برگ اول :
پاییز بود،وسطای مهر ماه،صدای بوق ماشینهاهر لحظه بیشتر میشد،مدیر آموزشگاه با آب وتاب، داشت ماجرای دزدیده شدن یکی از دخترا را تعریف میکرد، داشتم با خودم فکرمی کردم کدوم قسمت این اتفاق ،میتونه یه پیر مرد 73 ساله ، با این قلب ضعیف ، را اینقدربه هیجان بیاره،دزدا ونقشه دزدیدنشون یا دختره و ماجرای فرارش از دست دزدا!
سعی میکرد لفظ قلم حرف بزنه ،روی بعضی از کلمات خیلی تاکید میکرد ،منتظر بود که منم چیزی بگم، لبخند زدم وسرمو تکون دادم وگفتم: اصلا فکر نمیکردم ،همچین اتفاقایی دور وبرمون ،اونم اینقدر نزدیک به ما اتفاق بیفته!
از همونجاییکه نشسته بودم سرک کشیدم ،بچه ها به جای تمرین ، سر یه کامپیوتر جمع شده بودن ،حوریه، صورت یه عروس را تو paint برش داده بود و چسبونده بود رو بدن یه عروس دیگه !
از این شیطنت ،خوشم اومد .
عکسای عروس را چند روز قبل از اینترنت دانلود کرده بودم ،بنظرم رسیده بود،این عکسا هم یه جور ابزار کمک اموزشی هستن و دخترا را مشتاق میکنن !
اولین تجربه کاری ،برای منی که بعضی وقتها از خجالت نمی تونستم تو جمع حرف بزنم ،تدریس تو آموزشگاه دخترونه بود،وای اگه بابا یا مامان که تا اون زمان ، حتی رو انتخاب دوستام حساس بودن ، ،میفهمیدن که بعضی از شاگردام چه سرگذشتهایی دارن , درجا ازم میخواستن که از کار استعفا بدم،بعضی وقتا تو خونه با حذف یه قسمتهایی از ماجرا هایی که برای دخترا اتفاق میافتاد ،سعی میکردم به سولماز آگاهی بدم !
یه کم صدامو بلند کردم وگفتم :”خانومــــــــــــــــــــــا ؟!”
دخترا با شیطنت وخنده ،پریدن سر دستگاههاشون!
حوریه هم با اشاره سر ودست معذرت خواست . هم سن وسال خودم بود ، میخواست دیپلم کامپیوتر بگیره ، تعجب میکردم که چرا دختری با این هوش واستعداد ،هنوز دانشگاه قبول نشده!
اجازه گرفتم که برم سر کلاس ،تو راهرو ، یه دختر روی صندلی تکی نشسته بود اشکاشو پاک میکرد ویه عده دلداریش میدادن، شاگردای خانوم نجاتی بودن ، متوجه من که شدن، صداشو بلندتر کردن !
باخودم فکرکردم که همین دختره بود که میخواستن بدزدنش،یه نیم نگاه به صورتش انداختم،قیافش معمولی بود،من تا اونوقت خیال میکردم دخترای خوشگل را میدزدن ،همونطوری که داشتم در کلاس را میبستم دوباره نگاهش کردم،صورتش تپل وسفید بود، چشماشم سیاه بود ولی فک پاییش یه کمی جلو بود، بینی اش هم استخوانی بود!
برگ دوم:
خانوم نجاتی رفت مرخصی زایمان، موقع رفتن گفت:”دیگه این اموزشگاه برنمیگردم ،این 21 تا شاگرد تو هم که دوره شون تموم بشه، باید دراموزشگاه را تخته کنن ، هیچ کس اینجا ثبت نام نمیکنه،خودتو خراب نکن، تو هم بذار برو یه اموزشگاه دیگه!”
دو سه روزبعد ،منشی اموزشگاه هم از کارش استعفا داد ورفت،موقع رفتن اونم همون حرفا را تکرار کرد!
مردد بودم،نمیدونستم ادامه کارم درسته یا نه،من مونده بودم ویه سرهنگ پیر بازنشسته ، که هیچ کدوم از کار اموزشگاه سر درنمی اوردیم!
