من دیوانه

می 6, 2008 با saboorajanam

وای از دست این من ،این من ِ دیوانه

هیچوقت نتونستم عشقمو  اندازه بگیرم،ولی میدونم دیوانگی مو تو اندازه گرفتی ،قده بینهایته  .

نمیدونی ،چقدر ازاینکه تو مخاطب همه نوشته هام باشی لذت می برم ، چقدر به همه چیز وهمه کس که توجه تو را جلب میکنه حسادت میکنم ، من حسود نبودم ، دیوانه نبودم ، کم طاقت نبودم، همش زیر سر توئه، میدونم الان دوباره میخندی ومیگی همه چیز را میندازی گردن من ،ولی نه به خدا ،اینا همش تقصیر توئه،تقصیر تو وخوبیاته.

بعضی وقتا فکر میکنم که لیاقت تو را ندارم،بعد با تمام وجود حسادت میکنم و میگم تنها منم که لیاقت داشتن تو را دارم،تو اوج دیوانگی ام ،اونقدر از عشقت لبریز میشم که خیال میکنم ازت بی نیازم ،اونوقت دلم میخواد یه روز به من خیانت کنی ،اما بعد که فکرشو میکنم پشیمون میشم از این دیوانگی ، وتو چقدر خوبی که مصبب همه اینا را تغییرات هورمونهام میدونی ، منم چقدر بدجنسم که زود باورم میشه که من مقصر هیچ کدوم از این رفتارا نبودم،

تو اون لحظاتی که حس میکردم دارم از محبت تو میسوزم ، میترسیدم ،میترسیدم از اینکه یه روزی همه چیز وارونه بشه و تنفر جای همه اینا را بگیره ، و تو چقدر محکم بودی ،همیشه ، ومن  چقدر  هراسون  از ترس از دست دادن این عشق  .
من از بودن با تو سیر نمیشم نمیدونم چرا تو فکر میکنی من زود از هر چیزی دلزده میشم؟ چرا؟

لحظه هایی که به وجودت نیاز دارم ،به نوازشت ، به اغوش گرمت و با قهر بهت طعنه میزنم که چرا منو نوازش نمیکنی ،تو با تعجب وخنده بهم می گی من که تا یه ساعت پیش کنارت بودم و تو را نوازش میکردم و من یادم میافته که چقدر زود لحظه های شیرین با توبودن را فراموش میکنم،میدونی اخه تو اون لحظه ها حس میکنم که تو این دنیا نیستم ، رها میشم و پرواز میکنم ویادم میره که تو با من بودی ،تا از کنارم میری ،متوجه نبودنت میشم ،کمبودتو حس میکنم و اونقدر احساس میکنم کم دارمت که دوباره دیوونه میشم ، این من ، این من ِ دیوونه را ببخش و دوستش داشته باش .

سال روز ازدواجمون مبارک عزیزم

حموم

می 3, 2008 با saboorajanam

اونوقتا صبحهای زود ،بزور از خواب بلندش میکردن ،میگفتن نفت پیدا نمیشه ، راه می افتادن طرف حموم نمره ای بیرون ، خیلی دلش میخواست بخوابه ، اما صدام نمیذاشت،تا خوابش می برد ،صدام موشک بازی را شروع میکرد و آژیر قرمز میکشیدن و …

چقدر از حموم بدش می اومد، از در که میاومدن بیرون، هوا تاریک بود،وقتی خوابالو از کنار نونوایی سنگکی رد میشدن،چقدر دلش میخواست پاشو بذاره تو تنور داغ نونوایی وهمونجا بخوابه،

تو حموم هم خوابش می اومد،وقتی نوبتشون میشد ومیرفتن تو نمره ، عمه اش تند تند خودشو میشست و مادرش شروع میکرد  مینشست روی سکوی حموم واینو میگرفت بین دوتا پاش تا در نره،دوش اب داغ با شدت ،اب را می پاشید بیرون، اول صابون میزد به موهای کوتاهش، ومحکم موهاشو چنگ میزد ،کف صابون ،چشماشو میسوزوند،،اینم شروع میکرد به گریه کردن،بعد که مادرش سر اینو میبرد زیر دوش ،تا کف صابونا رابشوره،این از صدای گریه خودش خیلی خوشش میاومد،صدای گریه زیر اب یه جور دیگه بود، سوختن چشماش یادش میرفت هی جیغ میکشید ،بلندتر وبلندتر ،تا ببینه صداش چه جوری میشه، بعد نوبت کیسه کشیدن بود،مادرش اونقدر محکم کیسه میکشید ،که انگار، بار اخره که می یان حموم و باید تا چند سالی تمیزبمونه، پوست تنش قرمز قرمز میشد، میسوخت ، همیشه همون موقعها ، عمه اش اینو میگرفت وبه مادرش میگفت :بدش من ،تو خودتو بشور،بعد اون یه بارم عمه تنشو کیسه میکشید،هرچقدر گریه میکرد ،التماس میکرد،عمه باورش نمیشد که این تنش تمیزه ،هی سفیداب را میکشید روی کیسه ومیکشید رو تن این، بعد میگفت نگا کن چرکاتو ببین،اینم به خمیر سفیداب هایی که عینهو کرمای کوچولوی خاکستری روی دستش پیدا میشدن ،با تعجب زل میزد وحرکت کرما را نگاه میکرد.

بعد نوبت به سنگ پا بود،این قسمتش ،خیلی کیف میداد،همیشه قلقلکش میاومد، یه باروقتی یه پاش دست عمه بود و یه پاش تو هوا و داشت از خنده به خودش میپیچید، یهویی نتونست خودشو نگه داره و جیش کرد رو عمه ،عمه هم هول کرد و پاشو ول کرد واین با عقب کله اش خورد  زمین ،بعداز اون روز عمه همیشه موقع سنگ پا زدن ،درازش میکرد روی سکو ویه پاشو محکم میگرفت تو دستش که جم نخوره، ،تازه بعد سنگ پا نوبت شامپو بود،این یکی زیاد بد نبود،همیشه تودلش امیدوار بود که دیگه داره تموم میشه، صاف وای میستاد ،عینهو یه قهرمان ،بعد شامپو هم نوبت لیف زدن بود،خیلی خوشش میاومد، لیف نرم ولطیف روی بدنش میچرخید وکفای سفید درست میکرد،اینم با دستش هی میخواست اون کفا را بگیره، بعدلیف ،مادرش از زیر بغلاش میگرفت واز زمین بلندش میکرد و میبرد زیردوش واینو میچرخوند زیر اب و تو هوا هی صلوات میفرستاد، عمه هم زود حوله دراز سفید را می اورد واینو میپیچید توش،میبرد میذاشت تو رختکن حموم،این هی سردش میشد ولرز میزد، بعد خوابش میبرد ، با سر وصدا وتکون که بیدار میشد میدید، دارن بزور لباس تنش میکنن،همیشه سرش وسط بلوز یقه اسکی گیر میکرد واحساس خفگی بهش دست میداد،بعد دوباره تو همون حالت خواب الودگی راه میافتادن ومیرفتن خونه،اینبار دیگه هوا روشن شده بود ،بیشتر وقتا موقع برگشتن از حموم ،دوستشو میدید که یه سنگک تو دستش ،داره ازصف یه دونه ای های نونوایی برمیگرده،
هیچوقت از حموم خاطره خوشی نداشت،همش هم زیر سر این صدام بود،یه کم که بزرگ تر شد ،دیگه از صدام خبری نبود،اما اون هنوزم از حموم رفتن خوشش نمیاومد،مادرش بهش اجازه داده بود که خودش تنهایی بره حموم خونه وخودشو بشوره،اخه دیگه بزرگ شده بود ، اینم میرفت تو حموم ودرو از پشت میبست ،دوش اب را باز میذاشت و یه گوشه میشست وکیف میکرد که خودشو نمیشوره،موقع بیرون اومدن هم لیف وکیسه را میگرفت زیر اب ،سر شامپو باز میکرد ویه ذره میریخت تو چاه حموم، صابونم میکشید کف حموم ومیاومد بیرون، بعد که مادرش میرفت تو حموم ، باورش میشدکه این خودشو تمیز شسته،خیلی کیف داشت!

مصاحبه ، کار ودیگر هیچ

آوریل 30, 2008 با saboorajanam

قرار بود یه چند روزی را مرخصی بگیرم ، بریم مسافرت.

این اسب سیاه خوشگل ما ؛ اونقدر ازش کار کشیدیم که انگار نه انگار سه چهار سالشه ، حسابی پیر شده ، طفلی هر سه چهار ماه یه بار ،یه چند صد تومنی خرج میذاره رو دستمون !

از بیرون صدای بارون می یاد … فقط خدا میدونه ، چقدر هوای بارونی را دوست دارم

بار وبندیلمونو جمع کرده بودیم و همه چیز برای یه سفر خوب آماده بود!

از دوسه روز قبل هم همسرم بنا به درخواست من، آهنگای کایهان را دانلود کرده بود وخلاصه ….غمی نبود جز دوری جناب ساچلی واینکه با خودمون ببریم یا نبریم اصلا چی کار کنیم وکجا بذاریمش ؟

دیدیم تو جاده های شمال ساچلی از دستمون درمیره و هی ساچلی بدو، ما بدو…

بذاریم خونه مامان همسرم؟!

نه اونجا هم نمیشد ، یه گربه ماده ،با بچه هاش گوشه حیاط زندگی میکردن و خدای نکرده ممکن بود ، مشکلی پیش بیاد!

بخصوص به خاطر سوابق اخیر جناب ساچلی

اخر سر تصمیم گرفتیم بذاریم خونه بمونه .

من،غذای ساچلی را تو هفت هشت تا بشقاب ریز ریز کردم وچیدم جاهی مختلف خونه که همشو یه جا نخوره ،دوتا ظرف اب هم براش پر کردم وخداحافظ ما رفتیم که یهویی ،تلفن زنگ زد!

-الو…

-بله؟

-خانم فلانی ؟

-بله بفرمایید؟

-فردا صبح ساعت 5و8 تشریف بیارین برای مصاحبه!

-چشم ، اممم ببخشید میشه همین الان بیام؟

-نه ممکنه چیزی را بلد نباشین،بشینین بخونین ،فردا صبح زود تشریف بیارین !

-آخه… من فردا را مرخصی……باشه چشم فردا صبح اونجام!

دویدم سر “رس ا ل ه آموزشی” و اینترنت را زیر ورو کردم ،کلی “م اد ه *ق ا ن و ن* اس اس ی”، “اسامی و ز ر ا”، و دلایل ضرورت شرکت در “ا ن ت خ ا ب ا ت”…پیدا کردم وحفظ کردم و…

صبح زود از خواب پاشدیم،دلهره داشتم،دلم میخواست هر چی که هست زودتر تموم شه ،

وسایلو گذاشتیم پشت ماشین وراه افتادیم دم در “ه س ت ه* گ ز ی ن ش “،تا بلافاصله بعد از اتمام مصاحبه، راه بیفتیم بریم!

رفتم توی اداره ، دیدم به غیر از من پنج شش نفر دیگه هم اونجان،

یه کم با هم تبادل اطلاعات وتجربه کردیم،یکی از خانوما ، میگفت از صدای پاشنه کفشش ایراد گرفتن،حسابی ترسیدم، ازخانوما خواهش کردم که چون قراره برم مسافرت ، زودتر برم .

اقایی که روز قبلش زنگ زده بود ،اومد واسامی ما را پرسید ،ازش خواهش کردم که پرونده منو روی بقیه بذاره ،قبول کرد ،خلاصه ساعت 10 منو صدا زدن، رفتم تو ، یه خانوم نسبتا چاق ،عینکی نشسته بود پشت میز ،اشاره کرد یه جایی تقریبا با فاصله سه متر ،روبروش بشینم،سلام کردم ،جواب داد ،شناسناممو خواست ،روی نوک پا رفتم طرفش که کفاشم تق تق نکنه و شناسنامه را دراز کردم طرفش ،گرفت تشکر کرد ،

پرونده مو یه نگا انداخت و شروع کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم

-خودتونو معرفی کنین

-خودمو معرفی کردم

-میزان تحصیلات،شغل پدر ،مادر ،همسر ،خواهر وبرادر ،ادرس محل زندگی ،محل کار خودتون وهمسرتون

-دونه دونه توضیح دادم ،اونم تو این فاصله یادداشت میکرد

-تاحالا عضو نهاد یا ارگان خاصی بودین؟

-خیر

-پوشش عادی شما چیه؟

-مانتو شلوار

مانتو راسته جلو بسته مشکی ،مقنعه مشکی ، جوراب مشکی ،کفش مشکی

-همینجوری که الان پوشیدین ؟

-بله

-دوستانتون را بر اساس چه معیاری انتخاب میکنین؟

-الان که دوست صمیمی برای خودم انتخاب نمیکنم ، ولی تو دوران تحصیل ، معمولا با کسانیکه به لحاظ درسی قوی بودن وخانواده ام از خانواده شون شناخت داشتن ،دوست میشدم

-منظورتون اینه که با کسانی مثل خودتون دوست میشدین ؟

-بله

-اوقات فراغتتون را چی کار میکنین؟

-برای استعدادهای درخشان وانجمن اسلامی کامپیوتر تدریس میکنم ،واخر هفته هم به خانواده ام سر میزنم.داشتم با خودم فکر میکردم بد نیست بگم اشپزی میکنم یا کتاب اشپزی مطالعه میکنم …..که

-تو مراسمات مذهبی شرکت میکنین؟

-خواستم درمورد راه پیمایی و… بگم که گفت نه منظورم جلسات قرائت قران و…. ،گفتم مامانم سفره نذری یا ختم قران برگزار میکنه ،گفت مامانتونو که نمی خواهیم گزینش کنیم ،شما خودتون چی ؟ گفتم بله منم تو اون مراسم شرکت میکنم !

-تو راه پیماییها شرکت کردین ؟

-بله ، تو دوران مدرسه ودانشگاه راه پیماییهای سیزده آبان ،بیست دوم بهمن وروز قدس .

-روز قدس چه روزیه؟

-آخرین جمعه ماه مبارک رمضان که به حمایت از مردم مظلوم فلسطین راه پیمایی میکنیم .

-نمازهای یومیه را با تعداد رکعتشون بگین!

- جا خوردم ،خیال کردم شوخی میکنه …گفتم نماز صبح دو رکعت ،نماز ظهر چهار رکعت ،نماز عصر چهار رکعت ،نماز مغرب سه رکعت ،نماز عشا چهار رکعت

-همونجوری که نشستین وضو بگیرین !

-مقنعه مو دادم عقب ،استینامو زدم بالا ، شروع کردم اول دستامو کامل شستم ،بعد ،سعی کردم انگشت شست وانگشت وسطیم کامل دور صورتمو بگیره،وصورتمو دوبار شستم ،بعد دست چپمو پر آب کردم و از یه ذره بالاتر از بازو ،از جلو ریختم رو دستم و پشت وجلو را دست میکشیدم ولای انگشتامو ، مشت دوم را ازپشت بازو ریختم و دست کشیدم ، دل تو دلم نبود ،شیطون میگفت اشتباهی ریختی ،آب اون یکی دستتو ااول از پشت بازوت بریز ،به حرفش گوش ندادم ،دست راستمم پر کردم وریختم روبازوی چپم ،حلقه مو تکون دادم تا اب زیر حلقه ام هم بره (آّبی در کار نبود )

بعد مسح روی سر بعد هم مسح روی دو تا پا .

-تیمم کنین !

-دو تا کف دستمو ،دوبار زدم روی زانوهام(مثلا خاکه)بعد کشیدم از جاییکه موهای سرم در اومده بود تا رو ابروهام،بعد کف دست چپ روی دست راست وبعد بر عکس

-اگه حلقه دستمون باشه ،موقع تیمم چی کار میکنیم؟

-حلقه را در مییاریم .

-تقلید در چه شرایطی جایزه ؟

-در اصول دین وضرورت اجرای احکامی مثل نماز وروزه جایز نیست ولی در فروع دین وشرایط اجرای بعضی از احکام تقلید میکنیم .

-مکلف کیست؟

-کسی که به سن تکلیف رسیده و واجب هست که بدستورات دین عمل کنه و واجبات را انجام بده واز محرمات دوری کنه،دختر با تموم شدن نه سال قمری و پسر با تمم شدن پانزده سال قمری مکلف میشه.

-ارکان نماز به چی گفته میشه نام ببرید؟

-نماز یازده رکن داره ،که پنج تا از اون ارکان اصلی هستن وکم وزیاد کردن اون ارکان باعث باطل شدن نماز میشه ،که این ارکان عبارتند از … نیت ،تکبیرة الاحرام، قیام و…..

فروع دین چند تاست ، را نام ببرید ؟

-فروع دین 10 تاست ،نماز،روزه،زکات،خمس،حج،جهاد……

-اصول دین چند تاست ؟

-پنج تا ،توحید ،عدل،نبوت،امامت،معاد

-نبوت یعنی چه ؟

-خدا برای هدایت بشر پیامبرانی را فرستاده واین یعنی اصل نبوت…

-ولی فقیه کیست؟

-در زمان غیبت امام قائم (عج) ،جانشین آن حضرت وزمامدار حکومت اسلامی … ومصداق اولی الامر منکم در …..

-ذکر تشهد را به جا بیارین.

-بسم الله وبالله الحمدلله ….

-ذکر تسبیعات اربعه را به جا بیارین .

-سبحان الله والحمدلله ولااله الا الله والله اکبر

-ذکرسلام را به جا بیارین.

-السلام علیک ایها النبی و….

-ذکر حمد وسوره را به جا بیارین.

-شروع کردم به خوندن حمد وسوره ،سعی میکردم “ح “،”ص”،”ظ”،”ض”،”ذ” و…. با تلفظ عربی بگم ،

تو دلم از خودم بدم اومد ،یه جوری شده بودم …

-چند جور غسل تا حالا انجام دادین؟

-شروع کردم به شمردن غسلها ،داشتم فکر میکردم که مس میت را هم بگم یا نه که …

-امام نهم کیه؟

-هول شدم،من همیشه اسم امام نهم ودهم را قاطی میکردم ،تند تند تو دلم شروع کردم به خوندن شعر … ای یار با شهامت بگو تو از امامت …امامت خوش لقا ….بود دوازده پیشوا ….اول انان علی …امده بعد از نبی ….هشتم امام رضا …نهم محمد تقی ….گفتم امام محمد تقی

با تعجب زل زد تو صورتم با خودم گفتم نکنه اشتباه شده باشه ،اروم تک سرفه کردم وگفتم امام محمد تقی همون امام هادی (ع)

خوشحال شد وتند تند شروع کرد به نوشتن .

