بایگانیِ دسته‌ی ‘Uncategorized’

رویای نوجوانی

ژوئن 14, 2008

دوست مامان ،کتابا رو جلد روزنامه میگرفت ،تا کسی متوجه نشه چی داره میخونه ،فقط به منی که شاید ده سال بیشتر نداشتم ،اسم کتابا را میگفت ، یه بار ازش پرسیدم “ناپلئون ،دزیره وژوزفین کی هستن؟” ،بهم جواب داد :”بزرگ که شدی خودت میفهمی ،ولی همیشه اینو یادت باشه ، خوبه یه زن عشق یه مرد باشه تا اینکه معشوقه اش “

به عقل خودم ،حساب که میکردم میدیدم عشق کسی بودن با معشوق کسی بودن فرق چندانی نداره ،اما بعدا فهمیدم که اشتباه میکنم .

ناپلئون سرهنگ گمنام جزیره کرس که از فقر وگمنامی به امپراطوری رسیده بود ،مرد رویاهای نوجوونی من بود، عکساشو از آلبوم تمبر میکشیدم بیرون وزل میزدم بهش وسعی میکردم صورتشو نقاشی کنم ، هر کتابی که مربوط به ناپلئون بود گیر میاوردم وبا ولع میخوندم ،از اینکه پیروز جنگها باشه لذت میبردم ،از ژوزفین خوشم میاومد ، ماری لوئیز را دوست نداشتم ،ولی خودم را دزیره میدونستم .

حالا بعد از اینهمه سال با تماشای آلبوم تمبر ،خاطرات و رویاهای اون دوره دوباره جلوی چشمم زنده میشه .

دیروز تو راه ماجرای اون سالها را برای همسرم تعریف میکردم ، وقتی فرق عشق کسی بودن با معشوق کسی بودن را ازش پرسیدم ،بهم گفت :” مقام کسی که عشق توئه از تو بالاتره ،اما معشوقه تو،همیشه از تو پائینتره”


حالا من حسودترم یا تو ؟

ژوئن 10, 2008

 یادته،خیلی دوست داشتم بین همه محبوب باشی، هی تعریفتو واسه دوستام میکردم ، اونقدر از عشقت مطمئن بودم ،که دلم میخواست بقیه هم تو شادی من شریک باشن،حتی،به زور میکشوندمت تو جمع دخترا،یادته ، یه بار چقدر بهت اصرار کردم بیایی با ما “لودو” بازی کنی، بعدش چی شد ؟ یادته؟ وقتی تو از بقیه جلو افتادی ،یکی ازدخترا شروع کرد به کُر کُری خوندن ، تو هم با شیطنت جوابشو می دادی، نذاشتم اخمام بره توهم ، ولی ، حالم گرفته شد ،بعدش دیگه هیچوقت برنامه نذاشتم تا با دخترا همبازی بشی .

 حالا بگو من حسودترم یا تو؟

 یادته ، تازه که نامزد شده بودیم ،بهم میگفتی دلم نمیخواد دستاتو مردای دیگه ببینن ،دستکش دستت کن، یا ناخوناتو بگیر،من جدی نگرفته بودم،ولی هفته بعدش که اومدی دیدنم ، اخمات که رفت توهم ، یه جفت دستکش سفید خریدم ،اونم تو چله تابستون ، اما بعدا که فهمیدی اینطوری بیشتر توجه بقیه جلب میشه ، گفتی نمیخوام درش بیار ،منم خیالتو راحت کردم که تو اموزشگاه دخترونه ،دستامو هیچ مردی نمیتونه ببینه ،یادته ؟ بهت گفتم دوست دارم دستام خوشگل باشه ،فقط به خاطر تو بود ،بعدنا وقتی یکی از ناخونام میشکست ،کلی قربون صدقه ام میرفتی تا ناراحت نشم، اما وقتی عروس خونت شدم ،همون ماه اول همه ناخونام شکست ،همشون !

 حالا من حسود ترم یا تو؟

یادته یه بار دخترا را جمع کردیم تو روز برفی بردیمشون بند ، تو ماشینو یه گوشه پارک کردی بعد ما افتادیم به برف بازی،یادته اون دختره یه گوله برف درست کرد وپرت کرد طرفت ، تو اول جا خوردی ،بعدش یه گوله از برفای روی ماشین درست کردی و انداختی طرفش ،بعد یهویی همه گوله برفا طرف تو پرت شد ،یادته ، کلی ناراحت شدم،ولی به روی خودم نیاوردم ، بعدش دیگه عهد کردم روزای برفی ازت نخوام منو با دوستام ببری گردش .