از یه طرف ،دلم نمیخواست تو اولین تجربه کاریم شکست بخورم،به زور مامان وبابا را،راضی کرده بودم تا با کار کردنم موافقت کنن! از همه مهمتر میخواستم خودمو محک بزنم، به خاطر همین تصمیم خودم را گرفتم که بهترین مربی بشم ،میدونستم که بین باندهای مافیایی مربیهای آموزشگاه ها، جایی ندارم ولی باید موفق میشدم.
تو همین یه ماه ، پیشرفت شاگردام عالی بود،یه کلاس 8 نفره و یه کلاس 13 نفره داشتم.
هنوز 5 ماه دیگه وقت داشتم تا نتیجه کارمو ببینم.
با اینکه کلاس خانوم نجاتی تموم شده بود ، سه تا از شاگرداش ،هرروز تو اموزشگاه قرار میذاشتن وهمدیگه را میدیدن!
اولی همون دختری بود که میخواستن بدزدنش ،اسمش منیژه بود ، قدش متوسط وچاق بود،دومی یه دختر قدبلند ونسبتا خوشگل بود با تمام تلاشی که میکرد، بازم،موقع حرف زدنش میشد فهمید که از خانواده سطح بالایی نیست ،اسمش مریم بود، دختر سوم ،یه دختر قد کوتاه ولاغر وسفید بود که ادمو یاد بره ها مینداخت،از چشماش شیطنت میریخت،اسمش سمیه بود.
یه روز صبح ، وقتی اومدم سر کار، دیدم ، منیژه تو دفتر پشت میز نشسته ومریم وسمیه هم دارن پرونده ها را مرتب می کنن،هرسه با خنده وخوشحالی سلام دادن و سمیه گفت:”خانوم هندسه، منیژه منشی جدید اموزشگاهه”
دلم هری ریخت پایین! یعنی بعد ازاین باید با منیژه همکارمیشدم، زیاد ازش خوشم نمی اومد!
نظرمو که به مدیر اموزشگاه گفتم، قانعم کرد که منیژه ،پدر ومادر نداره ،با برادرش زندگی میکنه وخیلی تنهاست ،ثواب داره اینجا کار کنه!
حرفشو قبول کردم!
با خودم فکر کردم ،زیادم بد نیست،اینطوری دیگه مجبور نیستم ،ساعتهای استراحت را از دست پرحرفیهای مدیر اموزشگاه،تو کلاس بگذرونم!
این سه نفر که اسم خودشونو گذاشته بودن،سه تفنگدار ! در عرض یک هفته حال وهوای مرده اموزشگاه را عوض کردن، هربار که از کلاس در میاومدم،متوجه یه تغییری میشدم.
دکور دفتر را عوض می کردن،کتابخونه را مرتب میکردن، طرح جدید برای فیش شهریه ها میدادن،حسابها را کنترل میکردن، پرونده ها را مرتب میکردن ،نقص پرونده ها را درمی اوردن،کلاس تئوری را برق انداخته بودن،یه روز که اومدم اموزشگاه دیدم ،پنبه الکل دادن دست شاگردا وبا خنده وشوخی مجبورشون کردن که کامپیوترا ومیزاشونو برق بندازن، بچه ها با خنده داشتن کار میکردن !حوریه دخترایی که غر میزدن را اروم میکرد.
سه تفنگدار هرچی کتاب وجزوه تو خونه داشتن اورده بودن برای من ، ازشون خواستم همشونو بچینن تو کتابخونه دفتر!
سمیه با شیطنت تمام ، از بچه های اموزشگاه های دیگه نمونه سوال امتحانی وجزوه جمع میکرد.
مریم میرفت دبیرستان شبانه کار ودانش و دخترا را تشویق میکرد که تو اموزشگاه ما ،کلاس من ثبت نام کنن، از کلاس که میاومدم بیرون ، هر سه تاشون زود به پام بلند میشدن ، منیژه زود برام چایی میریخت ،بعد میرفت مینشست پشت میز دفتر وبه شوخی به سمیه ومریم دستور میداد که براش چایی ببرن!
منیزه میرفت اداره وکارهای اموزشگاه را روبراه میکرد ، برای ترم جدید طرح تبلیغ میدادن!