-نماز جمعه به جای کدوم نماز خونده میشه ؟

-نماز ظهر ،به جای نماز چهار رکعتی ظهر ،دو رکعت نماز جمعه خونده میشه که این نماز دو خطبه داره ،خطبه اول درمورد مسائل مذهبی وخطبه دوم در مورد مسائل سیاسی هست وبعد دو رکعت نماز جمعه خونده میشه ،

-هردوتا خطبه با هم خونده میشن ؟

-بله

-هردو خطبه با هم خونده میشن یا جدا ،مثلا قبل نماز یا بعد نماز!

-تو دلم گفتم ،حتما اشتباه کردم وداره منو راهنمایی میکنه ،آروم گفتم یه خطبه اول نماز خونده میشه بعد نماز را میخونن ،بعد خطبه دوم خونده میشه ….

با خوشحالی سرشو تکون داد وشروع کرد به نوشتن .

-خب بعنوان اخرین سوال ،بنظر شما یه خانوم تا چه حد میتونه بیرون از منزل آرایش کنه؟

-یه خانوم نباید بیرون از منزل زینتهای خودش را برای مردان نامحرم آشکار کنه .

لبخندی زد واز بین فرمهای توی پرونده ام،یه برگه A5 را گرفت تو دستش وگفت

-تو تحقیقات نشون داده که شما بیرون آرایش میکنین !

-من اصلا بیرون آرایش نمیکنم

-من از اینجا دارم میبینم ،شما مداد کشیدی دور چشمات

ناراحت شدم از این حرفش ،که خیال میکنه من اینقدر شعور ندارم که حداقل موقع اومدن به گزینش آرایش نکنم ،

-من اصلا از مداد استفاده نمیکنم ، تاتو دارم ولی ارایش نمیکنم

-تاتو هم یه جور زینت وارایش حساب میشه ،شما باید بری اونو رفع کنی ،من الان یه سورمه بکشم تو چشمام کاملا مشخص میشه چه برسه با تاتوی شما ،متاسفانه مواردی که تا الان تاتو داشتن با مشکل مواجه شدن و…..

خیلی ناراحت شدم،به روی خودم نیاوردم .

لبخندی زد و از روی میزش پیش دستی کوچیکی که توش گردویی ریخته بودن را برداشت وبهم تعارف کرد،گفتم: ممنون میل ندارم، گفت: بفرمایید ،گفتم :مرسی نمیخورم،گفت: ای بابا حالا بفرمایید ،گفتم: دندونامو مسواک زدم،چیزی نمیخورم وخداحافظی کردم وشناسناممو گرفتم واومدم بیرون.

وخداحافظی کردم وشناسناممو گرفتم واومدم بیرون.

همسرم بیرون تو ماشین منتظرم بود، پامو که از درگذاشتم بیرون، حرکت کرد واومد جلوی پام نگه داشت ،سوار شدم،خندید وگفت خب خانومی تعریف کن ببینم چی شد؟

زدم زیر گریه،بلند بلند گریه میکردم

گفت :چی شده ؟ای بابا !

گفتم: مطمئنم که از مصاحبه قبول نمیشم چون گفتن تاتو آرایش حساب میشه!

گفت:گریه نکن عزیزم ،اشکالی نداره،تعریف کن ببینم چی شد?

حس میکردم غرورم شکسته ،با گریه جیغ زدم، چی را تعریف کنم ….

حرکت کردیم ….همسرم گفت :عزیزم ، تو به خاطر من تاتو کردی ،هرکسی هرچی میخواد بگه ،گریه نکن …..

راست میگفت ،من برای خاطر اون تاتو کرده بودم ،دوست داشتم از همه خوشگلتر باشم ،حتی وقتی که خوابیدم ،حتی موقعیکه سر وضعم ژولیده است ….

همسرم ادامه داد :میدونم تو به خاطر کار ناراحت نیستی ،اینکه شعورتو ببرن زیر سوال ناراحتی ،اعصابتو خورد نکن،یه کم اروم باش ….. زنگ میزنم به …. میگم ببینه موضوع چیه،

با گریه گفتم: نمیخوام …..نمیــــــــــــــــخوام ….. ازم مصاحبه تخصصی نکردن ببین کارمو بلدم یا نه،یا سوابق کاریمو بپرسن،به همه گیر میدن که تو نماز جماعت شرکت نمیکنی ،یا مانتوی کوتاه می پوشی یا بدحجابی ،یا کفشات صدا میکنه ،یا نمازتو اول وقت نمیخونی،یا با فلان اقا تنها تو اتاقش حرف میزدی و…..چرا به من نگفت تو این موارد را نداری ! گیر داده که ارایش داری،میگه مداد کشیدی اومدی مصاحبه،منم یه سورمه بکشم تو چشمام کلی قیافم عوض میشه …..

خندید وگفت :بذار دلشو خوش کنه به این حرفا ، داره خودشو دلداری میده …..اروم باش عزیزم….

زنگ زدم به مامان ،تا گوشی را برداشت زدم زیرگریه ..سکوت کرد و بعد گفت میخوای زنگ بزنم به …..

گفتم نمیخوام ….به کسی نگین …ابروم میره،خیال میکنن چی شده که از مصاحبه انداختنم …..

تلفن قطع شد…تو جاده بودیم ، آنتن نمیداد….

یه کم دیگه بابا زنگ زد، گفت چرا گریه میکنی ،کار که مهم نیست ، اصلا یه اموزشگاه کامپیوتر برات باز میکنم …. گریه نکن

تلفن دوباره قطع شد،

به همسرم گفتم:اینده من دیگه تباه شد،

گفت: اگه این کار نشه،مطمئن باش یه حکمتی تو کار بوده، تو برای اینکه تو خونه حوصله ات سر نره رفتی سر کار، مهم نیست ، می یای پیش خودم،

با گریه گفتم نمیخـــــــــــــــــــوام …

گفت :خب یه کار بهتر برات پیدا میکنم ،اصلاثبت نام کن دوره های آشنایی با بورس ،بعد میری تو بورس سرمایه گذاری میکنی …چطوره…..

داشتم به حرفش که گفته بود حتما یه حکمتی تو کاره …فکر میکردم …..تو اینه بغل ماشین نگاهم افتاد به صورتم ،

چشمام پف کرده بود و زشت شده بودم.

گفتم :خیلی زشت شدم نه؟

با احتیاط گفت :اره یه ذره ….

سعی کردم دیگه گریه نکنم .

صدای کایهان تو ماشین پیچیده بود

Kim ağlattı üzdü seni           کی تو را ناراحت کرد وبه گریه انداخت
Ağlaşma, sızlanma gönül        گریه نکن ،مویه نکن دل من 

چقدر از این آهنگ خوشم اومد،قبلا نشنیده بودم ،همسرم تازه دانلود کرده بود .

احساس آرامش میکردم،از همسرم پرسیدم : خطبه های نماز جمعه را قبل نماز میخونن یا بعدش؟

جواب داد :قبل نماز

گفتم:هردوتاشو باهم میخونن ؟

جواب داد: آره،ازت پرسیدن؟چی جواب دادی؟

با خجالت گفتم:یه خطبه قبل نماز یه خطبه بعد نماز

با صدای بلند خندید وگفت :پس بگو خانوم ، الکی ننداز گردن تاتو ،نماز جمعه را بلند نبودی !

آخه ،کجا دیدی که “ا م ا م *ج م ع ه “یه خطبه بخونه بیاد پایین ،بعد نماز را بخونه وبعد دوباره بره وخطبه دوم را بخونه …. هان

بنظرم جشنواره لاله تو ،جاده چالوس بود ، لاله ها خیلی قشنگ بودن، دو سه تا عکس از لاله زار انداختیم، چند نفری گل لاله میفروختن ،یکیشون یه پسر بچه بود ، ازش پرسیدم اجازه میده یکی دو تا از دسته های لاله شو بگیرم بغلمو عکس بندازم،قبول کرد، هی خم وراست شدم وهمسرم عکس انداخت، فقط یه بار حواسم نبود،یکی از گلدوناشو با پام زدم انداختم رو زمین،پسره ناراحت شد،زود خم شدم وگلدونشو گذاشتم سر جاش.

سه تا پیازچه لاله هم خریدیم ، یه لاله هلندی برای خودمون،دوتا ایرانی برای مامان همسرم وبابای من …

من دلم بلال میخواست ، اما کنار جاده ها فقط آش میفروختن ،آش رشته خوردیم خیلی خوشمزه بود.

از پسر بچه هایی که گوشه جاده ها دستشونو دراز میکردن یه پلاستیک پر گوجه سبز خریدیم ویه کم جلوتر وایستادیم ،کنار جاده از یه صخره آب میچکید ،رفتیم دستامونو وگوجه سبزا را بشوریم، بعد از شستن گوجه سبزا پشیمون شدیم ،نشسته خوردیم ، خیلی کیف داشت ،تازه ، منم زیر چیکه ها ی آب وایستادمو حسابی خیس شدم …..

وای چقدر ،این شهرای شمال بوی خوبی دارن، عطر چیه؟

لاهیجان وانزلی توقف کردیم….

تو گردنه حیران هم کلی سرعت رفتیم …

تقریبا بیست کیلومتر مونده به  اردبیل ،تو اتوبان ،  جریمه مون کردن، اعتراض که کردیم گفتن :اینجا اتوبان نیست که صد وبیست تا سرعت میرین، اینجا استان اردبیله ،تازه این منطقه هم جزو محدوده شهری حساب میشه،باید با شصت تا برین…

به غیر از ما تو اون فاصله حداقل چهار تا ماشین دیگه را هم جریمه کردن

بعد رفتیم سرعین،خلوت بود.

از ترانه حکایت عشق کایهان خیلی خوشم می یاد،

اینم لینک دانلود آهنگ

 Bizimkisi bir aşk hikayesi    داستان ما حکایت عشقه
Siyah beyaz film gibi biraz    سیاه وسفید،یه ذره شبیه فیلم
کیفم کوک شده بود ،هی میزدم دوباره بخونه ،وبلند بلند با هم میخوندیم ،
...شیشه ها را کشیده بودم  پایین،دستامو از پنجره بردم بیرون ،چه کیفی داشت .....

البته الان که به دستام نگاه میکنم یکیشون سیاه سیاه شده ،بسکه از ماشین بردمش بیرون .

اونقدر به اسب بیچارمون فشار اورده بودیم که تو راه شروع کرد به بخار کردن ، مجبور شدیم سر راه بذاریمش نمایندگی ایران خودرو وخودمون با سواری بیاییم خونه، تا بعدا همسرم بره وماشین را تحویل بگیره، دیشب رسیدیم،خیلی خسته ام …..ولی حس میکنم برای تغییر روحیه خیلی خوب بود.

پ.ن: امروز اومدم سر کار،شنیدم ،انگار رسمه ، از هر کسی تو مصاحبه یه ایرادی میگیرن!

پسرم عاشق یک زن بود

آوریل 23, 2008 با saboorajanam

رفتار پسرم غیر طبیعی شده بود ومن چند وقتی بود که اینو حس کرده بودم.

دوست داشت با خودش خلوت کنه ،از من و همسرم دوری میکرد،روزا زیاد میخوابید و شبا صداشو میشنیدیم که تو هال برای خودش قدم میزد…

با اینکه پسر واقعی ام نبود ،ولی حسابی پاره  تنم شده بود.

اصلا فکر نمیکردم  که عاشق شده باشه!

اونم پسرمن، هنوز سن وسالی هم نداشت.

تااون روز ….

سرگیجه داشتم ،نرفتم سر کار،موندم خونه،یه کم روی تختم دراز کشیدم،کسی خونه نبود.

یه کم بعد ،حس کردم حالم بهتر شده،رفتم اشپزخونه ،شروع کردم به  پختن غذا،یه مقدار غذای  چند روز مونده تو یخچال بود، برای اینکه دور بریزم،همشونو بیرون گذاشتم.

مشغول کار بودم  که از زیر پنجره اشپزخونه صدای پسرمو شنیدم ،گوشه پرده را زدم کنار ،آروم سرک کشیدم ،داشت با سرش به یکی اشاره میکرد،

گردنمو خم کردم،خواستم ببینم کیه؟

باورم نمیشد ،یه زن اونطرف تر ،وایستاده بود، سنش خیلی بیشتر از پسرم بود،با هم داشتن حرف میزدن ،

بعد دیدم، زنه داره خودشو اماده میکنه بیادتو!

دویدم طرف در،خواستم داد وبیداد راه بندازم و نذارم زنه بیاد تو خونه

یهویی از ناراحتی ،دست وپام شل شد،دوباره سرگیجه ام شروع شد.

بدنم یخ کرده بود،نمیخواستم باور کنم که پسر من،دنبال  همچین مسائلی میره…

حس کردم حالم داره بهم میخوره

از پسرم بدم اومد،دلم میخواست  برم وجلوی همون زنه بکوبم روی سرش

بعد فکر کردم ،صدامو در نیارم ،احساس عجز وناتوانی میکردم

کاش همسرم اینجا بود.

از گوشه در ،راهرو را نگاه کردم

اروم اروم داشتن می اومدن تو،پسرم جلوتر میاومد،حرفی نمیزدن ، اون زن هم پشت سرش بود، پسرم هی برمیگشت عقب سرشو نگاه میکرد،انگار میترسید زنه ،فرار کنه

نمیدونستم چی کار کنم، یه گوشه قایم شدم

قلبم تند تند میزد.

با خودم فکر میکردم ،همین الان میرن تو اتاق خوابم،نمیتونستم تحمل کنم یه زن کثیف تو اتاق خواب من ،روی تخت من بخوابه،ولی ….

راهشونو طرف اشپزخونه کج کردن و وارد آشپزخونه شدن.

بعد پسرم یه چیزی بهش گفت، صدای ناله زن اومد،اعصابم خورد شد،نمیتونستم تحمل کنم،رفتم جلوتر ، پسرم خواست بهش نزدیک بشه،سر پسرم جیغ کشید،ناراحت شدم

حس کردم خیلی گرسنه است،تند تند داشت غذاهای پس مونده ای که میخواستم بریزم دور را میخورد، پسرم طوری محو اون زن شده بود که …

پسرم اروم دور زن چرخید، حس میکردم با لذت داره زن را بو میکشه، زنه هم گهگاهی به عقب برمیگشت و پسرمو نگاه میکرد.

رفتارش یه کم عصبی بود .

بیش از حد چاق بود،واااااااااااای انگار باردار بود، از فکر اینکه اون زن از پسرم حامله شده باشه،اونقدر ترسیدم که یهویی سکسکه ام گرفت

یه لحظه هر دو تاشون متوجه صدای من شدن،گوشاشونو تیز کردن،  اون زودتر از پسرم منو دید و اماده فرار شد

پسرم یه ذره منو نگاه کرد وبعد انگار که دیگه منو نمیشناسه ، دنبال زنه دوید ، زنه دمشو تکون داد وبا زحمت پرید روی دیوار

پسرم هم میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی بلندی کرد ودنبالش رفت

من موندم،پس مونده غذای یه زن حامله وپسری که به دنبال اون زن رفت.

پ.ن 1:

خوشبختانه اون زن باردار ،شوهر داشت ، وقتی متوجه قضیه شد،با پسرم دعوای سختی کرد،پسرم حسابی زخمی شده بود.

وقتی پسرم برگشت خونه،تا چند روز از جاش جم نمی خورد، زخماشو ضدعفونی کردم ، دیگه بعد از اون روز ،زن را ندیدم،از یه طرف خوشحال بودم که از شر اون زنه خلاص شدیم ،از طرف دیگه برای دلتنگیها وانتظار پسرم پشت شیشه ،ناراحت بودم.

پ.ن 1:

تصمیم گرفتم خودم براش استین بالا بزنم،یه بچه گربه ماده هم سن وسال پسرم میخوام پیدا کنم و … وپسرمو سر وسامون بدم.

پ.ن 3 :

ساچلی ،پسرم دو ماه دیگه یک ساله میشه،نمیدونین چه قدر خوشگله،تو عمرم گربه به این خوشگلی ندیدم .

آیا فقط ارائه بلیط نشانه شخصیت است ؟

آوریل 17, 2008 با saboorajanam

تو دید وبازدیدهای عید،سوژه جالبی پیداکرده بودم وذهنم حسابی مشغول شده بود،یه سری فرضیه درمورد ارتباط شخصیت ادما ،با نشانه های ظاهری یا رفتاری برای خودم داشتم وتوافراد غریبه واشنا دنبال اثبات درستی یا رد فرضیه هام  بودم!

به این فکر میکردم که  تو برخوردهای کوتاه و رسمی ،همه ما ایرانیها از کوچیک تا بزرگ یاد گرفتیم با دوسه تا جمله تعارف امیز سروته ملاقات رابه بهترین شکل ،سرهم بیاریم .

بنابراین از روی رفتار وحرفهای کلیشه ای ،نمیشه از روحیه وشخصیت آدما سر دراورد.

یه دسته از نشونه ها به استخوان بندی بدن بستگی داشت ،که البته ربط زیادی به شخصیت فردا نداره ،ولی یه پیش زمینه ذهنی ایجاد میکنه ،

مثل :نظم وترتیب دندونا ،رنگ دندون وشکل فک  !شکل انگشتهای پا!

یه سری دیگه ازنشونه های روی صورت، که به مرور زمان بوجود می یاد هم برام مهم بود،مثل چین تو قسمتهای مختلف صورت ! و این که چینها کجاها افتادن!

مثلا چینی که عین پرانتز لب را احاطه کنه ،از نظر من نشانه خنده رو بودنه!یا چینی که بالای ابرو ،تو یه سمت باشه ،یعنی طرف ادم مرددیه، که زیاد موقع ارزیابی اوضاع ،یه ابروشو بالا میده!یا چین بین دوتا ابرو یعنی طرف زیاد ناراضیه وهی اخم میکنه و….

یا مثلا تن صدا ، سرعت بیان کلمات یا مکث بین اونا ! بنظرم ادمایی که تند تند حرف میزنن تیزهوشتر از افرادی هستن که با مکث صحبت میکنن ودنبال کلمه بعدی میگردن!

یا به چشم نیومدن لثه ها موقع حرف زدن!نحوه خندیدن!

از نشونه های رفتاری به طرز قرار دادن دستها تو حالت ازاد یا فرم نشستن دقت میکنم!لطافت دست خانمها تو شرایط معمولی  وشکل ناخنهای دست در خانمها!

یا مثلا ،بلندی یاکوتاهی مودرخانمها ،نحوه جمع کردن موهادرحالت عادی ومدل شونه کردن مو در اقایون !

کفش ،شکل کفشی که انتخاب میشه ،مثل تیزی یا پهن بودن نوک ،صاف یا منحنی بودنش وتمیزی وکثیفی کفش !

بوی افراد،منظورم بوی عطر یا اودکلن خاص ، تومراسم رسمی نیست ، بوییکه از فرد تو شرایط معمولی به مشام میرسه!

مدل غذا خوردن!

تو شرایط عادی یا وقتی که ادما حس میکنن همه مشغول خوردن هستن وکسی نگاهشون نمیکنه !