حالا من حسودترم یا تو؟

یادته، اصرار میکردی گیتار زدن یاد بگیرم ، گیتارتو ،روز تولدم ،هدیه کردی به من، بعد منو بردی یه موسسه موسیقی ثبت نام کنی،یادته تا فهمیدی کلاس گیتار خصوصی ویه نفره است واستادشم یه اقاست ، پشیمون شدی ،گفتی یه کلاس دیگه،سنتور،استاد اونم اقا بود، تا دنبک رفتیم ولی …. بعدش دستمو کشیدی وگفتی خودم یادت میدم ، یادته؟ منم لج کردم و یاد نگرفتم.

حالا من حسودترم یا تو ؟

 یادته یه بار ، همگی رفته بودیم بیرون شهر ،شب موقع برگشتن تو آروم به آسمون اشاره کردی ،گفتی ببین چه پر ستاره وقشنگه،میدونستم شبای پرستاره را خیلی دوست داری چقدرم از زل زدن به آسمون شب لذت میبری ، لبخند زدم وگفتم اره خیلی قشنگه،یه کم بعدش، وقتی یکی گفت :”چه شب قشنگی ،تماشای ستاره ها تو این شب چه لذت بخشه “،تو ماشینو بغل جاده پارک کردی تا همه بتونن ستاره ها را تماشا کنن،خیلی تو ذوقم خورد،بعد از اون تصمیم گرفتم خودم زودتر ستاره ها را بهت نشون بدم ،تازه با هیچ کسی هم شبا برای تماشای ستاره ها بیرون نریم.

 حالا من حسودترم یا تو؟

خیال میکردم عروس خونت که شدم ، باید تمام وقتتو با من بگذرونی ، کار و چیزای دیگه برام مهم نبود،نمیتونستم قبول کنم به غیر از من برای چیز دیگه ای وقت بذاری ، حتی وقتی خبر میخوندی ، یا توکلوب بحث میکردی ،کله ام داغ میشد ، مگه همه چیز زندگیت من نبودم ،دیگه دنیای مجازی را میخواستی واسه چی؟ میخواستم پا به پات بیام، وقتی حس کردم اینکارا باعث میشه پیش تو ضعیف جلوه کنم ،تو را ناامید کنم ،دست کشیدم،سرمو به کتاب خوندن وتماشای فیلم گرم کردم،حتی در عرض چند ماه بسکه کانالای تورک تماشا کردم ،زبونشونو یاد گرفتم،از تو هم بهتر ،اعتراف کن ،بعد که اینترنت دائمی واسه خونه خریدی ،یهوی دلم هوای وبلاگ نوشتن کرد، قبلا مخاطب همه حرفام تو بودی ،الانم هستی ، اولش بهم گفتی جوینده گوینده است ویابنده خاموش ، ولی با نوشتن حس میکنم پوست میندازم ، الان کمک میکنی تا بهتر بنویسم، نمیدونم اگه من جای تو بودم اینکار رو میکردم یا نه ؟

چرا من نمیتونم مثل تو باشم؟

 ببین من اگه شوهر تو بودم نمیذاشتم از خونه پاتو بیرون بذاری اونقدر بهت غذا میدادم بخوری تا چاق شی ،برا دوچرخه نمیخریدم تا بیرون شهر دوچرخه سواری کنی ، نمیذاشتم رژیم بگیری ،هیچ کدوم از کارایی که برام میکنی را برات نمیکردم ، حتی بهت نمیگفتم که هیچ کسی به اندازه من تو دنیا تو را دوست نداره، همه زندگیم تویی ،چه خوب شد که من زنم وتو مرد ،چه خوب که نقشامون عوض نشده.

 چون هرچی فکر میکنم میبینم من حسودترم !

آلبوم تمبر ناقص

ژوئن 4, 2008

تیم ملی فوتبال ایران ،نائب قهرمان جام ملتهای آسیا درسال 1972 ،شش نفر بازیکن داشت یا آلبوم تمبر من ناقصه ؟

204 سه صفر 1 الی …روابط عمومی ……..تهران خیابان ولیعصر خیابان جام جم شبکه ….

ژوئن 1, 2008

هشت نه سال بیشتر نداشت ولی آبونه تلفنهای روابط عمومی صدا وسیما شده بود،فقط کافی بود ،مجری یه برنامه تو رادیو یا تلویزیون ،شماره تلفنهای روابط عمومی را اعلام کنه وبگه منتظر تماستون هستیم ،دیگه رو پاش بند نمیشد ،هرجوری شده خودشو به تلفن میرسوند وشماره را میگرفت ،204 سه صفر یک تا…

شماره هاهمیشه خدا اشغال بودن،هی خدا خدا میکرد که بوق ازاد بزنه، حرفایی که قرار بود بزنه را حفظ حفظ بود هی مرور میکرد،تک سرفه میکرد تا صداش صاف وقشنگ باشه ،تو قصه شنگول منگول خونده بود ، اقا گرگه برای بهتر شدن صداش کره میخورده ومیرفته درخونه خانوم بزی،بعضی وقتا کره را هم امتحان میکرد،خالی خالی میخورد و بعدش

یه وقتایی شماره رااشتباه میگرفت،تلفن که زنگ میخورد دلش میلرزید ،

اما تا گوشی را برمیداشتن نفسش بند می اومد،میترسید و به سرش میزد قطع کنه ،ولی بعد پشیمون میشد و آب دهنشو قورت میداد وتند تند میگفت :

با سلام خدمت شما دست اندرکاران تهیه برنامه فلان ، من فلانی هستم ،ده ساله از تهران،میخواستم از برنامه قشنگتون تشکر کنم و …..