اموزشگاه کوچیک وکم جمعیت ما پر از شادی شده بود، از گفته های سمیه فهمیدم که ، که مدیر اموزشگاه نسرین خانومه ، شوهرش کارخونه پفک نمکی داره ،خواهرش شراره خانوم موسس اموزشگاه ومربی سابق اموزشگاه ،مهندس کامپیوتره ،که تقریبایک سال پیش ،بعنوان تحلیلگر سیستم دارایی ،تو شهر دیگه ای استخدام شده واداره اموزشگاه را به پدرش سپرده…..
من تا اون لحظه خیال میکردم ،موسس اموزشگاه همین اقای سرهنگ بازنشسته است!
مریم میگفت:”همه بچه ها شراره خانوم را دوست داشتن ،موقع رفتنش همه گریه میکردن،ولی شراره خانوم ،دوستش خانوم نجاتی را جانشین خودش کرد و به همه اطمینان داد که دوستش از اون بهتره!اما،خانوم نجاتی مربی خوبی نبود ،با بچه ها زیادی کنتاکت داشت واوضاع اموزشگاه روزبه روز بدتر میشد!”
از حرفاشون فهمیدم که منشی قبلی هم ،حساب کتابا را درست کنترل نمیکرد،
سمیه میگفت :”بعضی وقتا بچه ها دزدکی از یخچال ابدارخونه خوراکی بر میداشتن وپولشو نمیدادن،منشی هم عین خیالش نبود!”
زمستون که رسید،مریم وسمیه دیگه کمتر میاومدن اموزشگاه، واین فرصتی بود تا من ومنیژه بیشتر با هم اشنابشیم .
منیژه ،وقتی تنها میشد ، اونقدر صورتش غمگین میشد که ادم دلش میسوخت، عین کبوترای بال شکسته میشد.
از صبح زود ساعت 7.5 می اومد در آموزشگاه را باز میکرد وتا شب ساعت 7.5 تو آموزشگاه می موند. ناهار را خونه نمی رفت،باخودش غذا هم نمی اورد،تا شب با یه دونه کیک یا بیسکویت سر میکرد.
روزای برفی زمستون ،که هم صبح ،هم عصر کلاس داشتم ،برنمیگشتم خونه ، از مامانم خواستم برام غذای بیشتری بذاره ،ظهرها ناهار را با هم میخوردیم ،
منیژه می گفت :”دستپخت مامانت منو،یاد مامانم میندازه !”
بعد غذا ،ظرف وبشقابای غذا را می شست . اون یکی دوساعت ،در اموزشگاه رااز پشت قفل میکردیم واستراحت میکردیم.
یه روز یه دفتر اورد ونشونم داد،عجیب بود تا زرورق شوکولاتی که تو موقعیتهای مختلف خورده بود را چسبونده بود به دفترش وخاطره مربوط به اونو با تاریخش زیرش نوشته بود.
من خودم اهل دفتر خاطرات نوشتن نبودم،یکی دوبار دفتر خاطرات خریدم و توش شعر نوشتم ،بعد یه مدت دلمو زد وپاره کردمشون.
برگ سوم:
خیلی کنجکاو بودم ،قضیه دزدیده شدنشو بدونم،
برام تعریف کرد ،که وقتی کلاس کامپیوتر می اومدن،یکی از دخترا به اسم هاجر،که با دوست پسرش به هم زده بود ومیخواست ازدواج کنه،برای اینکه دوستشو از سرش باز کنه،مشخصات منیژه را به پسره داده بود وبهش گفته بود که منیژه تنهای تنهاست وموقعیت خوبی برای دوستیه! وقتی اون پسره ،با مخالفت منیژه ،برای دوستی روبرو میشه،یه روز ظهر منیژه را موقع برگشتن از خونه خواهرش تعقیب میکنه !