اینکه تاکید میکنم تو شرایط عادی ،یا مثلا غافلگیرانه واسه اینه که همه مااراسته وتروتمیز تو جمع ظاهرمیشیم وحداقل موارد رارعایت میکنیم!

خیلی چیزای دیگه هست که الان یادم نمییاد ،اهان یا مثلا دستخط!

تو یه سایتی ،خوندم که :” دستخط هرکس اسرار نهفته ای را در مورد شخصیت او آشکار می کند.خیلی جالب بود،اینکه هرچقدر دستخط افراد به سمت چپ یا راست متمایل باشد ،فرد عاطفی وهرچقدر دستخط حالت عمودی داشته باشد ،شخص منطقی تر است.یا اینکه ،کسانیکه هنگام نوشتن حروف دندانه دار مثل « س » و «ش » نوک تیز مینویسند ،افراد سریع الانتقال هستند که مسائل را زود درک میکنند وافرادی که قوس دار مینویسند ،افرد دقیق با سرعت انتقال کمتریهستند.

یا تو سایت دیگه ای خوندم که،” شخصیت در ساخت اصلی خط اثر مینهد و بر اثر ویژگیهای بنیادی در خودکاری استقرار مییابد.

به اعتقاد کرپیویامن :خسیسها خطی فشرده دارند، بین خطوط فاصلهای کافی نمیگذارند و از تمام سطح کاغذ استفاده میکنند. برعکس، اشخاص مسرف سه کلمه روی یک سطر مینویسند و خطوط دراز پایانی آنها، یادآور حرکت دست شخص بخشنده است.

از آنجا که نوابغ از ادراک عقلی بوفور برخوردارند و بسیار سریعالانتقال هستند، خط آنها تقریباً به شکل تندنویسی جلوه میکند؛ زیرا سرعت حرکت دست در نگارش، به پای بسط اندیشه نمیرسد.

«خط کودکان، زشت و کج و معوج است، نشانی از فرهنگ ندارد و در طی یک کلمه و یک سطر بتدریج رو به درشتی می‌رود؛ یعنی حروف اول آنها از حروف آخر آنها کوچکتر است. وقتی به بزرگسالی می‌رسند، شکل خط منظمتر و بویژه استوارتر می‌شود. از آغاز پنجاه سالگی، در خیلی از حروف کشیده علامت خستگی را می‌توان یافت. و در حدود شصت سالگی، اثر لرزش در خط، حکایت از پیری «

هیرشفلد المانی (HIRSCHEFELD) معتقده :

در زمینة انحرافات جنسی تحقیقاتی به عمل آورده، ثابت کرده است که خط همجنس بازان متضمن پدیده‌هایی در جهت معکوس اسمی‌کند.”

خط مرد، استوارتر و گاهی خشن است .”خط زن، خمیده‌تر است

در نامه‌های زنان، بیش از مردان، پس از امضا مطالبی افزوده می‌شود. گمان نمی‌رود که این امر، ناشی از حافظة ضعیف‌تر آنها باشد. بلکه بحق یا ناحق، از عدم ارضای آنان در آنچه نوشته‌اند ناشی می‌شود.

خط من ساده و حروف نوشته هام ،تقریبا صاف ویک اندازه است!

یا مثلا ،خطوط واشکال هندسی منظم یا نامنظمی که موقع تنش یا بیکاری رسم میکنیم ،هم معنی دار هستند،

مثلا:

فلش: فلش ها بیانگر تنش های جنبی است، اما اگر جهت فلش ها به طرف بالا باشد، می تواند نشان دهنده آرزوها و رویا نیز باشد. اگر فلش ها در جهت افق باشند، شخص دارای قوه درک خوبی است. فلش هایی که در تمام جهات ترسیم می شوند، نشانگر ذهن روشن است.
خطوط راست: اشخاصی که خطوط راست ترسیم می کنند، اغلب آدم های کند و دیرفهمی هستند.  .
خطوط متقاطع: خطوط متقاطع، بیانگر شخصیتی رقابت طلب است.
ستاره پنج پر: افراد ایده آلیست و آرمانگرا هم معمولا ستاره می کشند. ستاره پنج پر می گوید فرد سوار بر آرزوهاست اما ستاره شش پر مبین ظرفیت تمرکز فرد است.
اشکال هندسی: دایره ها فرد را خیال پرداز معرفی می کنند، درحالی که مربع یا مستطیل می گویند فرد فعال، منطقی و دارای ذهن دقیق و روشن است.  .

من معمولا از خطوط متقاطع زیاد استفاده میکنم!

یه چیزی را هم تو اداره کشف کردم که امضای رده های پایین کاری تو اداره ها خیلی پیچیده تر از امضای  افرادکلیدی وتحصیلکرده تره!

دیروز داشتم راجع همین موضوع باهمسرم صحبت میکردم بهم گفت صاحب امضاهای پیچیده معمولا افراد مشکوک هستن!

امروز،یه گشتی  تو اینترنت زدم درموردرابطه وامضا با شخصیت ادمها ،خیلی جالب بود،مثلا اینکه ،کسانیکه یه خط راست زیر امضاشون میکشن،از اعتماد به نفس بالایى برخوردارند و شخصیت خوبى دارند. کمى خودخواه هستند، اما به خوشبختى نوع بشر اعتقاد راسخ دارند.

یااینکه ،کسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند لجاجت و پافشاری در امور دارند .

کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند انسانهای منظمی هستند .

کسانی که با فشارامضاء می کنند ، در کودکی سختی کشیده اند .

کسانی که در امضای خود فامیل می نویسند دارای منزلت هستند .

کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زننداحتمالاً شخصیت خود را نشناخته اند.

کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می کنند ، کسانی هستند که می خواهند به قله برسند .

امضای من از خطهای عمودی وافقی به یه اندازه تشکیل شده !ن

ازنظر شما چه مورادی نشانه شخصیته ؟دستخط شما چه جوریه؟امضای شما چه شکلیه؟موقعیکه بیکارین رو کاغذ چه شکلایی میکشین؟از فرم دندونهاتون راضی هستین؟و….اگه خواستین میتونین به این لینکها هم سربزنین

امضا چه رابطه ای باشخصیت دارد؟

روانشناسی شما از روی امضا

خط شناسی

خط یا تصویر شخصیت

خط خطی هایپر مفهوم

شخصیت شناسی با اشکال هندسی

تولد

آوریل 15, 2008 با saboorajanam

چشمامو میبندم و محکم فشار میدم ،سعی میکنم ، لحظه تولدمو به یاد بیارم!!!

مامان تو لباس سبز ،عرق ریزان وبا صدایی که از شدت درد خفه شده،جیغ میزنه ومن غرق در نور و…بدنیا میام،دکتر با خوشحالی ،از جفت پاهام میگیره ومنو بلند میکنه !پرستار بند نافمو قیچی میکنه وبه مادرم نشون میده،من گریه میکنم،پرستار میگه پری کوچولوتونو ببینین؟خیلی خوشگله ،چه قدر این بالهای طلایی ِ روی پشتش، کوچیکن!مادرم لبخندی میزنه وبه خواب عمیقی فرو میره!

چشمامو باز میکنم،یه دسته ،بچه ابر سورمه ای و شیطون از جلوی چشمام فرار میکنن!چشمامو تنگ میکنم وناخنمو میجوم،باخودم میگم،ولی مامان که میگفت با عمل سزارین منو بدنیا اورده،حتی خودشم لحظه تولد منو یادش نیست!!!

منم که تقصیری ندارم،آخه خیلی ساله که از اون روز گذشته ،اونوقتا اونقدرکوچولو بودم که نتونم چیزی را تو ذهنم نگه دارم….ولی،عزیزم لحظه ای که دوباره ،با تو دوباره متولد شدم را هیچوقت فراموش نمیکنم،حتی اگه خیلی سال از روش بگذره!

چهارسال پیش ،درست روز تولدم ،با جادوی اون گل ِ رز روی جعبه کادو،من دوباره متولد شدم!خوب یادمه،حال عجیبی داشتم،با بریدن نوار دور جعبه کادو،انگار،بند نافم از دنیا بریده شد!باخوندن اون شعرا ،یهویی خون دوید تو رگهای تنم!

چه حالی داشتم،این بار گریه نکردم،خندیدم!عشق تو مثل شیر به من جون داد!یادته،چقدر مسخ تو بودم،باتوحرف زدن را فراموش کردم،بس که با نگاه باهات حرف زدم،راه رفتن را فراموش کردم،بس که با نگاه دنبالت کردم!

فردا ،چهارمین سالگرد ،دومین تولدم(اولین جرقه عشق) ،وبیست وهفتمین سالگرد اولین تولدمو باتو جشن میگیرم!

توهمچین لحظه هایی دلم میخواد فقط تو باشی ومن!من سرمو بذارم رو شونه ات و تو موهامو نوازش کنی،نمیخوام شعر تولد بخونیم،دلم میخواد بی صدا زل بزنیم به روبرو،یا نه تو منو نوازش کن ،من زل بزنم به روبرو!

درست عین وقتایی که تو بی صدا ماهی میگرفتی ومن زل میزدم به تو!

دلم ،میخواد زمان متوقف بشه!

بیست وهفت سال!خیلی پیر شدم ،نه؟!

نکنه یه وقت ،عشق یه دختر بچه تو را از من بگیره،نه ، نه !

من هنوز جوونم،باور کن فقط چهار سالمه!

یه لحظه بدون تو نمیتونم بمونم،باور کن !

چشمامو میبندم و سعی میکنم دومین تولدمو به یاد بیارم!!!

دوباره ، ابرای شیطون سورمه ای بدو بدو میان و جلوم میرقصن ،انگاری اونا هم میخوان تولدمو جشن بگیرن!

من

آوریل 7, 2008 با saboorajanam

من ِ من، این منِ باحوصله

من همونم که با لاکای رنگی همه شیشه ها را رنگ میزنم ،یهویی دلمو میزنه وهمشونو میشکنم!

من همونم که با رنگ روغن رو همه لباسا شکل میکشم ،هی میکشم هی میکشم ،اونقدر که یا از نفس بیفتم یا زوار لباس دربره!

من همونم که وقتی حس کنم کف خونه کثیفه،دکور خونه را عوض میکنم وکف همونجوری کثیف میمونه!

من ِ من ،این من ِ بی حوصله

من یه جاه طلبم!

یه فرصت طلب!

یه بدبین !

قرار بود امپراطوریس بشم ،دیر به دنیا اومدم!

اما، اما…حسابی عاشقم!از بچگی عشق تو گوشت و خونم بود!مگه جای عشق تو گوشت و خونه؟…بگذریم!

من به خیلی چیزا قانعم!

من برای خیلی چیزا حریصم !

من با خیلیا مهربونم!

من برای بعضی چیزا حسودم!

من خودخواهم!

من دست ودلبازم!

من کم حرفم!

و من بعضی وقتا پرحرفم!

من کم اشتهام!

من بعضی وقتا شکموام!

من یه روزایی حوصله هیچ کسو ندارم!

من یه روزایی هی تو رابغل میکنم و فشارت میدم نکنه از چنگم فرار کنی!

من یه روزایی زشتم!

من یه روزایی خیلی خوشگلم!

من حوری ام!

اما از روزی که میشم فرشته عذابم!

من هنوز بچه ام!

من یه کدبانوی کاملم!

من یه وقتایی دیوانه ام!

من یه روزایی خیلی  عاقلم!

من همون نویسنده ام!

همون شاعر معروفم!

همون نقاش مشهور!

من یه مجسمه سازم!

من مقدسم!

من یه مادر!

من یه روزایی دلبرم!

من بهترین طراح لباسم!

من بزرگترین گریمورم!

من شمع سازم!

من زبان حیوانات را میفهمم!

آخیش …….به ارامش رسیدم!

من ِ من ،این من ِسربه هوا

من همونی ام که تو عاشقانه ترین لحظات یهویی یاد یه خبر میافتم وبحث راعوض میکنم!

من همونی ام که موقع رد شدن پامو رو هر خرخره ای میذارم ورد میشم!

من ِ تو

من همونی ام که هیچ خدایی را بنده نیستم ،به جز تو عزیزم!

من همونی ام که بعضی وقتا از شدت عشق تورا خفه میکنم!

من همونی ام که یه وقتایی از کم توجهی تو را دیوونه میکنم!

من همونی ام که بعضی وقتا بانو ی هزار ویک شبت میشم!

من همونی ام که یه روزایی بچه کوچیکت  میشم!

من ِ او

تموم شد!

من ِ ما

یه دونه داشتیم پرکشید!

من ِ شما

من متعلق به هیچ کس نیستم!

من ِ ایشان

نداریم!


امضا

من ِ دروغگو

منیژه

آوریل 5, 2008 با saboorajanam

برگ اول :

پاییز بود،وسطای مهر ماه،صدای بوق ماشینهاهر لحظه بیشتر میشد،مدیر آموزشگاه با آب وتاب، داشت ماجرای دزدیده شدن یکی از دخترا را تعریف میکرد، داشتم با خودم فکرمی کردم کدوم قسمت این اتفاق ،میتونه یه پیر مرد 73 ساله ، با این قلب ضعیف ، را اینقدربه هیجان بیاره،دزدا ونقشه دزدیدنشون یا دختره و ماجرای فرارش از دست دزدا!

سعی میکرد لفظ قلم حرف بزنه ،روی بعضی از کلمات خیلی تاکید میکرد ،منتظر بود که منم چیزی بگم، لبخند زدم وسرمو تکون دادم وگفتم: اصلا فکر نمیکردم ،همچین اتفاقایی دور وبرمون ،اونم اینقدر نزدیک به ما اتفاق بیفته!

از همونجاییکه نشسته بودم سرک کشیدم ،بچه ها به جای تمرین ، سر یه کامپیوتر جمع شده بودن ،حوریه، صورت یه عروس را تو paint برش داده بود و چسبونده بود رو بدن یه عروس دیگه !

از این شیطنت ،خوشم اومد .

عکسای عروس را چند روز قبل از اینترنت دانلود کرده بودم ،بنظرم رسیده بود،این عکسا هم یه جور ابزار کمک اموزشی هستن و دخترا را مشتاق میکنن !

اولین تجربه کاری ،برای منی که بعضی وقتها از خجالت نمی تونستم تو جمع حرف بزنم ،تدریس تو آموزشگاه دخترونه بود،وای اگه بابا یا مامان که تا اون زمان ، حتی رو انتخاب دوستام حساس بودن ، ،میفهمیدن که بعضی از شاگردام چه سرگذشتهایی دارن , درجا ازم میخواستن که از کار استعفا بدم،بعضی وقتا تو خونه با حذف یه قسمتهایی از ماجرا هایی که برای دخترا اتفاق میافتاد ،سعی میکردم به سولماز آگاهی بدم !

یه کم صدامو بلند کردم وگفتم :”خانومــــــــــــــــــــــا ؟!”

دخترا با شیطنت وخنده ،پریدن سر دستگاههاشون!

حوریه هم با اشاره سر ودست معذرت خواست . هم سن وسال خودم بود ، میخواست دیپلم کامپیوتر بگیره ، تعجب میکردم که چرا دختری با این هوش واستعداد ،هنوز دانشگاه قبول نشده!

اجازه گرفتم که برم سر کلاس ،تو راهرو ، یه دختر روی صندلی تکی نشسته بود اشکاشو پاک میکرد ویه عده دلداریش میدادن، شاگردای خانوم نجاتی بودن ، متوجه من که شدن، صداشو بلندتر کردن !

باخودم فکرکردم که همین دختره بود که میخواستن بدزدنش،یه نیم نگاه به صورتش انداختم،قیافش معمولی بود،من تا اونوقت خیال میکردم دخترای خوشگل را میدزدن ،همونطوری که داشتم در کلاس را میبستم دوباره نگاهش کردم،صورتش تپل وسفید بود، چشماشم سیاه بود ولی فک پاییش یه کمی جلو بود، بینی اش هم استخوانی بود!

برگ دوم:

خانوم نجاتی رفت مرخصی زایمان، موقع رفتن  گفت:”دیگه  این اموزشگاه برنمیگردم ،این 21 تا شاگرد تو هم که دوره شون تموم بشه، باید دراموزشگاه را تخته کنن ، هیچ کس اینجا ثبت نام نمیکنه،خودتو خراب نکن، تو هم بذار برو یه اموزشگاه دیگه!”

دو سه روزبعد ،منشی اموزشگاه هم از کارش استعفا داد ورفت،موقع رفتن اونم همون حرفا را تکرار کرد!

مردد بودم،نمیدونستم ادامه کارم درسته یا نه،من مونده بودم ویه سرهنگ پیر بازنشسته ، که هیچ کدوم از کار اموزشگاه سر درنمی اوردیم!

از یه طرف ،دلم نمیخواست تو اولین تجربه کاریم شکست بخورم،به زور مامان وبابا را،راضی کرده بودم تا با کار کردنم موافقت کنن! از همه مهمتر میخواستم خودمو محک بزنم، به خاطر همین تصمیم خودم را گرفتم که بهترین مربی بشم ،میدونستم که بین باندهای مافیایی مربیهای آموزشگاه ها، جایی ندارم ولی باید موفق میشدم.

تو همین یه ماه ، پیشرفت شاگردام عالی بود،یه کلاس 8 نفره و یه کلاس 13 نفره داشتم.

هنوز 5 ماه دیگه وقت داشتم تا نتیجه کارمو ببینم.

با اینکه کلاس خانوم نجاتی تموم شده بود ، سه تا از شاگرداش ،هرروز تو اموزشگاه قرار میذاشتن وهمدیگه را میدیدن!

اولی همون دختری بود که میخواستن بدزدنش ،اسمش منیژه بود ، قدش متوسط وچاق بود،دومی یه دختر قدبلند ونسبتا خوشگل بود با تمام تلاشی که میکرد، بازم،موقع حرف زدنش میشد فهمید که از خانواده سطح بالایی نیست ،اسمش مریم بود، دختر سوم ،یه دختر قد کوتاه ولاغر وسفید بود که ادمو یاد بره ها مینداخت،از چشماش شیطنت میریخت،اسمش سمیه بود.

یه روز صبح ، وقتی اومدم سر کار، دیدم ، منیژه تو دفتر پشت میز نشسته ومریم وسمیه هم دارن پرونده ها را مرتب می کنن،هرسه با خنده وخوشحالی سلام دادن و سمیه گفت:”خانوم هندسه، منیژه منشی جدید اموزشگاهه”

دلم هری ریخت پایین! یعنی بعد ازاین باید با منیژه همکارمیشدم، زیاد ازش خوشم نمی اومد!

نظرمو که به مدیر اموزشگاه گفتم، قانعم کرد که منیژه ،پدر ومادر نداره ،با برادرش زندگی میکنه وخیلی تنهاست ،ثواب داره اینجا کار کنه!

