هشت نه سال بیشتر نداشت ولی آبونه تلفنهای روابط عمومی صدا وسیما شده بود،فقط کافی بود ،مجری یه برنامه تو رادیو یا تلویزیون ،شماره تلفنهای روابط عمومی را اعلام کنه وبگه منتظر تماستون هستیم ،دیگه رو پاش بند نمیشد ،هرجوری شده خودشو به تلفن میرسوند وشماره را میگرفت ،204 سه صفر یک
تا…
شماره هاهمیشه خدا اشغال بودن،
هی خدا خدا میکرد که بوق ازاد بزنه، حرفایی که قرار بود بزنه را حفظ حفظ بود هی مرور میکرد،تک سرفه میکرد تا صداش صاف وقشنگ باشه ،تو قصه شنگول منگول خونده بود ، اقا گرگه برای بهتر شدن صداش کره میخورده ومیرفته درخونه خانوم بزی،بعضی وقتا کره را هم امتحان میکرد،خالی خالی میخورد و بعدش ![]()
یه وقتایی شماره رااشتباه میگرفت،تلفن که زنگ میخورد
دلش میلرزید ،
اما تا گوشی را برمیداشتن نفسش بند می اومد
،میترسید و به سرش میزد قطع کنه ،ولی بعد پشیمون میشد و آب دهنشو قورت میداد وتند تند میگفت :
با سلام خدمت شما دست اندرکاران تهیه برنامه فلان ، من فلانی هستم ،ده ساله از تهران،میخواستم از برنامه قشنگتون تشکر کنم و ….. 
اینا را از خود مجریها یاد گرفته بود.![]()
بعد یهویی غش غش خنده از اونور شنیده میشد
،میفهمیدکه اشتباه گرفته،گوشی را قطع میکرد.
مثلا یه بار وقتی «نوذری» خدا بیامرز ،که مجری برنامه «صبح جمعه با شما «بود ،از شنونده ها دعوت کرد تو مسابقه بهترین لطیفه شرکت کنن، این خوشحال شد ،زنگ زد روابط عمومی ،بعد چند باراشغال زدن ،یه دفعه تلفن آزاد شد،گوشی را برداشتن ،طبق معمول خودشو معرفی کرد ویه جوک به خیال خودش دست اول تعریف کرد و از اون طرف اپراتور گفت حتما پخش میکنیم،اینم خوشحال شد.
هفته بعد نشست پای رادیو ،لطیفه ها را پخش میکردن ،
یهویی همون صدایی که این خیال کرده بود اپراتور روابط عمومیه لطیفه اینو تعریف کرد واتفاقا برنده هم شد.
خیلی ناراحت شد
تصمیم گرفت به روابط عمومی زنگ بزنه و ثابت کنه که برنده مسابقه اونه ،اما بعد پشیمون شد ،مدرکی نداشت،دیگه اعتمادشو به روابط عمومی و مسابقات تلفنی از دست داده بود ،اما نمیتونست از وسوسه شرکت تو مسابقات دل بکنه،بعد از اون اتفاق تصمیم گرفت تو مسابقاتی شرکت کنه ،که با نامه باید جواب مسابقه را فرستاد.
اونقدر برگ از دفترش کند و دور ورق نامه ها و کنار ادرس »تهران ،خیابان ولیعصر،خیابان جام جم … » روی پاکت نامه ها با ماژیکهاش گل وپیچک کشید تا اینکه ………………..
بالاخره یه روز مجری برنامه کودک ونوجوان اسمشو جز یکی از پنج برنده مسابقه اعلام کرد ،باورش نمیشد ،از خوشحالی روی پاش بند نبود،
یه هفته بعد جایزه را فرستادن به ادرس خونشون
، تو یه بسته،یه چیزی شبیه کتاب بود،باز که میشد یه طرفش ماشین حساب نوری گنده داشت و طرف دیگه اش یه وایتبرد کوچولو،
با ماژیک وپاک کن .
بعد اون دیگه تو مسابقات شرکت نکرد ،عوضش هرروز جایزه را میذاشت تو کیفش و باخودش میبرد مدرسه،همکلاسیهاش کی حسودی میکردن،
هربارم راجع به اینکه «چطور شد که برنده شد؟» میپرسیدن ،اینم قیافه یه کارشناس زبده را به خودش میگرفت برای همه توضیح میداد واخر سر هم به همه میگفت: «هیچوقت یادتون نره تلویزیون از رادیو اعتبارش بیشتره !»
برچسبها: داستان