منیژه میگفت :”ظهر بود وخلوت ، منتظر تاکسی بودم که دیدم یه تاکسی با سرعت پیچید جلوم وترمز کرد،جا خوردم ،وقتی سوار شدم کسی تو تاکسی نبود، یه کم جلوتر اون پسره وبا دوتا مرد دیگه دست تکون دادن وتاکسی جلوی پای اونا ترمز کرد،پسره جلو سوار شد وبه مردا اشاره کرد ،پشت سوار شن،یکیشون از در مسافر سوار شد،اون یکی پیچید پشت تاکسی تا از در دیگه سوار شه،میخواستن منو بندازن وسط خودشون،به راننده اشاره کرد که این یکی در راباز کنه، منم ترسیدم و تا مرده درو بازکرد با نوک کفشم کوبیدم وسط پاهاشو وهولش دادم ،خواستم پیاده شم که مرد کناری دستمو کشید، راننده میخواست همونطوری با در باز حرکت کنه، اون پسره هم از جلو داشت منو میکشید تو ، داد زدم و خودمو به زور انداختم بیرون و تو جهت مخالف حرکت ماشین دویدم، شانسی اونور خیابون یه خیابون فرعی یه طرفه بود، تاکسی نتونست وارد اونجا بشه،پسره هم دنبالم میدوید ، خودمو انداختم تو یه ازمایشگاه تشخیص طبی ، که شانسی اونوقت ظهر ،هنوز تعطیل نشده بود،موضوع را برای منشی اونجا تعریف کردم وبعد زنگ زدم تا برادرم بیاد دنبالم… نرفتم خونه ،اومدم اموزشگاه ،تا یه مدت با برادرم میاومدم ومیرفتم.”
شنیده بودم که پدر ومادرش فوت کردن ،ولی دلم نمی اومد ازش سوال کنم،نمیخواستم با یاد اوری گذشته ،دوباره غصه دار بشه!
وقتی خودمو یه لحظه جای منیژه میذاشتم ، دلم میخواست بمیرم.
تا اینکه یه روز،منیژه ، یه عکس از پدر ومادرش اورد وازم خواهش کرد تو خونه اونو براش اسکن کنم ،میخواست با فتوشاپ عکس را تغییر بده!
توعکس،پدر پیر و لاغراندامش ،درحالیکه دکمه های جلیقه خاکستری کتشو مرتب بسته بود ویه کلاه شاپو سرش بود،توی حیاط بزرگ خونشون روی صندلی نشسته بود ،لبخند میزد،نمیدونم اون اثر عجیب ،مربوط به خنده اش بود یا برق دندونای طلاش! مادرش چاق بود ، خیلی چاق وسفید ویه گردنبند پر از اشرفی و یه زنجیر کلفت گره خورده طلا گردنش بود. یه بلوز سیاه با گلای رز تنش بود ،استینای بلوزشو بالا کشیده بود ،دستاش تا ارنج پر النگو بود.
از همون روز بود که منیژه ،داستان زندگیشو برام تعریف کرد.
برگ چهارم:
حاج شمس ا… پدرمنیژه بازاری بود،تا چهل سالگی هم ازدواج نکرده بود، با خدیجه خانوم وقتی اشنا شد که ،بیوه بود و یه دختر ویه پسر یتیم از شوهر قبلیش داشت،حاجی شرط کرد که اگه بچه ها را تحویل خانواده پدریشون بدن ،براشون دورادور پول بفرسته،خدیجه خانوم هم قبول کرد.
خانواده حاج شمس ا… ،راضی به این ازدواج نبودن وبا شمس ا… قطع رابطه کردن!
حاجی ،خدیجه خانوم را برد تو خونه قدیمی وسط باغ ، تویکی از محله های قدیمی شهر ،همونجا زندگیشونو شروع کردن!
وقتی خدیجه خانوم اولین دخترش معصومه را بدنیا اورد ،حاجی از خوشحالی ،به تمام اهل بازار ،سور داد ،یه دایه هم برای معصومه گرفت تا خدیجه خانوم، راحت باشه!
بعد سه سال ،رضا به دنیا اومد،دیگه خوشحالی حاجی با بدنیا اومدن پسر ،تکمیل شد!
اما رضا از همون بچگی ،بنیه اش ضعیف بود وهی مریض میشد،همین باعث شد که رضا خیلی متکی به مادر و خواهرش بار بیاد.
منیژه هم چهار سال بعد از رضا به دنیا اومد.
معصومه دختر با استعدادی بود،جدی وکله شق ،منیژه میگفت ،از همون بچگی که معصومه رو دیوار سیمانی حموم گوشه حیاط، نقاشی زنای نیمه لخت ولنگ پیچیده را میکشید، بهش حسودیم میشد که از اقاجون ومامانم خجالت نمیکشه !