حرفشو قبول کردم!

با خودم فکر کردم ،زیادم بد نیست،اینطوری دیگه مجبور نیستم ،ساعتهای استراحت را از دست پرحرفیهای مدیر اموزشگاه،تو کلاس بگذرونم!

این سه نفر که اسم خودشونو گذاشته بودن،سه تفنگدار ! در عرض یک هفته حال وهوای مرده اموزشگاه را عوض کردن، هربار که از کلاس در میاومدم،متوجه یه تغییری میشدم.

دکور دفتر را عوض می کردن،کتابخونه را مرتب میکردن، طرح جدید برای فیش شهریه ها میدادن،حسابها را کنترل میکردن، پرونده ها را مرتب میکردن ،نقص پرونده ها را درمی اوردن،کلاس تئوری را برق انداخته بودن،یه روز که اومدم اموزشگاه دیدم ،پنبه الکل دادن دست شاگردا وبا خنده وشوخی مجبورشون کردن که کامپیوترا ومیزاشونو برق بندازن، بچه ها با خنده داشتن کار میکردن !حوریه دخترایی که غر میزدن را اروم میکرد.

سه تفنگدار هرچی کتاب وجزوه تو خونه داشتن اورده بودن برای من ، ازشون خواستم همشونو بچینن تو کتابخونه دفتر!

سمیه با شیطنت تمام ، از بچه های اموزشگاه های دیگه نمونه سوال امتحانی وجزوه جمع میکرد.

مریم میرفت دبیرستان شبانه کار ودانش و دخترا را تشویق میکرد که تو اموزشگاه ما ،کلاس من ثبت نام کنن، از کلاس که میاومدم بیرون ، هر سه تاشون زود به پام بلند میشدن ، منیژه زود برام چایی میریخت ،بعد میرفت مینشست پشت میز دفتر وبه شوخی به سمیه ومریم دستور میداد که براش چایی ببرن!

منیزه میرفت اداره وکارهای اموزشگاه را روبراه میکرد ، برای ترم جدید طرح تبلیغ میدادن!

اموزشگاه کوچیک وکم جمعیت ما پر از شادی شده بود، از گفته  های سمیه فهمیدم که ، که مدیر اموزشگاه نسرین خانومه ، شوهرش کارخونه پفک نمکی داره ،خواهرش شراره خانوم موسس اموزشگاه ومربی سابق اموزشگاه ،مهندس کامپیوتره ،که تقریبایک سال پیش ،بعنوان تحلیلگر سیستم دارایی ،تو شهر دیگه ای استخدام شده واداره اموزشگاه را به پدرش سپرده…..

من تا اون لحظه خیال میکردم ،موسس اموزشگاه همین اقای سرهنگ بازنشسته است!

مریم میگفت:”همه بچه ها شراره خانوم را دوست داشتن ،موقع رفتنش همه گریه میکردن،ولی شراره خانوم ،دوستش خانوم نجاتی را جانشین خودش کرد و به همه اطمینان داد که دوستش از اون بهتره!اما،خانوم نجاتی مربی خوبی نبود ،با بچه ها زیادی کنتاکت داشت واوضاع اموزشگاه روزبه روز بدتر میشد!”

از حرفاشون فهمیدم که منشی قبلی هم ،حساب کتابا را درست کنترل نمیکرد،

سمیه میگفت :”بعضی وقتا بچه ها دزدکی از یخچال ابدارخونه خوراکی بر میداشتن وپولشو نمیدادن،منشی هم عین خیالش نبود!”

زمستون که رسید،مریم وسمیه دیگه کمتر میاومدن اموزشگاه، واین فرصتی بود تا من ومنیژه بیشتر با هم اشنابشیم .

منیژه ،وقتی تنها میشد ، اونقدر صورتش غمگین میشد که ادم دلش میسوخت، عین کبوترای بال شکسته میشد.

از صبح زود ساعت 7.5 می اومد در آموزشگاه را باز میکرد وتا شب ساعت 7.5  تو آموزشگاه می موند. ناهار را خونه نمی رفت،باخودش غذا هم نمی اورد،تا شب با یه دونه کیک یا بیسکویت سر میکرد.

روزای برفی زمستون ،که هم صبح ،هم عصر کلاس داشتم ،برنمیگشتم خونه ، از مامانم خواستم برام غذای بیشتری بذاره ،ظهرها ناهار را با هم میخوردیم ،

منیژه می گفت :”دستپخت مامانت منو،یاد مامانم میندازه !”

بعد غذا ،ظرف وبشقابای غذا را می شست . اون یکی دوساعت ،در اموزشگاه رااز پشت قفل میکردیم واستراحت میکردیم.

یه روز یه دفتر اورد ونشونم داد،عجیب بود تا زرورق شوکولاتی که تو موقعیتهای مختلف خورده بود را چسبونده بود به دفترش وخاطره مربوط به اونو با تاریخش زیرش نوشته بود.

من خودم اهل دفتر خاطرات نوشتن نبودم،یکی دوبار دفتر خاطرات خریدم و توش شعر نوشتم ،بعد یه مدت دلمو زد وپاره کردمشون.

برگ سوم:

خیلی کنجکاو بودم ،قضیه دزدیده شدنشو بدونم،

برام تعریف کرد ،که وقتی کلاس کامپیوتر می اومدن،یکی از دخترا به اسم هاجر،که با دوست پسرش به هم زده بود ومیخواست ازدواج کنه،برای اینکه دوستشو از سرش باز کنه،مشخصات منیژه را به پسره داده بود وبهش گفته بود که منیژه تنهای تنهاست وموقعیت خوبی برای دوستیه! وقتی اون پسره ،با مخالفت منیژه ،برای دوستی روبرو میشه،یه روز ظهر منیژه را موقع برگشتن از خونه خواهرش تعقیب میکنه !

منیژه میگفت :”ظهر بود وخلوت ، منتظر تاکسی بودم که دیدم یه تاکسی با سرعت پیچید جلوم وترمز کرد،جا خوردم ،وقتی سوار شدم کسی تو تاکسی نبود، یه کم جلوتر اون پسره وبا دوتا مرد دیگه دست تکون دادن وتاکسی جلوی پای اونا ترمز کرد،پسره جلو سوار شد وبه مردا اشاره کرد ،پشت سوار شن،یکیشون از در مسافر سوار شد،اون یکی پیچید پشت تاکسی تا از در دیگه سوار شه،میخواستن منو بندازن وسط خودشون،به راننده اشاره کرد که این یکی در راباز کنه، منم ترسیدم و تا مرده درو بازکرد با نوک کفشم کوبیدم وسط پاهاشو وهولش دادم ،خواستم پیاده شم که مرد کناری دستمو کشید، راننده میخواست همونطوری با در باز حرکت کنه، اون پسره هم از جلو داشت منو میکشید تو ، داد زدم و خودمو به زور انداختم بیرون و تو جهت مخالف حرکت ماشین دویدم، شانسی اونور خیابون یه خیابون فرعی یه طرفه بود، تاکسی نتونست وارد اونجا بشه،پسره هم دنبالم میدوید ، خودمو انداختم تو یه ازمایشگاه تشخیص طبی ، که شانسی اونوقت ظهر ،هنوز تعطیل نشده بود،موضوع را برای منشی اونجا تعریف کردم وبعد زنگ زدم تا برادرم بیاد دنبالم… نرفتم خونه ،اومدم اموزشگاه ،تا یه مدت با برادرم میاومدم ومیرفتم.”

شنیده بودم که پدر ومادرش فوت کردن ،ولی دلم نمی اومد ازش سوال کنم،نمیخواستم با یاد اوری گذشته ،دوباره غصه دار بشه!

وقتی خودمو یه لحظه جای منیژه میذاشتم ، دلم میخواست بمیرم.

تا اینکه یه روز،منیژه ، یه عکس از پدر ومادرش اورد وازم خواهش کرد تو خونه اونو براش اسکن کنم ،میخواست با فتوشاپ عکس را تغییر بده!

توعکس،پدر پیر و لاغراندامش ،درحالیکه دکمه های جلیقه خاکستری کتشو مرتب بسته بود ویه کلاه شاپو سرش بود،توی حیاط بزرگ خونشون روی صندلی نشسته بود ،لبخند میزد،نمیدونم اون اثر عجیب ،مربوط به خنده اش بود یا برق دندونای طلاش! مادرش چاق بود ، خیلی چاق وسفید ویه گردنبند پر از اشرفی و یه زنجیر کلفت گره خورده طلا گردنش بود. یه بلوز سیاه با گلای رز تنش بود ،استینای بلوزشو بالا کشیده بود ،دستاش تا ارنج پر النگو بود.

از همون روز بود که منیژه  ،داستان زندگیشو برام تعریف کرد.

برگ چهارم:

حاج شمس ا… پدرمنیژه بازاری بود،تا چهل سالگی هم ازدواج نکرده بود، با خدیجه خانوم وقتی اشنا شد که ،بیوه بود و یه دختر ویه پسر یتیم از شوهر قبلیش داشت،حاجی شرط کرد که اگه بچه ها را تحویل خانواده پدریشون بدن ،براشون دورادور پول بفرسته،خدیجه خانوم هم قبول کرد.

خانواده حاج شمس ا… ،راضی به این ازدواج نبودن وبا شمس ا… قطع رابطه کردن!

حاجی ،خدیجه خانوم را برد تو خونه قدیمی وسط باغ ، تویکی از محله های قدیمی شهر ،همونجا زندگیشونو شروع کردن!

وقتی خدیجه خانوم اولین دخترش معصومه را بدنیا اورد ،حاجی از خوشحالی ،به تمام اهل بازار ،سور داد ،یه دایه هم برای معصومه گرفت تا خدیجه خانوم، راحت باشه!

بعد سه سال ،رضا به دنیا اومد،دیگه خوشحالی حاجی با بدنیا اومدن پسر ،تکمیل شد!

اما رضا از همون بچگی ،بنیه اش ضعیف بود وهی مریض میشد،همین باعث شد که رضا خیلی متکی به مادر و خواهرش بار بیاد.

منیژه هم چهار سال بعد از رضا به دنیا اومد.

معصومه دختر با استعدادی بود،جدی وکله شق ،منیژه میگفت ،از همون بچگی که معصومه رو دیوار سیمانی حموم گوشه حیاط، نقاشی زنای نیمه لخت ولنگ پیچیده را میکشید، بهش حسودیم میشد که از اقاجون ومامانم خجالت نمیکشه !

منیژه چهار پنج ساله بود که ،حاجی خواهر ناتنی منیژه را به عقد یه بنگاهی درمی یاره! دختر یکی از اقوام خدیجه خانوم را هم برای پسر ناتنی اش میگیره ،اینجوری خیال خدیجه خانوم تا حدی راحت میشه!

منیژه میگفت :” شونزده سالم که بود ،یه شب خواب دیدم ، اقا جونم ، وسط حیاط دراز کشیده ویه پتو کشیدن رو سرش ، من پتو را کنار زدم و دیدم اقاجونم مرده “

به همین سادگی ،خواب منیژه تعبیر میشه وحاج شمس ا… تو سن شصت وچهار سالگی به رحمت خدا میره!

برادرهای حاج شمس ا… ، زمینهای کشاورزی حاج شمس ا… چند هکتار زمینی افتابگردون میکاشتن و یه پشتوانه بزرگ برای حاجی بود ، برای خودشون بر میدارن!

بعد مرگ حاجی ،خدیجه خانوم ،از دامادش می خواد که مغازه تو بازار را بفروشه ،با پولش ،یه خونه ویه مغازه نزدیک خونه قدیمی میخره و میده اجاره تا خرج زندگیشون در بیاد،

منی‍ژه میگفت:”اتاقای اونور حیاط که تیرای چوبی داشتن هر لحظه ممکن بود بریزن ،مجبور شدیم اینطرف حیاط دوتا اتاق بسازیم ”

خدیجه خانوم ارزو داشت دامادی پسرشو ببینه ، یه قسمت از طلاهاشو برای عروسی رضا کنار گذاشته بود،نذر کرده بود راه کربلا که باز شد، با رضا برن کربلا ،میخواست زنجیر وگردنبند اشرفیشو بندازه تو حرم امام حسین!

اما ارزو به دل موند!

منیژه میگفت ،چهار سال بعد از فوت آقاجونم ،یه روز مامانم رفته بود حموم، دیدم خیلی وقته مامانم تو حمومه،رفتم در حموم و زدم وصداش کردم،جوابمو نداد، اروم از لای در نگاه کردم،دیدم افتاده کف حموم ، داد زدم معصومه بدو مامان از هوش رفته،معصومه اومد، دوتامون جیغ میزدیم ،نمیتونستیم مامان را از جاش بلند کنیم، معصومه داد زد ،بدو دنبال عمه،خونشون یه کوچه بالاتر بود ،باپرهنه بدون روسری تو کوچه میدویدم،اونقدر مشت ،به در خونه عمه کوبیدم که دستم درد گرفت،با عمه هراسون برگشتیم خونه،عمه رفت تو حموم ، گفت چیزیش نیست از هوش رفته،کمک کنین تا ببریمش تو اتاق، نمیخواست جنازه مادرمو کسی لخت تو حموم ببینه،بزور از حموم درش اوردیم تو اتاق لباس تنش کردیم،موهاشو تازه رنگ زده بود،اب از نوک موهای سیاه وبراقش میچکید،خواستم بالشت بذارم زیر سر مامانم،که عمه گفت یه پتو بیارین،پتو را کشید روی سر مامانمو، شروع کرد به خوندن بایاتی (مرثیه)!

فهمیدم مامانم هم مرده، از هوش رفتم،وقتی چشمامو باز کردم ،تو بیمارستان بودم،حال خودمو نمی فهمیدم،حس میکردم پاهام باد کرده،مامانم رفته بود،سرم سنگین بود،دلم نمیخواست کسی را ببینم،دوماه تو بیمارستان بستری بودم،دکتر گفت،ارتریت روماتوئید داره،نباید ناراحت بشه،مراقبش باشین!

از بیمارستان که مرخص شدم ،دائم تو حیاط خونه، گوشه تخت می نشستم و به گذشته فکر میکردم،خیال میکردم مامانم کنارمه وداره موهامو نوازش میکنه،ناخنامو لاک میزنه ومیگه پاشو برقص، صدای خنده های مامانم تو گوشم بود!

برگ پنجم:

منیژه میگفت:”یادش بخیر اولین بار که عاشق شدم،کلاس سوم راهنمایی بودم،یعنی دوسالی میشد که یه جوری شده بودم،سرکوچه مدرسمون یه خشکشویی بود که الان کوبیدن وآژانس هواپیماییش کردن !

هرروزصبح موقع رفتن به مدرسه ،حس میکردم پشت شیشه خشکشویی ،یه مردرو صندلی نشسته وداره منو تماشا میکنه،تو اون دوسال،به خاطر افتابی که مستقیم به شیشه می تابید ،نتونسته بودم صورتشو ببینم!

دوسال عاشق یه سایه پشت شیشه بودم ،یه روز همه احساسمو به مامانم گفتم،خندید وبهم گفت،اونیکه دیدی اصلا ادم نیست لباسه که تو خشکشویی رو صندلی اویزون کردن،خیلی ناراحت شدم،حس میکردم امیدم نقشبراب شده،نمیخواستم باور کنم که همه اون رویاهای شیرین دروغ بوده،یه روز موقعی که با مامانم از اونجا رد میشدیم ، دست مامانمو کشیدم وبردم تو خشکشویی ،خیال نبود، یه پسر  رو صندلی نشسته بود،مامانم  وقتی اشاره های منو دید، از دستم نیشگون گرفت و منو از مغازه کشید بیرون،پسره خندید!

بعدا فهمیدم که اسمش علیرضاست،تو جبهه شیمیایی شده،تو مدرسه ،یکی از فامیلاشونو پیدا کردم و به گوش علیرضا رسوندم که دو ساله که عاشق تصویر مبهم پشت شیشه خشکشویی شدم، یه روز بعداز زنگ تعطیلی مدرسه ،خونه نرفتم. ظهربود وخیابونا خلوت ، دلمو به دریا زدم، رفتم کنار خشکشویی،علیرضا از مغازه اومد بیرون ،یه کم تو صورتم زل زود وبعد با مهربونی بهم گفت:تو دختر خوبی هستی، منم مثل داداش توام،بهش گفتم :ولی من دلم میخوادباهم عروسی کنیم،خندید وگفت:نمیشه ،تو خیلی کوچولویی ،برو بزرگ که شدی میفهمی، گریه ام گرفت،خیال میکردم منظورش از کوچیک بودنم اینه که خیال میکنه من بالغ نشدم،با بغض گفتم :ولی،من بزرگ شدم ،علیرضا یه ذره فکر کرد وخندید وگفت:راستشو بخوای من نمیتونم ازدواج کنم ،ولی بهت قول میدم که هروقت هر جایی به کمک من احتیاج داشته باشی ،پیشت باشم،داشت منو دلداری میدادکه یهویی مامانم از راه رسید ودستمو نیشگون گرفت وگفت: اینجا چی کار میکنی؟ دیر کرده بودم ومامانم نگرانم شده بود.

منیژه اهی کشید وگفت:کاش اون روزا دوباره تکرار میشد،دلم برای نوازشهای مامانم،خنده هاش حتی نیشگونهاش تنگ شده!

برگ ششم:

منیژه میگفت:

“معصومه ،تو خونه خیاطی میکرد،رضا را وادار کرد که با یه سرمایه کوچیک ،مغازه را تبدیل به سوپرمارکت کنه وخودش سر مغازه وایسته!

از اجاره ها چیزی در نمیاومد،برای معصومه هرخواستگاری که میاومد، منو صدا میزد وبه خواستگارا منو پیشنهاد میداد ومیگفت:” تا خواهرم ازدواج نکنه ورضا سروسامون نگیره ،من قصد ازدواج ندارم”

تا اینکه اقا یعقوب ،که میگفتن فرش فروشه وسن وسالی ازش گذشته ،با مادرش اومدن خواستگاری و وقتی معصومه با چادر سیاه وخیلی جدی منو بهش پیشنهاد داد ،

اقا یعقوب خندید وگفت:” درست همونطوری که وصفتونو شنیده بودم هستین معصومه خانوم،من تصمیم خودمو گرفتم،باشما ازدواج میکنم”

همین…. نمیدونم چی شد که معصومه راضی شد،مامانم جهیزیه هردومونو تا حدی اماده کرده بود،معصومه دوخت ودوز میکرد ونقائصو تکمیل میکرد،بعد دوماه، معصومه رفت سر خونه وزندگیش، من تنهای تنها شدم،

رضا هم از صبح سر تا شب تو مغازه بود،چند بار به سرم زده بود ،خودمو بکشم،هیچی نبود که دلمو بهش خوش کنم،علیرضا هم چند سالی میشد که از این جا رفته بود،میگفتن رفته استخدام دولت شده،یه شغل حساس ومهم داره،کلی ادم اسکورتش میکنن!