اینا را از خود مجریها یاد گرفته بود.

بعد یهویی غش غش خنده از اونور شنیده میشد ،میفهمیدکه اشتباه گرفته،گوشی را قطع میکرد.

مثلا یه بار وقتی “نوذری” خدا بیامرز ،که مجری برنامه “صبح جمعه با شما “بود ،از شنونده ها دعوت کرد تو مسابقه بهترین لطیفه شرکت کنن، این خوشحال شد ،زنگ زد روابط عمومی ،بعد چند باراشغال زدن ،یه دفعه تلفن آزاد شد،گوشی را برداشتن ،طبق معمول خودشو معرفی کرد ویه جوک به خیال خودش دست اول تعریف کرد و از اون طرف اپراتور گفت حتما پخش میکنیم،اینم خوشحال شد.

 هفته بعد نشست پای رادیو ،لطیفه ها را پخش میکردن ،یهویی همون صدایی که این خیال کرده بود اپراتور روابط عمومیه  لطیفه اینو تعریف کرد واتفاقا برنده هم شد.

خیلی ناراحت شدتصمیم گرفت به روابط عمومی زنگ بزنه و ثابت کنه که برنده مسابقه اونه ،اما بعد پشیمون شد ،مدرکی نداشت،دیگه اعتمادشو به روابط عمومی و مسابقات تلفنی از دست داده بود ،اما نمیتونست از وسوسه شرکت تو مسابقات دل بکنه،بعد از اون اتفاق تصمیم گرفت تو مسابقاتی شرکت کنه ،که با نامه باید جواب مسابقه را فرستاد.

اونقدر برگ از دفترش کند و دور ورق نامه ها و کنار ادرس ”تهران ،خیابان ولیعصر،خیابان جام جم … ” روی پاکت نامه ها با ماژیکهاش گل وپیچک کشید تا اینکه ………………..

 بالاخره  یه روز مجری برنامه کودک ونوجوان اسمشو جز یکی از پنج برنده مسابقه اعلام کرد ،باورش نمیشد ،از خوشحالی روی پاش بند نبود،

یه هفته بعد جایزه را فرستادن به ادرس خونشون ، تو یه بسته،یه چیزی شبیه کتاب بود،باز که میشد یه طرفش ماشین حساب نوری گنده داشت و طرف دیگه اش یه وایتبرد کوچولو،با ماژیک وپاک کن .

بعد اون  دیگه تو مسابقات شرکت نکرد ،عوضش هرروز جایزه را میذاشت تو کیفش و باخودش میبرد مدرسه،همکلاسیهاش کی حسودی میکردن،

هربارم راجع به اینکه “چطور شد که برنده شد؟” میپرسیدن ،اینم قیافه یه کارشناس زبده را به خودش میگرفت برای همه توضیح میداد واخر سر هم به همه میگفت: “هیچوقت یادتون نره تلویزیون از رادیو اعتبارش بیشتره !”

ده هزار سال پیش از میلاد مسیح

می 21, 2008

من وهمسرم ،حداقل هفته ای یک بار به فروشگاهی ،برای خرید فیلمهای جدید میریم . تقریبا اکثر فیلمها را دیدم،بنابراین تو هر بار مراجعه فقط یکی دوتا فیلم جدید برای تماشا گیرمون می یاد.

سلیقه انتخاب فیلم ،بسته به خیلی چیزاتغییر میکنه، حداقل برای من که اینطور بوده،الان دیگه کمتر به تماشای فیلمهای ملودرام وعشقی علاقه نشون میدم،ترجیح میدم فیلم کمدی باشه،اصلا اینو قبول ندارم که هر فیلمی ارزش یک بار تماشا را داره ،اونروز موقعی که داشتم دنبال فیلم جدید میگشتم،فروشنده فیلم 10000 سال پیش از میلاد مسیح را پیشنهاد داد ،زیاد راضی نبودم ولی چون همسرم خوشش اومده بود، DVD فیلم را خریدیم واومدیم خونه ،

اصلا فکرشو نمیکردم ،جلوه های ویژه فیلم اونقدر فوق العاده است که من حتی یه لحظه هم نمیتونستم چشم از تماشای فیلم بردارم،

