفته پیش با خانوم “پ” ،حس میکنم رفتارم تهاجمی شده، نمیتونم ،یه رفتار خارج از چارچوبای  ذهنیمو  تحمل کنم.

یه مسئول بایگانی داریم به اسم آقای “احساسات وطن”،این آقا یه مرد چهل وپنج ،پنجاه ساله کوتاه قد ولاغراندامه که سواد چندانی هم نداره ،اما پشتکارش زیاده.

دوست داره مذهبی جلوه کنه ،همیشه  ابمیوه یا شکلات به بقیه  تعارف میکنه ومیگه از هیئت عزاداری آورده ونوحه خون وعلمدار اهل بیته …معمولا از “حربن یزید ریاحی” و”هانی بن عروه” حرف میزنه که عاشق جمال زیبای محبوب شدند واز عرفان حافظ وحوریهای بهشتی تعریف میکنه !

بهش رو نمیدم ،میخواد که حرف بزنه ،خیلی جدی حرفو عوض میکنم.

به کامپیوتر خیلی علاقه داره ،یه باردروغکی به من گفت که برق تموم کرده،بعدا از همکارا شنیدم که دیپلم هم نداره .

هر چند وقت یه بار برنامه های عجیب وغریب روی کامپیوترش نصب میکنه وکل شبکه را میریزه به هم ، یه بار خیلی اتفاقی متوجه شدم لای پرونده های بایگانی دو تا دستگاه کامپیوتر قدیمی قایم کرده ،برگشت وگفت: دارم سعی میکنم روی این دستگاهها  ویندوز XP بزنم ،قطعاتشونوبا هم عوض کردم ولی بازم نشده .

بهش گفتم که اصلا امکانش نیست ،همین امروز  دستگاه ها را بفرسته تو اتاقم تا نامه بنویسیم وسیستمها راتحویل اداره اموال بدیم .

یه بارتماس گرفت که کامپیوترم به سرور وصل نمیشه ،انگار روز قبل که اضافه کار مونده بود ، IP کامپیوترشو دستکاری کرده بود تا به اینترنت وصل بشه، فردای اونروز IP سرور شبکه را داده بود به کامپیوترش وهمه شبکه را ریخته بود،بهش گفتم چرا اینکار را کردی،برگشته بود میگفت خودش شده من خبر ندارم .

خیلی حرف میزنه ،به خاطر همین هم کارمندا “اقای احساسات” را نماینده خودشو کردن تا بتونه حقشونو بگیره !

بعد از قضیه خانوم “پ” ، زنگ زد به اتاقم ،گوشی را که برداشتم بعد از کلی تعارف وتملق گفت،خانوم مهندس 15 تا ماوس و ده تا صفحه کلیداز انبار تحویل گرفتم ، اگه ماوس یا صفحه کلیدت خرابه بیار برات قطعه نو بدم،مال بقیه همکارا را هم عوض کردم ،کله ام سوت کشید، بهش گفتم:”15 تا ماوس وصفحه کلید را از کجا اوردی ،یه ماه قبل من برای واحد شما سفارش دادم ،اینا دست تو چی کار میکنه”

برگشته میگه:”نه من سفارششون را دادم”

عصبانی شدم وگفتم :”من مهندس کامپیوترم یا شما ،من باید تشخیص بدم یه قطعه مشکل داره یا شما ،الان مییام اونطرف تکلیف این قضیه را مشخص میکنم”

زود گفت :”خداحافظ “و گوشی را قطع کرد.

اعصابم داغون شد.

رفته بود پیش مدیر واز من گلایه کرده بود ، مدیرمون هم حق را به من داده بود وبهش عصبانی شده بود که چرا تو کارهایی که بهش ارتباطی نداره دخالت میکنه.

رفتم که اونطرف خانوم “پ”  برگشته به من میگه :بنده خدا “آقای احساسات” را چرا ناراحت کردی،ماوس یا صفحه کلید چه ارزشی داره “  ، براش توضیح ندادم  ،حس کردم دنبال بهانه میگرده،

بعد متوجه شدم که خانوم “پ” برگه اموال کشیده وداده دست “آقای احساسات” تا بره ماوس وصفحه کلیدا را از انبار  تحویل بگیره ،

در حالی که تو حالت عادی این خانوم “پ” در مقام یه مدیر هرچند روز یه بار  با “اقای احساسات” دهن به دهن میشه ولی الان با هم متحد شدن ،

نمیدونم ،مشکل از منه یا … از پله ها که میرفتم بالا ،داشت میاومد پایین ، منو که دید اخماشو کشید تو هم ولب ولوچه شو اویزون کرد،بهش گفتم :”پدر من ،ناراحت نشو ،این قطعات را سفارش دادم تا بدیم به همکارانی که  واقعا نیاز دارن،  نه اینکه رابطه ای بین دوستامون پخش کنیم،”  بیشتر لب ولوچه شو اویزون کرد،دیدم این ادم ظرفیت نداره،دیگه ادامه ندادم.

دیروز به همسرم میگم  که تصمیم گرفتم دیگه  واکنش به کار کسی نشون ندم،بهم گفت :” دلیلی نداره اعتراض نکنی ،فقط سعی کن عصبانی نشی ،چون تو این حالت ،حق با  تو هم باشه  ،مقصر شناخته میشی ، سعی خونسرد باشی ،اونوقت  قوی میشی “

من نمیخوام مثل همکارام ،توروی یه نفر لبخند بزنم وبگم ،خیلی بزرگوارین ،لطف فرمودین ،بعد پشت سرش حرف بزنم، میخوام یه تغییر اساسی تو خودم بدم،سرمو گرم یه چیزایی کنم والوده محیط کار نشم، میخوام قوی بشم .

برچسب‌ها:

يك پاسخ برايش بگذاريد