معصومه به من پیشنهاد داد که کلاس کامپیوتر ثبت نام کنم، تا هم بتونم مونده واحدهای دیپلمم را تکمیل کنم،هم یه کاری برای خودم پیدا کنم، حس میکردم رضا هم عوض شده،از جلوی مغازه که رد میشدم میدیدم،وسایل مغازه ته کشیده،مشتری چندانی نداره!

سر وگوش رضا میجنبید،شنیده بودم با دختر خونه بغلی مغازه دوست شده،دختره شونزده سالش بود،اسمش فریبا بود،رضا پاشو کرده بود تو یه کفش که میخوام با فریبا ازدواج کنم،به فریبا گفته بود دوتا خونه ویه مغازه دارم،همشون مال منه،جهیزیه هم نمیخوام،خونمون کلی وسایل داریم که همشون به من میرسه ،سر مراسم خواستگاری ،به عدد سال تولد فریبا،سکه مهرش کرد و به حرف هیچ کس هم گوش نداد،معصومه دلخور بود ودیگه خونه پدری نمی اومد!

از طرف دیگه،برادر ناتنی ام ،سرطان روده گرفته بود،دوبار عمل شد،سرطان کل بدنشو گرفت،بدنش روز به روز اب میشد، بعضی وقتها میرفتم خونه اونا میموندم به زنش کمک میکردم، به دختر وپسرش کوچیکش دلداری میدادم،برادر همین زنداداشم –جعفر- ازم خواستگاری کرد،تنها موردی که رضا ومعصومه با هم توافق داشتن ،جوابشون به این خواستگاری بود،نه، جعفر ادم درستی نیست…

زندگی خیلی کسل کننده بود،تو کلاس کامپیوتر ،یکی از دخترا شماره سوران ،پسری که از اهالی مهاباد بود وتو این شهر دانشجو بود ،به من داد ،گفت باهاش حرف بزن،چاره خوبی برای فرار از تنهاییه!

برادر ناتنی ام تو شرایط خیلی بدی فوت کرد، بازم مرگ،با خودم فکر میکردم، چهار سال دیگه نوبت منه که بمیرم،هشت سال پیش پدرم،چهار سال پیش مادرم،امسال برادرم،نفر بعدی منم…..”

حرفای منیژه ،خیلی غصه دارم کرد، با اینکه منیژه دوسه سالی ازم بزرگتر بود،ولی حس میکردم نسبت به اینده منیژه مسئولم،به خودم قول دادم که کمکش کنم،مراقبش باشم.

جدا برای یه دختر جوون یا یه خانوم ،تنهایی خیلی سخته! خانوما نیاز دارن یه نفر باشه که همیشه بهشون محبت کنه،نوازششون کنه،حرفای محبت امیز بزنه ،توی خونه همچین کسی نباشه بیرون دنبالش میگردن،وبعضی وقتا خودشونو تو اولین اغوشی که براشون باز میشه پرتاب میکنه!

برگ هفتم:

اخرای ترم بود ،زمستون چند نفری با معرفی خود شاگردا تو اموزشگاه ثبت نام کردن،برای تشکیل کلاسای جدید منتظر نتیجه ازمون شاگردای من بودیم،ماه اخر،تقریبا یه روز درمیون از شاگردای هردوتا کلاس امتحان میگرفتم،یادمه یه روز تا صبح ساعت 5 بیدار بودم ونکته های مهم کتابا را تایپ میکردم ،تا روزبعدش ،به عنوان جزوه نهایی بدم دست شاگردا ،فردای اونروز سرم اونقدر سنگین بود وگیج میرفت که از دست بچه ها عصبانی شدم ودعواشون کردم.

تایم میگرفتم و بچه ها تو گروههای دو نفری سوالای ازمون عملی را حل میکردن،گروه بندی کرده بودیم و بین گروه ها مسابقه گذاشته بودیم ،یکی از دخترا به اسم معصومه ،یه مقدار تو درسا ضعیف بود ،تو گروهی افتاده بود که بچه های گروه همش غر میزدن ،میترسیدن با وجود اون دختر امتیازشون مییاد پایین!

مدتی که دستگاه کپی اموزشگاه خراب بود،داوطلب میشد که بره بیرون و از سوالای امتحانی کپی در بیاره ،حق نداشت کیف با خودش ببره،موقع رفتن،منیژه با شوخی دست به شکم دختره میزد ومیگفت،ما اون وقتا کتابا را تو شکممون قایم میکردیم ، جالب اینجا بود که نمره معصومه به حد متوسط رسیده بود واین منو خیلی دلگرم میکرد،خیال میکردم ،درسخون شده،بعدها برام تعریف کرد که برگه ها را میبرده تو یه کتاب فروشی ،واولین کپی که درمیاومده،از کتاب فروشه میخواسته که یه کتاب رایانه کار از توقفسه بهش بده ،تند تند جواب بعضی از تستها را پیدا میکرده،وقتی فهمیدم ،معصومه هم مدرک رایانه کار درجه 1 وهم 2 را گرفته بود،خنده ام گرفت هم از شیطنت معصومه هم از همدستی کتابفروشه !

شاگردام از عهده امتحانای اخر ترم خیلی خوب براومدن ،و رتبشون جزو اولین رتبه های منطقه بود،حوریه تنها کسی بود که تو امتحان پایان دوره ،بین تمام شاگردا نمره صد را از صد رایانه کار درجه 2 اورد.خیلی دوستش داشتم.

13 نفر از شاگردا بعد از قبولی تو ازمونهای تئوری وعملی رایانه کار درجه 1 ،خداحافظی کردن واز اموزشگاه رفتن واون 8 نفری که تو کلاس رایانه کار درجه 2 شاگردام بودن ،دوباره برای کلاسهای درجه یک ثبت نام کردن !

سمیه ومریم ،دوستای منیژه ،بعضی از روزا ،عصرا میرفتن ،مدرسه کارودانش شبانه ،ودخترا را تشویق میکردن که تو این اموزشگاه ثبت نام کنن!

نزدیک چهل نفر شاگر جدید برای ترم بهاره داشتیم!

اولدوز هم یکی از اونا بود، استعداد عجیبی داشت ،تو درسش فوق العاده بود ،تو کلاسشون یه گروه پنج نفری بودن که اولدوز تو درسا کمکشون میکرد،خیلی باهوش بود،دیپلم گرافیک داشت وتابلوهای رنگ روغن میکشید،خیلی عالی بودن!

راضیه هم یکی دیگه از شاگردای جدیدم بود ،این دختر هم خیلی تیز هوش بود وعلاقه عجیب وباور نکردنی نسبت به من پیدا کرده بود،طوریکه اگه به شاگرد،دیگه ای تو کلاس لبخندمیزدم به شدت حسادت میکرد،ویا زمانیکه موقع تدریس بغیر از صورت راضیه ، به روی بقیه نگاه میکردم ،اخماش میرفت تو هم،اصرار عجیبی تو معرفی یکی دوتا پسر مجرد از فامیلشون برای ازدواج با من داشت ویه جوری میخواست کاری کنه که توجه منو بیشتر به خودش جلب کنه!

به اصرار بعضی از شاگردا ،همون روزا یه کلاس آزاد اینترنت تشکیل دادیم و خیلی از بچه ها با اشتیاق تو این کلاس ثبت نام کردن،البته انتظار اکثرشون از کلاس اینترنت ،آشنایی با چت بود، ولی خب نتیجه کلاس زیاد بد نبود.

بچه ها به مدیر آموزشگاه پیشنهاد دادن که یه کافی نت کوچولو برای شاگردای اموزشگاه راه بندازه،اتاق کوچیکی که بعنوان انباری ازش استفاده میشد را خالی کردن و دو تا از کامپیوترها را اونجا قرار دادیم ،طبقه بالای اموزشگاه، یه آی اس پی بود ،که یکی از همکلاسیهای دوران تحصیلم اونجا کار میکرد،وخیلی کمکمون کرد،یه اکانت ماهانه هم برای اول کار گرفتیم ،اونوقتا هنوز ADSL نیومده بود.

سمیه هم شد مسئول کافی نت،البته بیشتر خودش از اونجا استفاده میکرد!

تب چت واینترنت حسابی بچه ها را گرفته بود!

برگ هشتم:

یه مدت بود ،رفتارای منیژه عجیب شده بود ،بعضی وقتها که سرزده از کلاس درمیاومدم ، هول میکرد ، گوشی تلفن تو دستشو زود میذاشت سر جاش! حس میکردم با کسی دوست شده ولی چرا از من پنهان میکرد؟!

تا اینکه یه روز … اکرم ،یکی از شاگردام که کارمند زندان بود ،اومد دم دفتر و منیژه را صدا زدبیرون وبا هم شروع کردن به حرف زدن،رفتم سر کلاس ، نیم ساعت بعد ، اکرم ،منو صدا زد و با ناراحتی به من گفت :”که هرچی بهش میگم ، درست نیست یه دختر مجرد بره زندان دیدن یه مرد متاهل که برای مهریه افتاده تو زندان ! به حرفم گوش نمیده! شما یه چیزی بهش بگین،اگه زن طرف خبردارشه میدونین چه بلایی سر منیژه می یاد!”

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ؟منیژه،زندان…مرد متاهل!

زل زده بودم تو صورت منیژه،بغض کرده بود وسرشو تکون میداد،حرفی نزدیم،اکرم برگشت سر کلاس،منم یه کم تو دفتر نشستم و حس کردم منیژه دلش میخواد تنها باشم،رفتم سر کلاس !

ظهر حالش بهتر شده بود،نمیدونم ازاینکه قضیه لو رفته بود ناراحت بود یا ….

بهم گفت: “دوماه پیش که برای سالگرد فوت برادر ناتنی ام رفته بودیم خونشون ، شب به اصرار بچه ها و زنداداشم ، از رضا اجازه گرفتم وموندم اونجا!

اون شب برادر زنداداشم- جعفر- هم اومد ،یک سال بود که با دخترعموش، ازدواج کرده بود ،می گفت که اصلا از زندگیش راضی نیست ،زنش هرروز قهر میکنه می ره خونه مادرش،جعفر هم میخواد از زنش جدا بشه، زنشم مهریه شو گذاشته اجرا ،جعفر هم تصمیمشو گرفته بود که بره زندان تا مهریه زنشو نده،ماشینی که تو اژانس باهاش کار میکرده را به اسم پدرش زده تا زنش نتونه دست بذاره رو ماشین و….

خیلی تعجب کردم،به منیژه گفتم :”اخه یه مرد متاهل ،اونم فامیل،کسیکه خانواده ات حتی زمان مجردیش،حاضر نشدن تو با اون ازدواج کنی،کسی که به گفته خودت ،نتونسته تو این یه سال با زنش ،که تازه اونم دختر عموشه ،بسازه ،مردی نیست که تو بتونی تو اینده بهش تکیه کنی ،یه ذره فکر کن!

منیژه جواب داد :”ولی اون تنهایی منو میفهمه ، منو خیلی دوست داره ،برادرم رضا بیخودکی با جعفر لج بود،قبل ازاینکه با دختر عموش ازدواج کنه هم منو دوست داشت،بهت گفته بودم یادته، الان که افتاده زندان ،از اونجا به من زنگ میزنه،ازم میخواد برم ملاقاتش، منم اگه بتونم میرم ،حس میکنم الان به من احتیاج داره”

پرسیدم:”زنداداشت ،خبر داره میری زندان؟اون چی میگه؟”

جواب داد:” زنداداشم راضی نیست ،میگه برادر من لیاقت تو را نداره، اون یه ادم لا ابالیه ، من جواب رضا ومعصومه  را چی بدم ؟اگه بفهمن ،همه چیز را از چشم من میبینن ! جعفر به غیر از زنداداشم،یه خواهر دیگه هم داره،که از عشق ما خبر داره،بعضی روزا که کسی قرار نیست بره ملاقات ،شناسنامه شو میده به من ،تا اونجا برام مشکلی پیش نیاد،تا حالا هم که چیزی نشده ”

بعد لبخند زد وبا لحن عجیبی گفت:”تازه حقوق این دو ماهم را هم دادم به اون، تااگه  تو زندان به چیزی احتیاج داشت بتونه برای خودش بخره “

بهش گفتم:”مریم وسمیه از موضوع خبر دارن؟”

گفت:”اره،اونا همه چیزو میدونن!”

با هم دیگه کلی حرف زدیم،این حق منیژه بود که عاشق بشه،ولی فکر میکردم که انتخاب بهتری هم میتونه داشته باشه،منیژه میگفت:”میترسم زنش به این زودیا رضایت نده،یا مثلا طلاقشون طول بکشه ! برای همینم خیلی مراقبم که زنش از علاقه بین ما خبردار نشه وگرنه ول نمیکنه!”

منیژه میگفت :”خواهر جعفر ،پیشنهاد داده خرده جهیزامو کم کم از خونه خارج کنم وببرم بذارم خونه اونا،میگه چون رضا ومعصومه هیچوقت راضی به ازدواج ما دونفر نمیشن ،شاید مجبور بشیم با هم فرار کنیم ،اونوقت هیچی به ما نمیدن،باید از الان به فکر باشیم”

سمیه با این قضیه موافق بود،حق را به منیژه میداد ،اما مریم با من هم عقیده بود وجعفر را مورد مناسبی برای منیژه نمیدونست،من از وقتی این قضیه را فهمیدم سعی میکردم منیژه را تشویق کنم تا جعفر را فراموش کنه،یا حداقل دیگه زندان نره!

اما ،بعدها فهمیدم که وقتی ادم عاشق میشه،کور میشه وهیچی دیگه جلودارش نیست!

منیژه میگفت:”جعفر که اززندان زنگ میزنه ،منو متهم به بی وفایی میکنه،میگه تو این روزایی که بهت احتیاج دارم ،منو تنها میذاری”

منیژه تردید داشت که کارش درسته یا نه،اما من خیلی خوشحال بودم ،که منیژه دیگه زندان نمیره !

یه بار خواهر جعفر اومد اموزشگاه،تو دفتر منیژه اونو بعنوان خواهر زن داداشش معرفی کرد، با هم احوالپرسی کردیم ،اما ازش بدم میاومد،منیژه را کشید توراهرو ،یه گوشه و باهاش حرف می زد،منم رفتم سر کلاس،در کلاس باز بود ،میدیدم که میخوادبه اصرارشناسنامه اش را بده به منیژه ،تودلم خداخدا…. میکردم ،که منیژه قبول نکنه،موقعی که صدای خداحافظیشو شنیدم ،از لای در سرک کشیدم،منیژه دستای خالیشو نشونم داد،خیلی خوشحال شدم!

چند ماه گذشت ،تو این مدت یکی دو تا خواستگار ازبین مراجعین اموزشگاه برای منیژه پیدا شد ،ولی رو هرکس یه عیب وایرادی میذاشت،نگو دلش هنوز پیش جعفر بود، من خوشحال بودم ،خیال میکردم که منیژه کلا ازفکر اون پسره دراومده ،باورم شده بود از دل برود هر انکه از دیده رود!

برگ نهم:

یه روز ظهر که  از کلاس دراومدم دیدم منیژه داره با تلفن صحبت میکنه ،چشماش از خوشحالی برق میزد،تلفن را قطع کرد وگفت :” زن جعفر رضایت داده وجعفراز زندان دراومده ،میخواد منو ببینه ،میگفت برام یه هدیه گرفته،قرار شده ،فردا بیاد جلوی دراموزشگاه ،با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم ! …نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده ،خانوم هندسه ”

اونروز منیژه اونقدر خوشحال بود که انگار تو اسمونا داره پرواز میکنه،سر کلاس که برای تذکر شهریه ها رفته بود،با بچه ها شوخی وخنده میکرد،خیلی وقت بود که اینقدر شاد ندیده بودمش !

فردای اونروز مریم وسمیه هم تو اموزشگاه حاضر بودن ،نزدیکای ظهر ،منیژه با خوشحالی حاضر شد،برای اینکه خیال منو راحت کنه گفت :”نگران من نباش،این دیگه زندان نیست که بترسم ،زیاد باهاش بیرون نمیمونم،ازش میخوام تا خونه خواهرم ،معصومه منو برسونه ،امروز ناهار را میرم خونه اونا “

بعد با خنده ،به سمیه ومریم نگاه کرد وگفت:”اگه رضا زنگ زد ،بگین رفتم خونه معصومه اینا !خب!”

بعضی وقتا برای ناهار میرفت خونه معصومه اینا !

صدای بوق یه ماشین از بیرون اومد،منیژه با خوشحالی کیفشو برداشت و از در رفت بیرون !

پشت سرش ،سمیه ومریم میخندیدن ،از پنجره باهاشون بای بای میکردن،منم رفتم سر کلاس!

حدودای ساعت سه ظهر بود ،شاگردا داشتن تو سایت تمرین میکردن،سمیه تو کافی نت داشت چت میکرد،مریم هم با کامپیوتر دفتر بازی میکرد،منیژه سراسیمه برگشت تو اموزشگاه ،یهویی اشکاش سرازیر شد،سمیه دوید تو دفتر ،منم اروم در کلاس را بستم تا بچه ها متوجه نشن، خیال کردم با خواهرش دعواش شده ،رفتم تو دفتر، ، یه چیزی دستش بود ،با گریه نشونم داد وگفت: “این چیه؟”

تو دستش یه وبکم بود!

گفتم:وبکمه،به کامپیوتر وصل میکنن!

پرسید: فیلمو تو خودش ضبط میکنه یا تو کامپیوتر؟

جواب دادم :رو هارد کامپیوتر ذخیره میشه!

مریم یه دستمال کاغذی به طرفش دراز کرد،اول چشماش ،بعدم بینیشو با همون دستمال پاک کرد وگفت :”با ماشین که اومد دنبالم، خیلی خوشحال بودم،نمیدونین چه حالی داشتم ،بهم گفتکه برام یه هدیه خریده ، گذاشته خونه دوستش ،ازم خواست تا باهم بریم خونه دوستش ،نمیخواستم باهاش خونه برم،اول قبول نکردم،زیاد که اصرار کرد،راضی شدم،رفتیم خونه دوستش،یه راهروی دراز بود،دستشویی واشپزخونه تو همون راهرو بود،یه در را بازکردیم و رفتیم تو هال خونه،زیاد بزرگ نبود،یه کاناپه بغل دیوار بود،جعفر دستمو گرفت ومنو نشوند رو کاناپه ،بهم گفت که خیلی دلش برام تنگ شده ،بعد پاشد از در رفت بیرون تا از اشپزخونه چیزی بیاره بخوریم،همونطوری از تو راهرو بهم گفت که مقنعه ومانتومو در بیارم وراحت باشم،دست بردم که مقنعمو در بیارم،چشمم به یه خرس گنده روی تلویزیون افتاد،برام عجیب بود که یکی خرس را بذاره رو تلویزیون ،خیلی بانمک بود،پاشدم رفتم طرف خرسه،برش داشتم،یهویی از لای پاهاش این سر خورد روی صفحه تلویزیون،کشیدمش،سیمش دراومد،صدای پاشو که از راهرو شنیدم ،خرس را هول هولکی گذاشتم سرجاش و وبکمو برداشتم دویدم سرجام ،انداختمش تو کیفم،به روی خودم نیاوردم،ترسیدم ،اگه لو بدم،طور دیگه ای باهام رفتار کنه ،یه جوری راضیش کردم که زودتر از خونه بریم بیرون،نزدیک اموزشگاه از ماشینش پیاده شدم و بقیه راه را دویدم ،تو خیابون کسی نبود،ولی بدنم می لرزید ،گریه ام گرفته بود”

دوباره گریه کرد،خیلی ناراحت شدم ،از فکر اینکه چه نقشه ای برای منیژه داشتن بدنم لرز گرفته بود، مریم هم چشماش پر شده بود منیژه را دلداری میداد تا حرفی نزنه ،اما سمیه ،ماتش برده بود به گوشه دیوار ،عجیب بود که چیزی نمیگفت !