منیژه چهار پنج ساله بود که ،حاجی خواهر ناتنی منیژه را به عقد یه بنگاهی درمی یاره! دختر یکی از اقوام خدیجه خانوم را هم برای پسر ناتنی اش میگیره ،اینجوری خیال خدیجه خانوم تا حدی راحت میشه!
منیژه میگفت :” شونزده سالم که بود ،یه شب خواب دیدم ، اقا جونم ، وسط حیاط دراز کشیده ویه پتو کشیدن رو سرش ، من پتو را کنار زدم و دیدم اقاجونم مرده “
به همین سادگی ،خواب منیژه تعبیر میشه وحاج شمس ا… تو سن شصت وچهار سالگی به رحمت خدا میره!
برادرهای حاج شمس ا… ، زمینهای کشاورزی حاج شمس ا… چند هکتار زمینی افتابگردون میکاشتن و یه پشتوانه بزرگ برای حاجی بود ، برای خودشون بر میدارن!
بعد مرگ حاجی ،خدیجه خانوم ،از دامادش می خواد که مغازه تو بازار را بفروشه ،با پولش ،یه خونه ویه مغازه نزدیک خونه قدیمی میخره و میده اجاره تا خرج زندگیشون در بیاد،
منیژه میگفت:”اتاقای اونور حیاط که تیرای چوبی داشتن هر لحظه ممکن بود بریزن ،مجبور شدیم اینطرف حیاط دوتا اتاق بسازیم ”
خدیجه خانوم ارزو داشت دامادی پسرشو ببینه ، یه قسمت از طلاهاشو برای عروسی رضا کنار گذاشته بود،نذر کرده بود راه کربلا که باز شد، با رضا برن کربلا ،میخواست زنجیر وگردنبند اشرفیشو بندازه تو حرم امام حسین!
اما ارزو به دل موند!
منیژه میگفت ،چهار سال بعد از فوت آقاجونم ،یه روز مامانم رفته بود حموم، دیدم خیلی وقته مامانم تو حمومه،رفتم در حموم و زدم وصداش کردم،جوابمو نداد، اروم از لای در نگاه کردم،دیدم افتاده کف حموم ، داد زدم معصومه بدو مامان از هوش رفته،معصومه اومد، دوتامون جیغ میزدیم ،نمیتونستیم مامان را از جاش بلند کنیم، معصومه داد زد ،بدو دنبال عمه،خونشون یه کوچه بالاتر بود ،باپرهنه بدون روسری تو کوچه میدویدم،اونقدر مشت ،به در خونه عمه کوبیدم که دستم درد گرفت،با عمه هراسون برگشتیم خونه،عمه رفت تو حموم ، گفت چیزیش نیست از هوش رفته،کمک کنین تا ببریمش تو اتاق، نمیخواست جنازه مادرمو کسی لخت تو حموم ببینه،بزور از حموم درش اوردیم تو اتاق لباس تنش کردیم،موهاشو تازه رنگ زده بود،اب از نوک موهای سیاه وبراقش میچکید،خواستم بالشت بذارم زیر سر مامانم،که عمه گفت یه پتو بیارین،پتو را کشید روی سر مامانمو، شروع کرد به خوندن بایاتی (مرثیه)!
فهمیدم مامانم هم مرده، از هوش رفتم،وقتی چشمامو باز کردم ،تو بیمارستان بودم،حال خودمو نمی فهمیدم،حس میکردم پاهام باد کرده،مامانم رفته بود،سرم سنگین بود،دلم نمیخواست کسی را ببینم،دوماه تو بیمارستان بستری بودم،دکتر گفت،ارتریت روماتوئید داره،نباید ناراحت بشه،مراقبش باشین!
از بیمارستان که مرخص شدم ،دائم تو حیاط خونه، گوشه تخت می نشستم و به گذشته فکر میکردم،خیال میکردم مامانم کنارمه وداره موهامو نوازش میکنه،ناخنامو لاک میزنه ومیگه پاشو برقص، صدای خنده های مامانم تو گوشم بود!
برگ پنجم:
منیژه میگفت:”یادش بخیر اولین بار که عاشق شدم،کلاس سوم راهنمایی بودم،یعنی دوسالی میشد که یه جوری شده بودم،سرکوچه مدرسمون یه خشکشویی بود که الان کوبیدن وآژانس هواپیماییش کردن !