واما ماجرای فیلم:

داستان فیلم راجع به قبیله ای از سرزمین برف ویخ هاست ،یه روز دخترکی با چشمهای آبی ،زخمی وخسته به این قبیله می یاد، پیرزن خردمند قبیله ، که از هر چیزی توسط روح اجدادش با خبر میشده ،به مردم میگه که دخترک متعلق به قبیله ای هست که شیاطین چارپا ،مردمشو قتل عام کردن یا به اسارت بردن ،عین همین اتفاق چند سال بعد برای مردم این قبیله هم میافته،شیاطین چارپا به اینجا هم خواهند رسید،اما زمانیکه ماموت ها از این سرزمین رد بشن، یکی از جوانان قبیله تیری را برای از پا دراوردن ماموت بزرگ به طرف اون پرتاب میکنه وبعد از شکار به عنوان رهبر ،انتخاب میشه و مردمشو نجات میده وبا این دختر چشم آبی ازدواج میکنه….

پسرکی به اسم دیله ،که پدرش قبلا بزرگترین شکارچی قبیله بود ویه دفعه قبیله وفرزندش را ترک کرده بود،ارزوی ازدواج با دختر ک چشم آبی که اسمش ایولت بود را در سر داشت ، این ارزو باعث بروز رقابت بین بقیه جوانان قبیله شده بود ،روز موعود که میرسه ،دیله خیلی اتفاقی موفق به شکار ماموت بزرگ میشه …

همون شب راهزنهایی سوار بر اسبهای سیاه ،به قبیله شبیخون میزنن ،یه عده را میکشن ،تمام جنگاوران قبیله ودخترک را با خودشون به اسارت میبرن ،دیله ودوست پدرش تیک تیک جون سالم بدر میبرن،دیله تصمیم میگره برای آزاد کردن ایولت ،بدنبال راهزنان بره ،ماجرای اصلی فیلم از همینجا شروع میشه که نهایتا منجر به رسیدن به سرزمین خدایان دروغین وتلاش برای ازاد کردن برده هایی میشه که درحال ساختن اهرامی برای خدا بودن.

کارگردان فیلم رولاند امریچ و بازیگران فیلم هم کامیلا بله – استیون استریت – عمر شریف و… هستن. فیلم تو 7 مارچ 2008 اکران شده و صحنه ها راتو نامیبیا فیلم برداری کردن.

اوایل فیلم ،ادم یاد کارتون نانوک میافته!

تویه قسمتی از فیلم “تیک تیک” دوست پدر “دیله ” برای تشویق دیله به قبول رهبری ،به اون میگه:

“یک مرد خوب ،یک دایره به دور خودش میکشه ومواظب هر چیزی هست که توی اون دایره قرار داره ،زنش وبچه اش ،بعضی از مردها دایره های بزرگتری میکشند وتو اون دایره خواهرها وبرادرهای خودشون را هم قرار میدن ،اما تعداد کمی از مردها هستن که سرنوشت بزرگی دارن ،اونها باید دایره بزرگی را ترسیم کنن که شامل خیلی چیزهاست ،پدر تو یکی از اون مردها بود ،تو هم باید تصمیم خودت را بگیری که میخوای یکی از اونا باشی یا نه !”

اینم ۲ تا تصویر از صحنه های فیلم که از این وبلاگ برداشتم .

آقای احساسات

می 19, 2008

اصلا از شرایطی که الان دارم راضی نیستم،منظورم وضعیت زندگی ام نیست ،روحیه خودمو میگم.

بیش از حد کارمو جدی گرفتم ، استرس محیط کار را به خونه منتقل میکنم ،حس میکنم همسرم بار سنگینی را داره تحمل میکنه ،قبل از اینکه ازدواج کنم،با خودم خیال میکردم ،اونقدر مهربون وصبور هستم که همه ،حتی شریک آینده زندگیم ،را راضی نگه دارم،بعد از قضیه هفته پیش با خانوم “پ” ،حس میکنم رفتارم تهاجمی شده، نمیتونم ،یه رفتار خارج از چارچوبای  ذهنیمو  تحمل کنم.

یه مسئول بایگانی داریم به اسم آقای “احساسات وطن”،این آقا یه مرد چهل وپنج ،پنجاه ساله کوتاه قد ولاغراندامه که سواد چندانی هم نداره ،اما پشتکارش زیاده.

دوست داره مذهبی جلوه کنه ،همیشه  ابمیوه یا شکلات به بقیه  تعارف میکنه ومیگه از هیئت عزاداری آورده ونوحه خون وعلمدار اهل بیته …معمولا از “حربن یزید ریاحی” و”هانی بن عروه” حرف میزنه که عاشق جمال زیبای محبوب شدند واز عرفان حافظ وحوریهای بهشتی تعریف میکنه !