حس میکردم ،این اتفاق برای خودم افتاده ،حالم حسابی گرفته شده بود،بچه ها از سرکلاس صدام زدن ،مجبور شدم برم اشکالشونو رفع کنم.

از کلاس که در اومدم بیرون ،هرکدومشون یه گوشه نشسته بودن و رفته بودن تو فکر، سمیه بعضی وقتا زیر لب فحش میداد،رفتم که تو به پام بلند شدن،کنار میز ،روبروی مریم نشستم،

از منیژه پرسیدم:” حالا میخوای چی کار کنی ،بهش میگی؟بازم میخوای به دوستی ادامه بدی؟”

منیژه کف دو تا دستشو به پیشونیش فشار داد وگفت:” نمیدونم،هنوز نمیتونم باور کنم که این کار جعفر بوده،شاید دوستش اینکار را کرده و اون خبر نداره”

مریم سرشو تکون داد وگفت :”صبر کن ،معلوم میشه،تو به روی خودت هیچی نیار،اگه جعفر زنگ زد،باهاش عادی حرف بزن،ببین خودش چیزی مطرح میکنه یا نه؟”

سمیه لپهاشو پف کرد وفوت کرد بیرون وگفت:”به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد”

بعد روکرد به منیژه وگفت: : “استامینوفن کدئین داری؟ سرم درد میکنه “

منیژه گفت:”نه”

سمیه دوباره لپهاشو پر و با صدا فوت کرد بیرون وگفت:”خیال میکردم ،فقط منم که شانس ندارم،هه،دنیا را باش،اصلا نباید گول این مردا را بخوری”

بعد رو کرد به من وگفت:”شما عشقو باور میکنین؟ من که اصلا باور نمیکنم “

ابروهامو دادم بالا وگفتم:”نمیدونم،حالا چی شد ،یهویی نظرت عوض شد،تو که خیلی به اینده عشق منیژه وجعفر اعتقاد داشتی “

شونه هاشو انداخت بالا و گفت:”دلم میخواست به خودم ثابت کنم که من اشتباه میکنم ،ولی دیدم فکرم درسته”

منیژه ،انگاری یادش رفته بود که برای خودش چه اتفاقی افتاده‌،از جاش بلند شد ورفت بغل سمیه نشست وگفت:”بازم یاد بیستون افتادی؟ ولش کن ،بهش فکر نکن”

مریم هم سمیه را دلداری داد و سعی کرد ارومش کنه؟

دلم میخواست بدونم بیستون کیه؟ اما دلم نیومد با پرسیدن ماجرایی که سمیه سعی داره فراموشش کنه ،ناراحتش کنم .

روحیه منیژه خیلی خراب شده بود،جعفر یکی دوبار به اموزشگاه زنگ زد .

،منیژه میگفت:” کار خود جعفر بوده،هی میخواد حرفو طوری بپیچونه که من یه چیزی بگم ،اما روش نمیشه،مطمئنم که از قضیه باخبر بوده ،میخوام رابطمو باهاش تموم کنم !”

جعفر وقتی دید منیژه باهاش سرسنگین شده ،یه مدت دیگه زنگ نزد، بعدش یکی دوبار زنگ زد و شماره تلفن اتیه را از دفتر مشخصات شاگردا خواست ، اخه اتیه ،با جعفر اینا تو یه محل زندگی میکردن ،بنظرم میخواست با این کار حس حسادت منیژه را تحریک کنه ،خوشبختانه منیژه واکنشی نشون نمیداد”

برگ دهم:

تدارک جشن عروسی رضا ، یه کم روحیه منیژه را بهتر کرده بود ، سرشو به پیدا کردن مدل لباس و اینجور چیزا مشغول میکرد،اما از قیافش میشد فهمید که هنوزم نتونسته ،این زخم را فراموش کنه،عروسی و مهمونیهای بعدش که تموم شد،دوباره منیژه غمگین بود،هرکاری میکردیم خوشحال نمیشد،انگار توی خونه فریبا ،زن داداشش هم زیاد رفتار خوبی نداشت،اصرار فریبا برای اسباب کشی به خونه نزدیک مغازه ،هم باعث شده بود که روحیه منیژه بدتر ازقبل بشه،

میگفت:اصلا دلم نمیخواد از خونه قدیمی برم،هنوزم احساس میکنم اقاجون ومامانم تو اون خونه زنده هستن ، خاطراتشون هنوز تو اون خونه با منه”

اما برخلاف میل منیژه اینکار انجام شد،حس میکردم منیژه مریضه، حدسم درست بود ، به گفته خودش ،مفصلهاش باد کرده بودن وبدنش درد میکرد،انگار دوباره بیماری کهنه اش –ارتریت روماتروئید- برگشته بود،همین باعث شده که یکی دوماه مجبور به استراحت بشه و تو این فاصله مریم ،مسئولیتهای اونو تو اموزشگاه به عده گرفت.

مریم دختر خوبی بود،تو اون فاصله ،مدیر اموزشگاه طبق دستور اداره، تصمیم گرفت،کامپیوترهای قدیمی را اگه شد ارتقا بده وگرنه با قیمت مناسب به شاگردای اموزشگاه بفروشه،یکی از کامپیوترها را مریم خرید ،یه مودم هم از بیرون خرید وانداختیم جای کارت شبکه کیس وبرد خونشون ،انگاری تو خونشون از طریق چت با پسری به اسم کیوان اشنا شده بود،یه بار خیلی گذرا راجع به این مسئله با من حرف زد،سمیه میگفت:”خواهر مریم با پسر عموش ازدواج کرده بود،پسر عموی دیگه مریم هم به مریم علاقه داشت ،اونوقتا مریم 14 -15 سالش بود،شوهر خواهر مریم به همسرش خیانت میکنه واین مسئله باعث جدایی اونا میشه،همین باعث میشه دوتا خانواده باهم قطع رابطه کنن،مریم بعد از اون ماجرا نسبت به همه مردا بدبینه ومن ندیدم که به کسی علاقه مند بشه “

مریم میگفت:”سمیه ،با یه پسر کرمانشاهی سه بود که دوست بود. اسمش بیستون بود.تو این شهر دانشجو بود ، خیلی همدیگه را دوست داشتن،تعطیلات عید بیستون برمیگرده شهرشون وبه سمیه قول میده که با خانوادش بیان خواستگاری،انگار خانوادش راضی نشده بودن وبیستون با دائیش برگشته بود،از طرفی خانواده سمیه ،یه خانواده سنتی هستن که فقط با فامیل ازدواج میکنن وغریبه را بین خودشون راه نمیدن ،از اون زمیندارای پولدارن،بابای سمیه یه دامداری بزرگ داره،یکی از پسراش راننده ترانزیته ،اون یکی یه سایپا داره ونونوایی اداره میکنه و اخری هم که تنها عضو تحصیلکرده خانواده است دانشجوئه، سمیه تنها دختر خانواده است ،وقتی بیستون ودائیش اجازه گرفتن بیان خواستگاری سمیه ،با مخالفت شدید خانواده سمیه مواجه شدن وبرگشتن کرمانشاه،بعد از تعطیلات یک روز بیستون سمیه را به خونه دانشجویی شون دعوت میکنه وانگار اونجا اتفاقی بینشون میافته که سمیه هراسون خودشو میرسونه خونه منیژه اینا،منیژه تو خونه تنها بوده،سمیه با گریه ماجرا را تعریف میکنه وبه منیژه میگه که میخوام خودکشی کنم ،منیژه جلوشو میگیره و…”

حالا میفهمیدم اینهمه نزدیکی اینا به همدیگه به خاطر چیه؟ اینا روزایی که به هم احتیاج داشتن ،کنار هم بودن!

مریم میگفت:”خواهرم که میخواست ازدواج کنه،متوجه شدم که برای گرفتن گواهی سلامت ،به دکتر مراجعه میکنن،فکر کردم بهتره سمیه هم همین کار را بکنه ،بنابراین یه روز من ومنیژه چادر سرمون کردیم و مثلا من خواهر دامادم ومنیژه خواهر عروسه و سمیه هم تازه عروسه،رفتیم مطب یه خانوم دکتر وازش خواستیم سمیه را معاینه کنه ، بنظرم خانوم دکتره فهمیده بود که داریم نقش بازی میکنیم ،بعد از معاینه سمیه ،روکرد به ما و گفت،خیالتون راحت باشه،دوستتون هیچ مشکلی نداره وسالم سالمه ،خیلی خوشحال شدیم ،من ومنیژه همونجا چادرا را از سرمون باز کردیم وهرسه با خوشحالی از مطب اومدیم بیرون،سمیه اونقدر خوشحال بود که باور کردنی نبود”

برگ یازدهم:

اون ترم هم تموم شد،عده شاگردای جدید روزبروز بیشتر میشد ،خیلی خوشحال بودیم،مدیر اموزشگاه میگفت اگه همینطوری پیش بره ،مجبوریم مربی دوم هم استخدام کنیم ، منم تو دلم کلی حسادت میکردم،دلم نمیخواست کسی به غیر از من تو اون اموزشگاه درس بده،حس میکردم اونجا مال خودمه ،منیژه برگشت سر کار، برنامه من وکلاسها را طوری تنظیم کردیم که خودم بتونم همه کلاسها را اداره کنم،مدیرمون هم وقتی برنامه را دید چیزی نگفت،خب اونم به نفعش بود که با یه مربی کل کلاساشو اداره کنه ،از یکی دوتا اموزشگاه هم به من پیشنهاد کار شده بود،من حتی نیم ساعت هم وقت خالی نداشتم و مدیرمون هم به شدت دربرابر این پیشنهادات واکنش نشون میداد.

خوشحال بودم از اینکه منیژه حالش خوب شده ودوباره برگشته سر کار!

حوریه ، شاگرد سابقم،با اینکه کلاساش تموم شده بود ،ولی به بهونه دیدن من یا منیژه دائم به اموزشگاه سر میزد،بعدا فهمیدم با امیر ، پسر قد بلندی که پایین اموزشگاه گیم نت داره دوست شده !

تو همون فاصله ،سمیه برای برادر بزرگش که راننده ترانزیت بود ،از منیژه خواستگاری کرد ومنیژه به خاطر کوتاه بودن قد برادرش ،قبول نکرد وبعد به خواستگاری میرم رفتن ودر نهایت ناباوری پدر ومادر مریم ،با رضایت کامل جواب مثبت دادن ،اما حس میکردم مریم دلش پیش اون پسریه که تو اینترنت باهاش چت میکنه،ولی خانوم تر ازاین حرفا بود که چیزی را بروز بده،خانواده سنتی مریم راضی به این وصلت بودن وشاید اصلا از مریم نظرشو نپرسیدن!

مریم عروس سمیه اینا شد! یه عروس خانوم خوشگل وکم حرف ،اولین عروس غریبه فامیل!

دوماه بعد از ازدواج مریم ،سمیه با پسر خاله اش ازدواج کرد ،خیلی خوشحال بود.

منیژه تنها شد،البته بعضی وقتا مریم وسمیه بهش سر میزدن اما خیلی کمتر از قبل بود ،وزمان کوتاهتری را با منیژه میگذروندن!

من هم تو اون فاصله نامزد کردم!

برگ دوازدهم :

منیژه دوباره با تلفن حرف میزد،خیال میکردم ،بازم با برادر زن داداشش صحبت میکنه، اما بهم گفت که اسم دوستش نادره!قهرمان بدنسازیه،خیلی خوشتیپه و راننده همون آژانسی هست که همیشه رفت وبرگشتی منیژه را میبره اداره وبرمیگردونه!

دلم میخواست منیژه هم زودتر سر وسامون بگیره،با کسی ازدواج کنه که تنهاییشو پرکنه اما….

از رفتارش متوجه میشدم که نادر پسریه که به شدت ،سعی میکنه منیژه را از اطرافیانش دور کنه،حتی حس میکردم اونو نسبت به خانوادهش بد بین کرده،نسبت به رضا،فریبا حتی معصومه …

مثلا یه بار میگفت:”نمیدونم فریبا برای چی زن رضای ما شده،نادر میگه ،برادرت اونقدر زشته که من اگه دختر بودم،تو صورتش تف هم نمیانداختم!

بعضی روزا وقت ظهر که همه جا خلوت میشد،با نادر میرفتن بیرون ومیگشتن!شناسنامه اش همیشه توی کیفش بود !

مدیر اموزشگاه ،برای عمل قلب ،تو بیمارستان بستری شده بود ، اونقدر به منیژه ومن اعتماد داشت که با خیال راحت بره عمل،دخترش نسرین خانوم هم چند روز یه بار نیم ساعت می اومد ، سری به اموزشگاه میزد ومیرفت !

منیژه میگفت:”نادر همون مردیه که دنبالش بودم، همدیگه را خیلی دوست داریم ،یه لحظه هم نمیتونم نبودنشو تحمل کنم،حتی شبایی که نادر تو اژانس شیفت میده ،منتظر میمونم تا رضا وفریبا بخوابن،زنگ میزنم با نادر حرف می زنم تا خوابش نبره!”

انگار نادر فهمیده بود که اموزشگاه ،تو بیمارستان بستریه ،منیژه را راضی کرده بود تا براش مقدار پول جور کنه،منیژه میگفت :”نادر ماشینو با برادرش شریکه ،به گفته نادر ،برادرش به پول احتیاج داره واگه نادر نتونه سهم برادرشو بخره ،مجبوره ماشین را بفروشه وبرای کار از این شهر بره”

همین کافی بود تا ترسی که همیشه منیژه داشت ،دوباره به سراغش بیاد،ترس از تنهایی ،منیژه نمیخواست به هیچ وجه نادر را از دست بده،بنابراین سعی کرد تا اونجاییکه میتونه برای نادر پول جور کنه،تو یه فرصت مناسب ،وقتی رضا از گاو صندوق خونه،سند مغازه را برمیداشته،منیژه گردنبند اشرفی یادگار مامانشو یواشکی برمیداره،اونو به اضافه طلاهای خودش به نادر میده،نمیدونم نادر چه جوری دلش اومد تا منیژه را وادار به این کار بکنه ! هیچ پولی توی اموزشگاه نمونده بود ،منیژه میگفت برای اطمینان همه پولها را به حساب بانکیش منتقل کرده ،اما حس میکردم دروغ میگه،نمیدونستم چه جوری میخواد بعد از برگشتن مدیر اموزشگاه،این پولها را به صندوق برگردونه،تا چند روز دیگه مدیرمون برمیگشت ومنیژه بی قرار بود،یه بار متوجه شدم که تلفنی از خواهرش میخواد تا براش پول جور کنه،هرچقدر که بشه،حتی به خواهرش گفت که میخواد یه واحدهای جدیدی ازکامپیوتر را بگذرونه،بنظرم خواهرش بهش گفته بود که چرا اقساطی از حقوقت شهریه کلاسا را نمیدی ،که اینقدر منیژه ناراحت شده بود!

قضیه جور کردن پول از یه طرف،از طرف دیگه انگار نادر غیبش زده بود،منیژه اوایل نگران بود که ننه اتفاقی براش افتاده باشه،اما بعدا متوجه شده بود که نادر سرش کلاه گذاشته و رفته!

اوضاع بدی بود،حتی فیشهای اب وبرق وتلفن را هم پرداخت نکرده بود،هرروز مینشست تو دفتر وته فیشها را حساب میکرد و ناامید تر از روز قبل میشد،فیش عقب افتاده تلفن اون ماه را من پرداخت کردم،یه مقدار هم پول داشتم اما اونقدری نبود که بشه کسری مبلغ را جبران کرد،منیژه با هرکسی که میشد ازش پول قرض بگیره تماس گرفت،مریم وسمیه هم نتونستن کاری انجام بدن،اخرش سمیه پیشنهاد داد تا از شوهر آیسان کمک بگیرن،آیسان هم دوره ای این سه نفر تو کلاس کامپیوتر بود،شوهرش کارمند یه شرکت بیمه خصوصی بود ،گویا مبالغی را از حساب شرکت برمیداشته و با دریافت سود ماهانه وضمانت به بقیه میداده،در واقع پول نزولی میداده!

آیسان پیش شوهرش ضمانت کرد تا اون مبلغ را منیژه پرداخت کنه،اما سود ماهیانه اون مبلغ هم از حقوق منیژه بیشتر بود،تازه منیژه حقوق دوسه ماه خودشو جلوتر از حساب اموزشگاه برداشته بود،روزیکه منیژه پول را تحویل مدیر اموزشگاه داد ،خیال همه راحت شد،اما سود پول و برگدوندن اصل پول مساله ای بود که فکر همه را به خودش مشغول کرده بود.

حالا دغدغه منیژه پیدا کردن نادر بود،اما هیچ خبری از نادر نبود،انگار اب شده بود ورفته بود زیر زمین!

یک ماهی گذشت،منیژه از یکی دوتا مغازه ،وسایل اقساطی خریده بود واونا به دلیل عقب افتادن قسطهاشون ،چند بار به دفتر اموزشگاه زنگ زدن،اون ماه با کمک هم سود ماه اول پول را پرداخت کردیم،با خودم فکر میکردم کارم درسته یا غلط،نمی تونستم منیژه را تو این شرایط تنها بذارم!

ماه دوم بود که سر وکله نادر دوباره پیدا شد،با منیژه قرار گذاشتن ورفتن بیرون،وقتی منیژه برگشت ، با خوشحالی تعریف میکرد که نادر بیچاره تو این مدت بیمارستان بستری بوده ونتونسته به منیژه خبر بده !