هرروزصبح موقع رفتن به مدرسه ،حس میکردم پشت شیشه خشکشویی ،یه مردرو صندلی نشسته وداره منو تماشا میکنه،تو اون دوسال،به خاطر افتابی که مستقیم به شیشه می تابید ،نتونسته بودم صورتشو ببینم!
دوسال عاشق یه سایه پشت شیشه بودم ،یه روز همه احساسمو به مامانم گفتم،خندید وبهم گفت،اونیکه دیدی اصلا ادم نیست لباسه که تو خشکشویی رو صندلی اویزون کردن،خیلی ناراحت شدم،حس میکردم امیدم نقشبراب شده،نمیخواستم باور کنم که همه اون رویاهای شیرین دروغ بوده،یه روز موقعی که با مامانم از اونجا رد میشدیم ، دست مامانمو کشیدم وبردم تو خشکشویی ،خیال نبود، یه پسر رو صندلی نشسته بود،مامانم وقتی اشاره های منو دید، از دستم نیشگون گرفت و منو از مغازه کشید بیرون،پسره خندید!
بعدا فهمیدم که اسمش علیرضاست،تو جبهه شیمیایی شده،تو مدرسه ،یکی از فامیلاشونو پیدا کردم و به گوش علیرضا رسوندم که دو ساله که عاشق تصویر مبهم پشت شیشه خشکشویی شدم، یه روز بعداز زنگ تعطیلی مدرسه ،خونه نرفتم. ظهربود وخیابونا خلوت ، دلمو به دریا زدم، رفتم کنار خشکشویی،علیرضا از مغازه اومد بیرون ،یه کم تو صورتم زل زود وبعد با مهربونی بهم گفت:تو دختر خوبی هستی، منم مثل داداش توام،بهش گفتم :ولی من دلم میخوادباهم عروسی کنیم،خندید وگفت:نمیشه ،تو خیلی کوچولویی ،برو بزرگ که شدی میفهمی، گریه ام گرفت،خیال میکردم منظورش از کوچیک بودنم اینه که خیال میکنه من بالغ نشدم،با بغض گفتم :ولی،من بزرگ شدم ،علیرضا یه ذره فکر کرد وخندید وگفت:راستشو بخوای من نمیتونم ازدواج کنم ،ولی بهت قول میدم که هروقت هر جایی به کمک من احتیاج داشته باشی ،پیشت باشم،داشت منو دلداری میدادکه یهویی مامانم از راه رسید ودستمو نیشگون گرفت وگفت: اینجا چی کار میکنی؟ دیر کرده بودم ومامانم نگرانم شده بود.
منیژه اهی کشید وگفت:کاش اون روزا دوباره تکرار میشد،دلم برای نوازشهای مامانم،خنده هاش حتی نیشگونهاش تنگ شده!
برگ ششم:
منیژه میگفت:
“معصومه ،تو خونه خیاطی میکرد،رضا را وادار کرد که با یه سرمایه کوچیک ،مغازه را تبدیل به سوپرمارکت کنه وخودش سر مغازه وایسته!
از اجاره ها چیزی در نمیاومد،برای معصومه هرخواستگاری که میاومد، منو صدا میزد وبه خواستگارا منو پیشنهاد میداد ومیگفت:” تا خواهرم ازدواج نکنه ورضا سروسامون نگیره ،من قصد ازدواج ندارم”
تا اینکه اقا یعقوب ،که میگفتن فرش فروشه وسن وسالی ازش گذشته ،با مادرش اومدن خواستگاری و وقتی معصومه با چادر سیاه وخیلی جدی منو بهش پیشنهاد داد ،
اقا یعقوب خندید وگفت:” درست همونطوری که وصفتونو شنیده بودم هستین معصومه خانوم،من تصمیم خودمو گرفتم،باشما ازدواج میکنم”
همین…. نمیدونم چی شد که معصومه راضی شد،مامانم جهیزیه هردومونو تا حدی اماده کرده بود،معصومه دوخت ودوز میکرد ونقائصو تکمیل میکرد،بعد دوماه، معصومه رفت سر خونه وزندگیش، من تنهای تنها شدم،
رضا هم از صبح سر تا شب تو مغازه بود،چند بار به سرم زده بود ،خودمو بکشم،هیچی نبود که دلمو بهش خوش کنم،علیرضا هم چند سالی میشد که از این جا رفته بود،میگفتن رفته استخدام دولت شده،یه شغل حساس ومهم داره،کلی ادم اسکورتش میکنن!