بهش رو نمیدم ،میخواد که حرف بزنه ،خیلی جدی حرفو عوض میکنم.

به کامپیوتر خیلی علاقه داره ،یه باردروغکی به من گفت که برق تموم کرده،بعدا از همکارا شنیدم که دیپلم هم نداره .

هر چند وقت یه بار برنامه های عجیب وغریب روی کامپیوترش نصب میکنه وکل شبکه را میریزه به هم ، یه بار خیلی اتفاقی متوجه شدم لای پرونده های بایگانی دو تا دستگاه کامپیوتر قدیمی قایم کرده ،برگشت وگفت: دارم سعی میکنم روی این دستگاهها  ویندوز XP بزنم ،قطعاتشونوبا هم عوض کردم ولی بازم نشده .

بهش گفتم که اصلا امکانش نیست ،همین امروز  دستگاه ها را بفرسته تو اتاقم تا نامه بنویسیم وسیستمها راتحویل اداره اموال بدیم .

یه بارتماس گرفت که کامپیوترم به سرور وصل نمیشه ،انگار روز قبل که اضافه کار مونده بود ، IP کامپیوترشو دستکاری کرده بود تا به اینترنت وصل بشه، فردای اونروز IP سرور شبکه را داده بود به کامپیوترش وهمه شبکه را ریخته بود،بهش گفتم چرا اینکار را کردی،برگشته بود میگفت خودش شده من خبر ندارم .

خیلی حرف میزنه ،به خاطر همین هم کارمندا “اقای احساسات” را نماینده خودشو کردن تا بتونه حقشونو بگیره !

بعد از قضیه خانوم “پ” ، زنگ زد به اتاقم ،گوشی را که برداشتم بعد از کلی تعارف وتملق گفت،خانوم مهندس 15 تا ماوس و ده تا صفحه کلیداز انبار تحویل گرفتم ، اگه ماوس یا صفحه کلیدت خرابه بیار برات قطعه نو بدم،مال بقیه همکارا را هم عوض کردم ،کله ام سوت کشید، بهش گفتم:”15 تا ماوس وصفحه کلید را از کجا اوردی ،یه ماه قبل من برای واحد شما سفارش دادم ،اینا دست تو چی کار میکنه”

برگشته میگه:”نه من سفارششون را دادم”

عصبانی شدم وگفتم :”من مهندس کامپیوترم یا شما ،من باید تشخیص بدم یه قطعه مشکل داره یا شما ،الان مییام اونطرف تکلیف این قضیه را مشخص میکنم”

زود گفت :”خداحافظ “و گوشی را قطع کرد.

اعصابم داغون شد.

رفته بود پیش مدیر واز من گلایه کرده بود ، مدیرمون هم حق را به من داده بود وبهش عصبانی شده بود که چرا تو کارهایی که بهش ارتباطی نداره دخالت میکنه.

رفتم که اونطرف خانوم “پ”  برگشته به من میگه :بنده خدا “آقای احساسات” را چرا ناراحت کردی،ماوس یا صفحه کلید چه ارزشی داره “  ، براش توضیح ندادم  ،حس کردم دنبال بهانه میگرده،

بعد متوجه شدم که خانوم “پ” برگه اموال کشیده وداده دست “آقای احساسات” تا بره ماوس وصفحه کلیدا را از انبار  تحویل بگیره ،

در حالی که تو حالت عادی این خانوم “پ” در مقام یه مدیر هرچند روز یه بار  با “اقای احساسات” دهن به دهن میشه ولی الان با هم متحد شدن ،

نمیدونم ،مشکل از منه یا … از پله ها که میرفتم بالا ،داشت میاومد پایین ، منو که دید اخماشو کشید تو هم ولب ولوچه شو اویزون کرد،بهش گفتم :”پدر من ،ناراحت نشو ،این قطعات را سفارش دادم تا بدیم به همکارانی که  واقعا نیاز دارن،  نه اینکه رابطه ای بین دوستامون پخش کنیم،”  بیشتر لب ولوچه شو اویزون کرد،دیدم این ادم ظرفیت نداره،دیگه ادامه ندادم.

دیروز به همسرم میگم  که تصمیم گرفتم دیگه  واکنش به کار کسی نشون ندم،بهم گفت :” دلیلی نداره اعتراض نکنی ،فقط سعی کن عصبانی نشی ،چون تو این حالت ،حق با  تو هم باشه  ،مقصر شناخته میشی ، سعی خونسرد باشی ،اونوقت  قوی میشی “

من نمیخوام مثل همکارام ،توروی یه نفر لبخند بزنم وبگم ،خیلی بزرگوارین ،لطف فرمودین ،بعد پشت سرش حرف بزنم، میخوام یه تغییر اساسی تو خودم بدم،سرمو گرم یه چیزایی کنم والوده محیط کار نشم، میخوام قوی بشم .

