دوست مامان ،کتابا رو جلد روزنامه میگرفت ،تا کسی متوجه نشه چی داره میخونه ،فقط به منی که شاید ده سال بیشتر نداشتم ،اسم کتابا را میگفت ، یه بار ازش پرسیدم “ناپلئون ،دزیره وژوزفین کی هستن؟” ،بهم جواب داد :”بزرگ که شدی خودت میفهمی ،ولی همیشه اینو یادت باشه ، خوبه یه زن عشق یه مرد باشه تا اینکه معشوقه اش “
به عقل خودم ،حساب که میکردم میدیدم عشق کسی بودن با معشوق کسی بودن فرق چندانی نداره ،اما بعدا فهمیدم که اشتباه میکنم .
ناپلئون سرهنگ گمنام جزیره کرس که از فقر وگمنامی به امپراطوری رسیده بود ،مرد رویاهای نوجوونی من بود، عکساشو از آلبوم تمبر میکشیدم بیرون وزل میزدم بهش وسعی میکردم صورتشو نقاشی کنم ، هر کتابی که مربوط به ناپلئون بود گیر میاوردم وبا ولع میخوندم ،از اینکه پیروز جنگها باشه لذت میبردم ،از ژوزفین خوشم میاومد ، ماری لوئیز را دوست نداشتم ،ولی خودم را دزیره میدونستم .
حالا بعد از اینهمه سال با تماشای آلبوم تمبر ،خاطرات و رویاهای اون دوره دوباره جلوی چشمم زنده میشه .
دیروز تو راه ماجرای اون سالها را برای همسرم تعریف میکردم ، وقتی فرق عشق کسی بودن با معشوق کسی بودن را ازش پرسیدم ،بهم گفت :” مقام کسی که عشق توئه از تو بالاتره ،اما معشوقه تو،همیشه از تو پائینتره”

برچسبها: من
ژوئن 15, 2008 در t 12:18 ب.ظ |
خیلی جالب بود.اون جمله اخر همسرتون مخصوصن