ازش پرسیدم :”چه مریضی داشته؟”

جواب داد:”ناراحتی روده داره”

باورم نشد،منیژه میگفت:”قضیه پول رو به نادر گفتم ،میگه محبتتو هیچوقت فراموش نمیکنم ،قرار شده با کمک هم پولو جور کنیم وقرضامونو تصفیه کنیم”

بعضی وقتها ،طرف ظهر ،نادر می اومد دنبال منیژه وباهم میرفتن بیرون !

یه بار منیژه هراسون اومد وگفت که ماشین گشت پلیس بهشون مشکوک شده بود و با هزار مصیبت تونستن از چنگشون فرار کنن!

اعصابش خورد بود،توضیح دیگه ای نداد!

یه بار دیگه هم که با عجله اومد اموزشگاه میگفت:” نادر ماشینشو جلوی داروخونه پارک کرد ورفت تو تا برای خودش دارو بخره،منم تو ماشین بودم ،یهویی دیدم جعفر ،از اونطرف خیابون داره می یاد طرف ماشین،هول کردم ،اومد نزدیک من ،سرشو خم کرد تو ماشین و با طعنه گفت اینوقت ظهر اینجا چی کار میکنی؟ یهویی نادر ،از داروخونه اومد بیرون و از پشت یقه جعفر و چسبید و دعوا شد!دیدم کم کم مردم دارن جمع میشن ،در ماشینو باز کردم و شروع کردم به دویدن !”

بعد اون قضیه ،منیژه تا چند روز نادر را قانع میکرد که جعفر فامیلشونه و اتفاقی اومده تا سلام وعلیک کنه،وجعفر را قانع میکرد که نادر راننده اژانسی هست که اونو از طرف اموزشگاه به اداره میبره!

بعد یه روز ، یه تلفن به اموزشگاه شدکه منیژه حسابی به هم ریخت!

عصر با اضطراب زودتر از اموزشگاه رفت ،صبح روز بعد ،رنگ پریده  ولرزون اومد اموزشگاه،همش تو فکر بود،یواشکی از لای کرکره ها تو خیابون را دید میزد و می رفت توفکر!

دوباره از همون شماره بهش تلفن شد ،منیژه خیلی مودب ورسمی صحبت میکرد،بعد چشماش پر شد،حس میکردم نمیخواد طرفی که اونور خطه ….بفهمه این داره گریه میکنه،یه جوری بود،ترس !یا شرم!

گوشی تلفن را که گذاشت سر جاش ،سرشو گذاشت رو دوتادستش وگریه کرد،ارومتر که شد گفت:”میدونی کی دو روزه بهم زنگ میزنه؟

گفتم:”نادر؟!”

گفت:”نه،علیــــــــــــــــــرضا !

یه ذره ،این اسم بنظرم اشنا بود،کم کم خاطره شیرین دخترکی که دو سال تمام عاشق سایه مات پشت شیشه شده بود،تو ذهنم تداعی شد!

برگ سیزدهم

علیرضا تصویر مبهم پشت شیشه خشکشویی ،اولین عشق منیژه ،به منیژه زنگ زده بود،اما منیژه خوشحال نبود،حس میکردم از چیزی میترسه!

ازش پرسیدم :”چی شده که علیرضا بعد اینهمه سال بهت زنگ زده؟ شمارتو از کجا گیر اورده؟من خیال میکردم این عشق وعلاقه یه طرفه است وهمه چیز همون موقع تموم شده؟!”

منیژه جواب داد:”اونوقتا که مدرسه میرفتم،با دختری از اقوام علیرضا دوست شده بودم تا بتونم از اوضاع واحوال علیرضا باخبر بشم ،حتی از طریق اون دختر تونستم به علیرضا بفهمونم که بهش علاقه دارم،بعدها همین دختر با پسر عموی علیرضا ازدواج کرد، حتی عروسیشون هم منو دعوت کردن! دختره را زیاد نمیدیدم،سالی یکی دوبار ،تو مراسم در وهمسایه …ولی تو همون فرصت کم هم ،دلم پرمیکشید واسه اینکه از علیرضا یه خبری بشنوم!

بعدها شوهر همین دختره،خشکشویی را کوبید ویه اژانس هواپیمایی راه انداخت.

این اواخر برای عروسی رضا ،برادرم ،دعوتشون کرده بودیم،روحیه ام خیلی خراب بود،همون وقتی بود که نادر گذاشته بود رفته بود،از علیرضا سراغ گرفتم،فهمیدم که چند ماهی میشه ،علیرضا  به اونا سر نزده،از حال وروزم پرسید،اینکه چرا هنوز ازدواج نکردم!!!!

اونقدر روحیه ام خراب بود که نتونستم خودداری کنم وبعضی چیزا را بهش گفتم……. گفتم که با پسری به اسم نادر دوست شدم،راننده اژانس بوده،قرار بوده با هم ازدواج کنیم،گذاشته ورفته و…

نمیدونم چرا؟….ولی دلم میخواست اینا به گوش علیرضا برسه ودلش به حال من بسوزه،میدونستم اگه بفهمه شاید ناراحت بشه ولی به توجهش نیاز داشتم!

دختره میدونست که تو اموزشگاه کار میکنم ،بعد اون روز ،خیلی منتظر زنگ علیرضا موندم،خبری نشد،بعدشم یکی دوماه مریض شدم وافتادم گوشه خونه،نادر که برگشت ،دیگه همه چیز را فراموش کرده بودم، تااینکه چند روز پیش بهم زنگ زد،خیلی جدی ومحکم حرف میزد،ازم خواست هماهنگ بشم تا بتونه من وببینه،خوشحال بودم،یه جورایی دلم میلرزید،حس دخترای 14 -15 ساله را داشتم!

تو اژانس پسرعموش قرار گذاشتیم،یه گوشه نشستیم،همون لحظه که چشمم به علیرضا افتاد زل زدم تو صورتش،حسابی براندازش کردم،دلم براش تنگ شده بود،یه کم پیر شده بود،صورتش چاقتر شده بود،همون چشمای سیاه ونافذ،صورتشو با ماشین اصلاح کرده بود،یه ذره ته ریش داشت،جدی تو صورتم نگاه کرد وگفت :”تعریف کن ،ببینم چی شده؟”

نمیخواستم ،حالا که دیگه نادر برگشته،ودوباره با هم هستیم،علیرضا چیزی بفهمه،به خاطر همین از جواب دادن طفره رفتم،بهش گفتم:”یادته،اونوقتا ،خواستی که بری یه گردنبند نقره با نگین یاقوت کوچولو برام فرستاده بودی،پیغام داده بودی اونو همیشه تو گردنم نگه دارم“…..نگاش کردم،تا تاثیر حرفمو روش بفهمم ،داشت یه گوشه را نگاه میکرد ،انگار،با شنیدن این حرفا ،اونم یاد دختر بچه ای افتاده بود که دوسال تمام عاشق سایه مات پشت شیشه شده بود،یه لحظه گره های صورتش باز شد،امیدوار شدم،

ادامه دادم:”من هنوز اون گردنبند تو گردنمه”

دستمو بردم طرف گردنم،از زیر مقنعه گردنبند را لمس کردم،یهویی محکم بهم گفت:”خب که چی ،نکنه میخوای گردنتو نشونم بدی؟”

ترسیدم وجا خوردم،حس کردم از دستم حسابی عصبانیه،بغضم گرفته بود،

بهم گفت:”اصلا فکر نمیکردم،تا این حد تنزل کنی”

گفتم:”مگه من چی کارکردم؟”

گفت:”وقتی از زن رضا(پسرعموی علیرضا) موضوع را شنیدم ،خیلی ناراحت شدم،بهت زنگ زدم،اما تو اموزشگاه نبودی،خونه را هم عوض کرده بودین،خیال نکن چون اینجا نیستم از کارات خبر ندارم،خبر گردشهای ظهرتو با نادر خان دارم،اینقدر بی عقلی که باهاش تا بیرون شهر میری و وقتی ماشین گشت ،سر راهتونو میگیره،میگی صیغه نادری!!!!!

تو میدونی اصلا این نادر کیه؟میدونستی زن وبچه داره،میدونستی معتاده،میدونستی از خانواده طردش کردن،میدونستی به غیر از تو با دوتا زن رابطه داره،میدونستی ،زنش از یه خانواده متشخص وپولداره و نادر چه ابرو ریزیه تو اون خانواده کرده،از گاو صندوق پدر زنش پول دزدیده وزده به چاک،میدونی دختر هفت سالش، نیلوفر ،چه بلایی سرش اومده،…..”

نمیتونستم حرفای علیرضا را باور کنم،سرم داشت گیج میرفت،حس میکردم،میز وصندلیها دور سرم میچرخن وهی کوبیده میشن به پشت کله ام!

علیرضا گفت:”اصلا فکر نمیکردم،دختری که همیشه پاکی وصداقت بچگیش تو ذهنمه وفراموشش نکردم ،یه روز اینجوری از اب در بیاد”

گریه ام گرفت،بلند بلند گریه کردم،یه کم بعد علیرضا ،انگار که دلش به رحم اومده باشه،از پارچ اب،یه لیوان پر کرد وداد دستم وگفت:”حالا دیگه گریه نکن”

نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم،علیرضا چیزایی را از نادر میدونست که من ازشون بی خبر بودم، نمیدونستم به خاطر اونا گریه ام گرفته یا از شرم علیرضا ،هرچی که بود ،نمیتونستم خودمو کنترل کنم،هق هق میزدم،بعد همه چیز را برای علیرضا تعریف کردم،حتی چیزایی را که شماها نمیدونستین،علیرضا عصبی وناراحت بود،اخر سر بهم گفت:”ادرس مغازه هایی که بهشون بدهکاری  را به من بده،ناراحت نشو ولی باید مطمئن بشم که حرفات درسته، شماره تلفن ، شوهر دوستتو که تو بیمه کار میکنه وازش پول نزول کردین را هم بده میخوام باهاش حرف بزنم،بعد از این ماهی یه بار تا وقتی که عروسی کنی ،سر بزن به اژانس ،پول میفرستم واسه رضا،ماه به ماه ازش بگیر،دیگه هم گریه نکن،صبر کن زنگ بزنم،اژانس،یه ماشین بفرستن،برو خونتون ،خیلی دیرت شده و من از علیرضا جدا شدم،با اینکه حس میکردم تمام تصوراتی که علیرضا از من توی ذهنش داشت خراب شده ولی یه جورایی احساس سبکی میکردم ،اروم شده بودم………یاد حرف علیرضا افتادم که لحظه اخر بهم گفت:”فکر نمیکردم بد اینهمه سال اون زنجیر را هنوز نگه داشته باشی”

حرفای منیژه که به اینجا رسید،یه طوری شدم،از بعضی از روابط بین منیژه ونادر خبر نداشتم،واینکه نادر چه گذشته ای داشته برام ترس اور بود،اما از یه طرف خوشحال بودم که یه  مرد حامی منیژه است وکمکش میکنه،بخصوص مشکل بدهی هاشو حل میکنه،مردی از گذشته منیژه!

بعد از اون ماجرا ،دیگه از نادر خبری نشد،منیژه میگفت:”فکر کنم علیرضا سراغ نادر هم رفته،که دیگه زنگ نمیزنه ولی اینبار دیگه از نبودنش ناراحت نیستم!”

برگ چهاردهم

سه چهار ماه به جشن عروسی من باقی مونده بود،نگران منیژه بودم ،خیلی دلم میخواست منیژه هم ازدواج کنه،واقعیتش ،میترسیدم ،دوباره ،سر وکله یکی دیگه پیدا بشه و….

با منیژه درمورد این مسئله صحبت کردیم،قرار شد با خواهرش هم صحبت کنه تا اگر مورد مناسبی تو اطرافیان شوهر خواهرش باشه ،منیژه را پیشنهاد بدن،خود منیژه هم از این وضعیت خسته شده بود،از طرف همسایه های خواهر منیژه ،یه پسر 38 ساله کارمند بانک ،یه روز به بهانه ثبت نام خواهرش اومد اموزشگاه تا منیژه را ببینه ،منیژه از قبل خبر داشت واماده بود،ولی نتیجه مثبتی نداشت،از طرف پسره پیغام اومد که به این زودیا قصدازدواج نداره!

از طرف مریم وسمیه ،دوستان منیژه هم،یه صاحب بوتیک لباس زنانه معرفی شد ،که برخلاف انتظارمون پسره اصرار داشت چند مدتی با منیژه دوست باشن واگه همدیگه را پسندیدن قضیه بین خانواده ها مطرح بشه!اینم مورد خوبی نبود،نه فقط به خاطر پیشنهادش،پسره تو اموزشگاه خیلی بی قید ،همه جا را دید میزد!

ازهم قدیم گفتن …مارگزیده از ریسمون سیاه وسفید میترسه…..خود منیژه هم،دور دوستی ، یه خط قرمز کشیده بود!

منم از همسرم میخواستم بین دوست واطرافیانش اگه مورد مناسبی بود معرفی کنه،تا اینکه یه روز اتفاق جالبی افتاد،بعضی وقتا سرنوشت ادم تو یه لحظه رقم میخوره!

راضیه یکی از شاگردام بود،که خیلی منو دوست داشت ،اونقدر که به کسانی که با من حرف میزدن حسادت میکرد ، اگه یه روز موقع درس دادن نگاهمو ازش میگرفتم اخماش میرفت تو هم!

خیلی سعی میکردم به من وابسته نشه، اما دائم دنبال راهی بود که خودشو به من نزدیک کنه، حتی بعد ازشنیدن خبر نامزدیم ،یه روز پشت تلفن کلی گریه کرد….

اون شب ،داشتیم شام میخوردیم که تلفن زنگ زد ،راضیه بود،بعد از احوالپرسی ،ازم  پرسید :” خانوم پلاک خونتون چنده؟ امروز رفته بودیم سد، از اونجا ماهی گرفتیم، یه دونه ماهی گنده دادم دست برادرم،جواد، براتون بیاره،الان تو کوچه تونه ،نمیدونه پلاکتون چنده؟”پلاک خونه را بهش گفتم وازش تشکر کردم…!

گوشی را که قطع کردم، چند لحظه بعد صدای زنگ در اومد،نزدیک ایفون بودم، پرسیدم”" کیه؟”

برادر راضیه بود،بابا را هم صدا کردم که بیاد جلوی در احوالپرسی وتشکر کنه!

در را که باز کردم ، یه اقای سی چهار ، سی وپنج ساله،قد بلند وچارشونه،با موهای کم پشت  که از خجالت سرخ شده بود وایستاده بود ، من وبابا باهاش احوالپرسی کردیم  و ….

آقا جواد،ماهی را داد دست بابا وهرچقدر تعارفش کردیم مهمون شام ما باشه ،قبول نکرد ورفت…..

بابا داشت زیر لب غر میزد که چرا طوری رفتار کردم که شاگردام تا این حد با من صمیمی بشن!

من میخواستم این مسئله را توجیه کنم که ….یهویی یادم افتاد ، راضیه میگفت این برادرش مجرده ، و یه مخابرات خصوصی داره و خانواده شون هرچقدر اصرار می کنن ،تن به ازدواج نمیده ومیگه تواین دوره وزمونه ،هیچ دختری راضی نمیشه با خانواده شوهرش زندگی کنه،جواد،با اینکه کوچکترین پسر خانواده است ،خیلی نسبت به راضیه ومادرش احساس مسئولیت میکنه!

برادرهای دیگه راضیه ،هم سطح تحصیلات نسبتا خوبی داشتن ،هم شغل مناسبی !اما ،همسرانشون یه مقدار با هم وبا خانواده مشکل د اشتن!

یاداوری اینا باعث شد،که غر زدنهای بابا را فراموش کنم و دست به کار شم!

دویدم طرف گوشی تلفن وشماره خونه راضیه اینا را گرفتم!

خود راضیه گوشی را برداشت وزود سلام داد ،حس کردم خیلی خوشحاله که تا این مرحله از صمیمیت پیش اومده،با خنده احوالپرسی وتشکر کردم!

بعدِ یه کمی مقدمه چینی وتعارف، گفتم :” از متانت وشخصیت برادرش تعریف کردم واینکه حسابی تو زحمت افتاده…”

راضیه با خنده گفت:”اونقدر تو این مدت از شما تعریف کردم که همه فامیلامو ن شما را میشناسن و وقتی از جواد خواستم ماهی را بیاره دم در خونتون …بی بروبرگرد قبول کرد …چون میدونست که تا صبح ول کن نیستم…..”

خندیدم….کم کم موضوع را کشوندم به اینکه راضیه حتما امسال از کنکور قبول میشه واینکه ایکاش راضیه یه خواهر مجرد داشت تاهم خودش احساس تنهایی نکنه وهم اگر راضیه جای دیگه ای رفت مامانش تنها نباشه…!

یا اینکه، ایکاش حداقل ،اقا جواد ازدواج میکرد ودلایلی که جواد به خاطر اونا ازدواج نمیکنه!!!

خلاصه یه دوساعتی با راضیه حرف زدیم و راضیه هم مشتاق شده بود که جوادازدواج کنه،

دلمو به دریا زدم وبه راضیه پیشنهاد دادم که از منیژه برای برادرش خواستگاری کنه!

راضیه یکه خورد !

یه کم مکث کرد وازم پرسید :”مگه منیژه دوست پسر نداره؟”

بهش گفتم:”پسره فرد مناسبی برای ازدواج با منیژه نبود،به همین خاطر منیژه منصرف شد!!!!”

خدا منو ببخشه!

شروع کردم به تعریف کردن از منیژه …همه چیزایی که راجع به منیژه گفتم واقعیت بود،خود راضیه هم تو اون مدت به این نتیجه رسیده بود،مثلا اینکه منیژه خیلی با سلیقه بود،چون پدر ومادرشو از دست داده بود،یه جورایی مسئولیت پذیر بود ومیدونست چه طور باید زندگی را اداره کنه،تشنه محبت مادری بود ومطمئن بودم که مادر راضیه را مثل مادر خودش میدونه،کم حرف بود،خیلی مهربون بود،مطمئن بودم که اگر با جواد ازدواج کنه،تمام سعیشو میکنه تا جواد را راضی نگه داره،این حداقل تو فداکاری هایی که برای جعفر یا نادر کرده بود،به من ثابت شده بود!

منیژه هم راضیه را دوست داشت و….هزار ویک دلیل، باضافه ارثیه ای که خودمم مطمئن نبودم به منیژه برسه را مطرح کردم….

راضیه دختر باهوشی بود،یه کم فکر کرد و یهویی گفت: “شماراست میگین ، من همین الان میرم وبا مامانم صحبت میکنم”

گوشی را قطع کرد !

اینکه دیگه راضیه با چه ترفندی مامانشو راضی به این کار کرد واون دوتا چه طوری جواد را راضی به ازدواج کردن بماند……!!!

قضیه اش مفصله وجالب اینجاست که راضیه به این بهانه هرچند ساعت یک بار با من تماس میگرفت و از پیشرفت کار منو با خبر میکرد!