کشمکش ،کار ودیگر هیچ

می 17, 2008

از مدیریت نیروی انسانی ادارمون ،برای تبدیل وضعیت نیروهای قرار دادی، دو جور فرم فرستاده بودن به واحدها ،یکی برای گرفتن گواهی عدم سوء سابقه پیشینه و یکی دیگه هم یه سری آزمایش و تست سلامت بود.

منم چون نگران وضعیت گزینش ومصاحبه ام بودم ،همون روز دل را به دریا زدم وبا حاج خانومی که مسئول خواهران تو حراست بود صحبت کردم .بهش گفتم که فرم هایی برای تبدیل وضعیت کارکنان به واحدها اومده وچون من نگران نتیجه مصاحبه ام هستم ،نمیخوام روی فرمها اقدام کنم، وجریان مصاحبه را براش توضیح دادم،

بهم گفت که قضیه را پیگیری میکنه ونتیجه راتا فردا بهم اطلاع میده ،فردای اون روز تا ظهر خبری نشد،ظهر توی نماز خونه ،اروم اومد کنارم و….

گفت:” برو روی فرمها اقدام کن،مصاحبه ات هیچ مشکلی نداره”،

خیلی ذوق کردم باورم نمی شد،

اونقدر که ،

بهش گفتم :”حاج خانوم خیلی خوشحال شدم ، اگه از شما خجالت نمیکشیدم ،به خاطر این خبر، بغلتون میکردم”،

صورتش جدی بود ولی با این حرف من خنده اش گرفت ،

بهم گفت: “گزینش باید تو محیط کار انجام بشه ،من همیشه شما را میبینم که رفتار متینی دارین ،خیالتون راحت باشه “.

………..

همسر من ،بعنوان یه شرکت خصوصی تا چند سال پیش ، قرار داد پشتیبانی با اداره ما  داشت ، نرم افزار جامعی براشون طراحی کرده بود که حتی بعد از اینکه برنامه جدیدی از طرف وزارت خونه معرفی شد،نرم افزار قبلی همچنان به خاطر امکانات ویژه ای که داشت ،به صورت موازی،در کنار برنامه جدید استفاده میشدو…

روی همین سوابق و یه سری روابط وآشناییهای قبلی بود که با خالی شدن این پست ونیاز به یه مهندس کامپیوتر کارآمد، به همسرم پیشنهاد همکاری دادن وهمسرم به دلیل مشغله زیاد قبول نکرد و  منو پیشنهاد کرد،بعد از یه سری صحبتهای مقدماتی با مدیر واحد و…

یه حکم قرارداد89 روزه برای من صادر شد  و از آذر ماه سال پیش  ، شروع به کار کردم.

از واحدهای مختلف اداره ، اعتراضهایی نسبت به استخدام من وجود داشت،حتی در جریان بودم که دونفر از همکاران رسمی که مهندس کامپیوتر  بودن ،تقاضای این پست را داده بودن و دنبال قضیه جابجایی شون بین معاونتها بودن ، ولی با مخالفت مدیرمون مواجه شدن.

دقیقا روز اولی که شروع به کار کردم ، سرورنرم افزاری که همسرم تقریبا ده سال پیش برای این معاونت طراحی کرده بود ، تو اتاق سرور اتصال کرد وسوخت ، الان متوجه میشم که قضیه به اون سادگیها هم که فکر میکردم نبوده.

خانم “پ” از جمله کسانی بود که علنا با شروع به کار من مخالف بود ولی از اونجاییکه دو مدیر مافوق اون ،از من حمایت میکردن ،نتونست کاری انجام بده، اما سر قضیه از کار افتادن سرور، پیش مدیر کل رفته بود و گفته بود که این کار را خود من انجام دادم و نمیتونم از عهده این کار بر بیام.

من اونقدر ناراحت وشوکه شده بودم که میخواستم همون روزاول استعفا بدم ولی همسرم ازم خواست مقاومت کنم،چون اونا یه بازی برای بدر کردن من از میدون شروع کرده بودن و من باید مقاومت میکردم وبرنده میشدم،

با اینکه نرم افزار وسرور را همسرم راه انداخته بود ، خانوم “پ ” نامه ای از مدیر کل گرفت تا سرور را تحویل مرکز کامپیوتر اداره بدن تا توسط مهندس کامپیوترهای اونجا بررسی بشه ، من هم هیچ دخالتی نکردم، جالب اینجاست که از اذر ماه سال پیش تا یه هفته قبل ،هر چقدر روی کامپیوتر کار کردن نتونستن ،نه نرم افزار را راه بندازن نه اطلاعات را برگردونن،هفته پیش بعد از گذشت چند ماه وعقب افتادن کاراشون از همسرم خواهش کردن که وقت بذاره ومشکل را حل کنه!!!

خیلی سعی کردم لیاقت خودمو ثابت کنم ،برنامه ریزی کردم و وظایفمو تو روزهای مختلف هفته تقسیم کردم  ،از هر کاری گزارش تهیه میکردم و تحویل مدیرم میدادم ،همه چیز مستند بود.

همکارا راتحریک میکردن وخرابکاری میکردن ،زیرآبمو میزدن  ….خیلی اذیت میشدم …

بارها خواستم کارمو بذارم کنار، ولی بعد تصمیم گرفتم خودمو ثابت کنم و اینجوری کنار نرم ، تو جلسات مختلف که شرکت میکردم با دست پر به جلسه میرفتم  و مدیری که از من حمایت کرده بود خوشحال بود وکم کم میشنیدم که مدیر کل هم از من رضایت داره، هفته پیش یه تشویق درج در پرونده هم برام نوشتن تا اینکه ….

تا اینکه هفته پیش مرخصی گرفته بودم ،قرار بود بریم تبریز ، که رئیس دفتر مدیرکل تماس گرفت وگفت فردا ساعت 11 جلسه است،تو هم باید باشی ،جلسه مربوط میشه به سمیناری که چند روز قبل تو وزارتخونه با حضور  کارشناسان مربوطه  کلیه مراکز برگزار شده ،گویا در مورد راه اندازی سیستم پورتاله  …
خوشحال شدم ،چون فرصت نشده بود ،به مدیر کلمون گزارش راه اندازی پورتال را بدم،سه ماه بود که روی این قضیه کار میکردم.

خانوم”پ”به عنوان نماینده مدیر کل تو همایش شرکت کرده بود و به قول خودش با سرافکندگی برگشته بود.

قبل از جلسه ، نامه ای که تقریبا سه ماه پیش از طرف وزارتخونه برای همکاری جهت فراهم کردن مقدمات راه اندازی پورتال اومده بود و رونوشت گزارشی که تقریبا یک هفته بعد من به مدیر واحد درمورد اتمام نصب داده بودم ،را هم لای یه پوشه گذاشتم وباخودم بردم.

از اول جلسه خانوم “پ” شروع کرد به زدن حرفایی که باورم نمیشد ،میگفت که  از وزارتخونه گفتن که مرکز ما هیچ همکاری تواین زمینه نکرده و الان تنها مرکزی هستیم که  به دلیل بی لیاقتی کارشناس IT از کارهامون عقب افتادیم ،باورم نمیشد  این حرفا را بزنه  ،میگفت اونجا  به همین دلیل همه بهش خندیدن و….

صورتم داغ کرده بود ،سرم داشت گیج میرفت ،ولی سکوت کردم ،صبر کردم تا حرفاش تموم شه، مدیرمون به صورتم که نگاه میکرد سعی میکردم خودمو خونسرد نشون بدم و هیچ واکنشی نداشته باشم.

خانوم”پ” تو حرفاش اشاره میکرد به اینکه کارشناس IT باید توبیخ بشه ،خوشحال بود ولبخند پیروزی میزد.

حس میکردم داره اخرین ضربه ها را میزنه وخوشحاله که من دیگه دارم از میدون اوت میشم ،

حرفاش که تموم شدم،حس میکردم از شدت ناراحتی وفشار بدنم داره میلرزه ،به خودم مسلط شدم  و اروم پاشدم رفتم طرف مدیر کل،نامه هایی که نشون میداد راه اندازی درست انجام شده را بهش نشون دادم ، ثابت کردم که ما جزو اولین مراکزی بودیم که اقدام به این کار کردیم ، خانوم “پ” داد میزد ونمیذاشت من توضیح بدم ، من شماره مهندسی که مسئول راه اندازی  این مسئله تو وزارتخونه بود و برای اطمینان باهاش صحبت کردم وازش خواهش کردم که به دلیل انعکاس نادرست همکارامون از نتیجه همایش  ،سوتفاهمی پیش اومده وخواستم که مسئله را برای مدیر کلمون توضیح بده  ،خوشبختانه قبول کرد و به مدیرمون گفت که از همکاری من راضی بوده و ضمنا ما هیچ مشکلی تو این زمینه نداریم وتمام حرفایی که خانوم “پ” میگفت ،تکذیب شد….

همه چی به نفع من تموم شد،اما بعد از جلسه حالم خیلی بد شده بود، دلم نمیخواست  دیگه تو اون اداره بمونم ،  رفتیم تبریز  ، حالم بهتر شد  ،اونروز که خانوم “پ” را دیدم به طرز عجیبی به من احترام میذاشت ومهربون  شده بود،اون شخصی نیست که با خانوما مهربون باشه ،نمیدونم چه نقشه ای کشیده !