همه چیز در عرض دوسه روز اتفاق افتاد وبرادرهای بزرگتر راضیه هم از موضوع با خبر شدن وتائید کردن که بالاخره جواد باید دیر یا زود ازدواج کنه ….ونباید به بهانه نگهداری از راضیه ومادرش از ازدواج شونه خالی کنه….

وقتی از رضایت خانواده راضیه خیالم راحت شدونتیجه نهایی به پسندیدن منیژه وتوافق خانواده ها واگذار شد،موضوع را به منیژه گفتم، طفلی شوکه شده بود!

از طرفی خوشحال بود،از طرف دیگه میترسید،خیلی !

با هم که حرف میزدیم ،میگفت عذاب وجدان دارم،میترسم لیاقت خانواده اونا را نداشته باشم!

میترسم لیاقت جواد را نداشته باشم!

از مامانم اجازه گرفتم ،برنامه ریزی کردیم که روز جمعه ،راضیه ومامانش ومنیژه وخواهرش بیان خونه ما، مثلا به بهونه دیدن وسایل جهیزیه من ،تا اگر احیانا دو طرف همدیگه را نپسندیدن همونجا مسئله فیصله پیدا کنه!

راضیه ومامانش نمی دونستن که منیژه وخواهرش از همه چیز خبر دارن ، راضیه با خوشحالی نقشه کشیده بود که سر ساعت هشت عصر،جواد بیاد دنبالشون تا برگردن خونه !

دلش میخواست طوری بشه که موقع برگشتن ،جواد بتونه منیژه را ببینه،با منیژه قرار گذاشتیم  که ساعت یه ربع به هشت اینا از اژانس ماشین بخوان ، وخب بالطبع راضیه ومامانش اصرار کردن که موقع رفتن اونا راهم برسونن !

یه ذره میترسیدم از اینکه منیژه ،ظاهر جواد را نپسنده!

درست سر ساعت هشت ،جواد با یه پیکان مدل قدیمی اومد ، از خجالت سرخ شده بود ، مامان راضیه جلو نشست ، راضیه ،تو ماشین جای منیژه را طوری تنظیم کرد که جواد بتونه دزدکی از آینه ماشین منیژه را ببینه و خب ادرس خونشونم برای تحقیق واینا یاد بگیره….!

خود جواد دست به کار تحقیق شد،هم از محله قدیمیشون هم از محله جدیدشون پرس وجو کرد!

همه از خانواده منیژه تعریف میکردن،راضیه میگفت،همسایه ها میگفتن ،از خود منیژه هم تا حالا کسی رفتار نابجایی ندیده!

بعد از انجام تحقیق ها،قرار خواستگاری گذاشته شد،دو تا خانواده با هم اشنا شدن وقرار مدارها را گذاشتن،خوشبختانه نه خانواده منیژه زیاد سخت گیری کردن ،نه خانواده جواد عیب وایرادی گذاشتن!

منیژه بعدا برام میگفت:”که وقتی قرار شد با جواد حرف بزنن،تو اتاق ،جواد از خجالت سرخ سرخ شده بود،یه کاغذ در اورد و هی به اون نگاه میکرد وشرایطشو میگفت،شرط مهمی که برای منیژه گذاشته بود ،این بود که منیژه چادر سرش کنه،جواد به منیژه گفته بود،برای من مهمه که همسرم بعد از ازدواج با من ،محجبه و متین باشه !…دیگه اینکه …چون جواد قراره با خانواده اش زندگی کنه،دلش نمیخواد بین همسرش وخانواده اش مشکلی پیش بیاد،از همسرش انتظار داره که صبور باشه ودرصورت بروز مشکل با خود جواد مطرح کنه،دیگه اینکه شاید شرایط مالی جواد طوری نباشه که بتونه از عهده مقدمات مفصل عروسی و خرید و…بر بیاد ،امیدواره که همسرش این شرایط را تحمل کنه ،چون پس اندازی به غیر از این ماشین قدیمی نداره،ولی قول میده که تمام تلاششو برای جلب رضایت منیژه انجام بده!”

منیژه میگفت:”تردید داشتم که موضوع بیماریمو به جواد بگم یا نه؟….میرترسیدم همه چیز به هم بخوره،اما به جواد گفتم:”من تمام شرایطی که گفتی ،نه به خاطر اینکه شرط تو برای ازدواجه،بلکه به خاطر اینکه خودم هم دوست دارم که این جوری باشه ،قبول میکنم وتمام سعیمو میکنم تا تو از من وزندگیت راضی باشی،فقط یه مسئله ای هست که باید بهت بگم،من یه بیماری دارم،یه جور مشکل مفاصله،البته مهار شده،ولی خب بهتره تو ازش اطلاع داشته باشی “

میگفت،جواد یه مقدار راجع به جزئیات بیماری ازم سوال کرد،کمی فکر کرد وگفت:”امیدوارم که این بیماری مشکلی برای تو بعد از ازدواجمون پیش نیاره،البته حالا که این مسئله مطرح شد باید بگم که منم یه جور بیماری پوستی دارم ،واگیر دار نیست ولی خب ،بهتره تو هم اینوبدونی ،البته بهتر میدونم که این مسئله بین خودمون دوتا بمونه وخانواده هامون چیزی ازش نفهمن !”

منیژه میگفت:”فکر نکنم جواد به عمق بیماری من پی برده باشه،ولی خوشحال بودم که موضوع را بهش گفتم”

منیژه میگفت ، داشتم فکر میکردم که موضوع جعفر ونادر را باهاش مطرح کنم یا نه،که خودش حس کرد تو گفتن چیزی تردید دارم،ازم پرسید،نتوسنتم بهش بگم ،ترسیدم!

بعد از انجام خواستگاری وتعیین مهریه و… ،خواهر منیژه از خواهر جواد خواست تا در روزهای اینده قراری برای مراجعه به دکتر و معاینه منیژه بذارن!

دو روز بعد از خواستگاری،منیژه،خواهرش،خواهر بزرگتر جواد و،جاری آینده منیژه ،پیش یه خانوم دکتر رفتن و با یه جعبه شیرینی برگشتن اموزشگاه!

منیژه خوشحال بود!

فاصله چند روز، ازمایشهای لازم برای ازدواج را انجام دادن وعقد محضری انجام شد  ومراسم عروسی موند برای بعد از ماه محرم وصفر !

منیژه اوایل خیلی خوشحال بود،میگفت با خودم عهد کردم که تمام تلاشمو برای خوشبختی جواد بکنم!

کم کم ،مقدمات عروسی اماده میشد،برادرهای جواد که قول داده بودن تو تهیه مقدمات عروسی جواد را کمک کنن،به خاطر بهانه گیری همسرانشون خودشو کنار کشیدن!

خوب یادمه روزیکه منیژه وجواد برای خرید عروسی رفتن ،وسایلی که خریده بودن اونقدر مختصر بود ،که دلم به حالشون سوخت،اما منیژه هیچ اعتراضی نکرد!

تو همون فاصله ،من ازدواج کردم وتدریس تو اموزشگاه را کنارگذاشتم ،

با منیژه گاهگاهی تلفنی حرف میزدیم…..به فاصله یک ماه بعد از من منیژه هم جشن ازدواج منیژه هم برگزار شد،…..

جشن عروسی منیژه به خوبی برگزار شد ،من وهمسرم هم تا خونه عروس وداماد را بدرقه کردیم،

منیژه ماه شده بود  واط رفتار جواد مشخص بود که حسابی خوشحاله ،هرچند وقت یه بار هم رنگ به رنگ میشد و سرشو از خجالت مینداخت پایین!

روز سوم بعد از عروسی، منیژه  تمام طلاهایی که بعنوان کادو تو عروسی گرفته بود با طلاهای خودشو فروخت وداد تا جواد ماشین بهتری بگیره وبا ماشین هم کار کنه تا بتونن زندگی بهتری داشته باشن!

پنج ،شش ماه بعد یک روز منیژه تماس گرفت وگفت که میخوا دبیاد دیدنم،جواد تا در خونه منیژه را رسوند،قیافه اش خیلی عوض شده بود،طرز لباس پوشیدنش ،حتی کوتاه کردن مو واصلاح صورتش!

جواد،خیلی فرق کرده بود،با منیژه کلی حرف زدیم،میگفت از زندگیش خیلی راضیه، میگفت :”جواد برام هم همسره ،هم پدره ،هم دوست”،مامان جواد وراضیه را هم خیلی دوست داره،فقط بعضی وقتا جاری هاش ،حرفهایی میزدن تا بین اینا اختلاف بندازن،میگفت سعی میکنم توجهی به حرفاشون نشون ندم !

جالب اینجاست که کمتر از یک سال بعد عموی منیژه ، که میخواست بره حج واز همه حلالیت می طلبید زمینهای پدر منیژه را به اینا برگردوند ، دو تا خواهر زمینها را بین خودشون تقسیم کردند وخونه قدیمی وخونه جدید ومغازه هم به برادرشون رسید ….به منیژه نزدیک به پنجاه میلیون ارثیه رسید!

همه چیز خوب پیش میرفت ،فقط یه مشکلی وجود داشت،نمیدونم از مصرف داروهای هورمونی بود یا چیز دیگه ،منیژه وهمسرش بچه دار نمیشدن،میگفت:”خیلی … دلم میخواد یه بچه هم داشته باشم تا زندگیم پایدار بمونه،از حرف وحدیثا میترسم…….خیلی میترسم”

پ.ن:داستان زندگی منیژه یه داستا ن واقعیه،همه لحظه هایی که تعریف کردم،میدونم شاید خیلی شبیه به داستان مجله های زرد باشه ،اما خودم شاهد این  لحظه هاش بودم!

خانواده سبز

آوریل 2, 2008 با saboorajanam

محیط خونه ،خانواده همسرم،به لطف بعضی چیزا، خیلی گرم وشاده!

منو خیلی رعایت میکنن!

اوایل به وابستگی مادر همسرم وخواهر همسرم،به همسرم حسادت میکردم!

همسرم ، مال من بود ،کسی حق نداشت دوستش داشته باشه!

به همسرم گفتم!

الان دیگه اونا فقط منو دوست دارن،منم خوشحالم!

مادر همسرم ،خیلی جوونه ،تیزهوشه و دل رحم!

دلش برای همه چیز وهمه کس می سوزه!

پدر همسرم، خیلی کم حرفه ، منطقی ومهربون!

تا حالا نبوسیدمش!

خواهر همسرم،خیلی نازه، منو الگوی خودش میدونه،موهاش خیلی لخت وبلنده!

این موها منو اونقدر تحت تاثیر قرار داد که یکی دوهفته بعد عروسی ،رفتم موهامو فشن کوتاه ،کوتاه کردم !

قد مادر همسرم وخواهر همسرم از من کوتاهتره !

برادر بزرگتر همسرم،کمی زودجوشه،ولخرج واهل رقابت!

خواستگار سولماز ،خواهرمه!

برادر کوچیکتر همسرم،تیزهوشه، خوش برخورد وشیطون!

صد ساله ، که می خواد زودتر از بقیه ازدواج کنه!

……..

هیچ وقت نشده سر زده بیان خونمون، خوشحالم!

وقتی من و همسرم ،سرزده میریم خونشون! اونا خیلی خوشحال میشن!

موقع خریدن هرچیزی نظر منو می پرسن، اوایل خوشم نمی اومد ،اما الان خوشم می یاد!

تو تمام این مدت ،هروقت چیزی بهم برخورده،هیچ وقت نذاشتم اونا متوجه بشن، اونا هم همینطور!

خوشحالم !

اونوقتا عین گربه ها بودم، دوست داشتم به جای اینکه تو جمعشون به من توجه کنن،منو به حال خودم بذارن تا با همسرم تنها باشم!

الان خیلی از بودن تو جمع اونا لذت می برم!

……..

برادر کوچیکترهمسرم استعداد عجیبی ،تو تعریف وقایع داره!

یه ماجرای کوتاه را اونقدر قشنگ تعریف میکنه که، دیروز به نظرم رسید دزدکی صداشو ضبط کنم و بعد ماجراهاشو به اسم مینیمالهای خودم بذارم تو وبلاگ!

مثلا ،موقعی که داشت ، ماجرای “حواس پرتی خودش (بنظرم داشته دید میزده) و زیر گرفتن انگشتای پای یه دختره را با چرخای ماشینش،جلوی در دانشگاه را تعریف میکرد ومیگفت :”دختره همونطوری که پهن شده بود وسط خیابون  ،برای اینکه جلوی پسراخیط نشه، داد میزد،دنده رو عوض کن!!!!برو عقب،برو عقب!!!!… “

، خیلی خندیدم !

بیچاره دختره ،ممکن بوده انگشتای پاش له بشه!

الان عذاب وجدان گرفتم!

یا مثلا ،سر ماجرای پرت شدن دوستش از پشت موتور ،موقع رفتن سر پست تو سربازی ،هم همین حس را داشتم!

میگفت:کلاه موتور سواری رو سرم گذاشته بودم ،هوا خیلی سرد بود،با دقت داشتم روبرومو نگاه میکردم،یهویی دیدم دوتا دست دراز ،ازکنار زانو هام نیمدایره زد ورفت پشت سرم ،بعدشم دو تا پای دراز !

بعدشم گرومب!

یهویی یاد رسول افتادم !


………

از موتور سواری میترسید ،موقع سوار شدن با ترس نشسته بود ترک موتور،با یه دستش محکم ،میله پشت موتور وچسبیده بود وبا دست دیگه اش ساک لباسو محکم گرفته بود !

……..

برگشتم عقب سرم ،دیدم پهن شده وسط جاده ،دوتا دست وپاش انگار که خشک شده باشه ،رو به هوا همونطوری مونده بود، جالب اینجاست که تو اون وضعیت ساکشم ول نکرده بود و محکم تو هوا نگهش داشته بود!

آتیه

مارس 26, 2008 با saboorajanam

اونوقتها که تو آموزشگاه !کامپیوتر،درس میدادم،با کلی ماجرای عجیب وغریب روبرو میشدم! اوایل خیلی برام عجیب بود ! واقعیتش یه ذره میترسیدم! بعدها سعی کردم تا میتونم به شاگردام کمک کنم ! اما…. “آتیه”کسی نبود که بشه بهش کمک کرد!

اوایل پاییز بود ! تو دفتر نشسته بودم ! یه عده برای ثبت نام ترم جدید،اومده بودن پیش خانوم “بدل” منشی آموزشگاه !

سرمو که از روی کتاب بلند کردم دیدم خانم “بدل” داره با یه دختر17-18 ساله خوش وبش میکنه!

سرمو دوباره انداختم پایین!

خانوم”بدل” روبه اون دختر، در حالیکه به من اشاره میکرد گفت: ایشون خانوم “هندسه” مربی شما هستن!

وبه من هم گفت که “آتیه” همسایه یکی از اقوامشونه!

آتیه با چشمای خندونش منو نگاه کرد ودستشو به طرفم دراز کرد!

برخلاف صورتش که ارایش غلیظی داشت ،دستهاش زمخت بود !

سرکلاس همیشه کنار پنجره مینشست!وقتی متوجه نگاههای من میشد،سریع چشماشو از پنجره می دزدید !

سعی می کرد خودشو علاقه مند به درس نشون بده تا رضایت منو جلب کنه!

دوماه از شروع کلاسها گذشته بود ، یه روز صبح ، آتیه ، در کلاس را زد ، دیر کرده بود ولی ، تو نیومد!

ازم خواست چند لحظه بیرون کلاس به حرفاش گوش بدم!

خوشحال بود!

بهم گفت: خانوم ، من نمیتونم چند روز سر کلاس بیام، بابام مریضه ، قراره اعزامش کنن یه شهر دیگه!

دلم براش سوخت !

خداحافظی کرد ورفت .

فردای اونروز وقتی پامو گذاشتم تو اموزشگاه،صدای خانوم”بدل” میاومد که پشت تلفن داشت با ناراحتی موضوعی را توجیه میکرد!

بعد ازا ینکه تلفن را قطع کرد ، با استرس گفت: میدونی چی شده؟ “آتیه” با شوهر خواهرش از خونه فرار کردن ، ماجرای مریضیه پدرش دروغ بود ، خانوادشون از دیشب هی خونه ما زنگ میزنن !

بدنم یخ کرد: گفتم ، با شوهر خواهرش فرار کرده؟

خانوم بدل گفت: آره ،شوهر خواهرش پسر جوون وخوشتیپیه!

“آتیه” اینا سه تا خواهرن! این پسره ، اول عاشق خواهر اولی بوده ودو،سه سالی با هم دوست بودن ، بعد هم که می یاد خواستگاری به جای دختر اولی ، از دومی خواستگاری میکنه ! وخب ، با همون هم ازدواج میکنه !

دختر اولی هم خودسوزی میکنه ومی میره!

گفتم: ” به همین راحتی!”

گفت: ” آره”

بعد از اون روزشایعات زیادی به گوشمون میرسید ، تا اینکه خانوم “بدل” یه روز خبر داد ، که “آتیه” و شوهر خواهرشو دستگیر کردن انداختن زندان!

میگفت: دادگاه از خواهر آتیه خواسته ،از همسرش جدا بشه تا “آتیه” بتونه با اون ازدواج کنه! ولی خواهرش قبول نمیکنه !

چند ماه بعد در کمال تعجب دیدم ، “آتیه” دوباره برای ثبت نام اومده اموزشگاه! حس بدی نسبت بهش داشتم ! رومو ازش برگردوندم !

به خانوم “بدل” گفته بود ، همه چیز شایعه بوده و دلیل اینکه اون وشوهر خواهرش زندان افتاده بودن این بوده که ازشون تو راه تریاک گرفتن!

نتونستم “آتیه” را تو کلاس خودم قبول کنم.

بعضی وقتها تو خیابون میدیدمش که با لباس ناجور وآرایش غلیظ هی میره تو مغازه ها و در می یاد بیرون !

یه روز هم یه پیر مرد فرش فروش که مغازه اش اطراف آموزشگاه بود ، اومد پیش مدیر اموزشگاه وازش خواست جلوی “آتیه” را بگیره تادست از سر پسرش برداره !

اوضاع بدی شده بود!

“آتیه” را از آموزشگاه اخراج کردن !سال پیش ، دوباره “آتیه” را دیدم ، اینبار تنها نبود یه دختر چادری با آرایش غلیظ هم کنارش بود‌، دوتایی میرفتن تو مغازه ها وهی در می اومدن بیرون وبلند بلند میخندیدن !

خانوم”بدل” میگفت: اون دختر چادری خواهر “آتیه” است ، الان دیگه بیوه شده و با “آتیه” همراهی میکنه؟

ازش پرسیدم :پس شوهرش چی شد؟

جواب داد: همسایه ها میگن ، آتیه وخواهرش ، شوهر خواهرشو ، تو حیاط پشتی خونشون آتیش زدن ! اون مرده و به بقیه گفتن که خودکشی کرده!