عکس

می 15, 2008

دوران نامزدی،همسرم یه عکس پرسنلی از من می خواست تا بذاره توی کیف پولش …

خواسته وسوسه انگیزی بود ، منم دلم میخواست (الانم دلم میخواد)ه زیباترین تصویر زندگیش باشم ،هیچ زشتی از من تو ذهنش نباشه،خیلی روی این قضیه وسواس داشتم،وقتی میفهمیدم قراره بیاد دیدنم ، از یه ساعت قبل ، جلوی آینه بودم ،اگه سر زده میاومد، در اتاق را باز نمیکردم و اگه به اصرار وشوخی میخواست بیاد تو ، محکم پشت در وایمیستادم تا نتونه درو باز کنه!

یادم نگه می داشتم هیچوقت لباس تکراری نپوشم و….

بنابراین ،تصمیم گرفتم قشنگ ترین عکس پرسنلیمو بهش بدم.

رفتم پیش عکاس خانوادگی ،براش توضیح دادم و قرار شد چند تا عکس ازم بندازه ،هرکدوم که بهتر شد ،انتخاب کنم تاظاهر کنه.

کلی ژست گرفتم وهی سرمو اینور و اونور خم کردم و دستمو زدم زیر چونه و برداشتم ،نیم رخ وسه رخ وایستادم، بعد که دیگه ژستی نموند تا بگیرم،حافظه دوربینو برای انتخاب عکسا نگا کردم ، عکسای جالبی بودن ،شش تا را انتخاب کردم و ازش خواهش کردم از هرکدوم یه دونه چاپ کنه،عکاسه قبول نکرد ،گفت عکس پرسنلی یه دونه نمیشه ،اصرار منو که دید ،راضی شد تا ازهر عکس سه تا چاپ کنه،

عصر همون روز رفتم عکسا را تحویل گرفتم ،اونروز پنج شنبه بود ،نامزدم قرار بود بیاد خونمون ، هی صورت نامزدمو تصور میکردم که از دیدن عکسا چه حالی میشه،اونقدر این لحظه را تصور کردم که دیگه مزه اش از بین رفت.

یهویی یه فکری به ذهنم رسید….

یادمه اونوقتا از تو بعضی پفک نمکیا ،عکسای هنرپیشه ها بعنوان جایزه در میاومد.

یه بسته پفک نمکی خریدم و سرشو اروم باز کردم عکسارو جای عکسای جایزه توی پفک نمکی گذاشتم ،بعدشم  سر پلاستیک عکسا و پفک نمکی را چسب زدم،

منتظر موندم تا بیاد دنبالم،

………………………………..

به شیطنتها و کارهایی که انجام میداد فکر میکردم ،روشهای جالبی داشت وهمیشه سعی میکرد منو سورپریز کنه، مثلا یه روز یه شاگرد گل فروشی یه دسته لیلیوم خوشگل آورد محل کارم… کارت نداشت وگفت از طرف یه ناشناسه ، یا سعی میکرد همیشه وقتی میاد دیدنم ،یه غنچه رز با خودش بیاره ،الان که فکر میکنم ،میبینم هدیه های کوچیک وبزرگ ،خیلی تاثیر مثبت ،توی یه رابطه میذاره ،

البته من به اندازه نامزدم رمانتیک نبودم ،

ولی خب منم نواوریهایی داشتم ،مثلا یه پنج شنبه ،که قرار بود بیاد دیدنم ، دعوتش کردم به  یه نمایشگاه،محل نمایشگاه اتاق خودم بودم، اودکلن و لوازم ارایشی استفاده شدمو به قیمت مناسب والبته با تخفیف بهش فروختم وپولشو گرفتم ،تازه بعدشم  چون هیچ کدوم از خریدا به دردش نمیخورد همشو داد به من !

…………………………………

نامزدم  اومد دنبالم ،سوار ماشین که شدیم ،با خوشحالی پفک نمکی را دادم دستش وبهش اصرار کردم همونجا تو ماشین بازش کنه وبخوره،میترسیدم بریم خونه وجلوی بابا ومامان پفک را باز کنه و من حسابی خجالت بکشم .

طفلی پفک نمکی را باز کردتعارف کرد برنداشتم  ،یه دونه گذاشت تو دهنش ،بعدش دومی را ،دیدم صورتش داره یه جوری میشه،نگو مزه چسب با پفکا قاطی شده وطعم نفت گرفته ، تا دید من متوجه شدم ،برای اینکه ناراحت نشم شروع کرد به شوخی بعدش ، یهویی دستشو کرد تو پفک نمکی وبا شیطنت بچه گانه ای که ازش سراغ داشتم عکسا را کشید بیرون و داد زد هورااا جایزه….تا چشمش افتاد به عکسای توی پفک نمکی ……یه ترمز شدید و……. !