معصومه به من پیشنهاد داد که کلاس کامپیوتر ثبت نام کنم، تا هم بتونم مونده واحدهای دیپلمم را تکمیل کنم،هم یه کاری برای خودم پیدا کنم، حس میکردم رضا هم عوض شده،از جلوی مغازه که رد میشدم میدیدم،وسایل مغازه ته کشیده،مشتری چندانی نداره!
سر وگوش رضا میجنبید،شنیده بودم با دختر خونه بغلی مغازه دوست شده،دختره شونزده سالش بود،اسمش فریبا بود،رضا پاشو کرده بود تو یه کفش که میخوام با فریبا ازدواج کنم،به فریبا گفته بود دوتا خونه ویه مغازه دارم،همشون مال منه،جهیزیه هم نمیخوام،خونمون کلی وسایل داریم که همشون به من میرسه ،سر مراسم خواستگاری ،به عدد سال تولد فریبا،سکه مهرش کرد و به حرف هیچ کس هم گوش نداد،معصومه دلخور بود ودیگه خونه پدری نمی اومد!
از طرف دیگه،برادر ناتنی ام ،سرطان روده گرفته بود،دوبار عمل شد،سرطان کل بدنشو گرفت،بدنش روز به روز اب میشد، بعضی وقتها میرفتم خونه اونا میموندم به زنش کمک میکردم، به دختر وپسرش کوچیکش دلداری میدادم،برادر همین زنداداشم –جعفر- ازم خواستگاری کرد،تنها موردی که رضا ومعصومه با هم توافق داشتن ،جوابشون به این خواستگاری بود،نه، جعفر ادم درستی نیست…
زندگی خیلی کسل کننده بود،تو کلاس کامپیوتر ،یکی از دخترا شماره سوران ،پسری که از اهالی مهاباد بود وتو این شهر دانشجو بود ،به من داد ،گفت باهاش حرف بزن،چاره خوبی برای فرار از تنهاییه!
برادر ناتنی ام تو شرایط خیلی بدی فوت کرد، بازم مرگ،با خودم فکر میکردم، چهار سال دیگه نوبت منه که بمیرم،هشت سال پیش پدرم،چهار سال پیش مادرم،امسال برادرم،نفر بعدی منم…..”
حرفای منیژه ،خیلی غصه دارم کرد، با اینکه منیژه دوسه سالی ازم بزرگتر بود،ولی حس میکردم نسبت به اینده منیژه مسئولم،به خودم قول دادم که کمکش کنم،مراقبش باشم.
جدا برای یه دختر جوون یا یه خانوم ،تنهایی خیلی سخته! خانوما نیاز دارن یه نفر باشه که همیشه بهشون محبت کنه،نوازششون کنه،حرفای محبت امیز بزنه ،توی خونه همچین کسی نباشه بیرون دنبالش میگردن،وبعضی وقتا خودشونو تو اولین اغوشی که براشون باز میشه پرتاب میکنه!
برگ هفتم:
اخرای ترم بود ،زمستون چند نفری با معرفی خود شاگردا تو اموزشگاه ثبت نام کردن،برای تشکیل کلاسای جدید منتظر نتیجه ازمون شاگردای من بودیم،ماه اخر،تقریبا یه روز درمیون از شاگردای هردوتا کلاس امتحان میگرفتم،یادمه یه روز تا صبح ساعت 5 بیدار بودم ونکته های مهم کتابا را تایپ میکردم ،تا روزبعدش ،به عنوان جزوه نهایی بدم دست شاگردا ،فردای اونروز سرم اونقدر سنگین بود وگیج میرفت که از دست بچه ها عصبانی شدم ودعواشون کردم.
تایم میگرفتم و بچه ها تو گروههای دو نفری سوالای ازمون عملی را حل میکردن،گروه بندی کرده بودیم و بین گروه ها مسابقه گذاشته بودیم ،یکی از دخترا به اسم معصومه ،یه مقدار تو درسا ضعیف بود ،تو گروهی افتاده بود که بچه های گروه همش غر میزدن ،میترسیدن با وجود اون دختر امتیازشون مییاد پایین!
مدتی که دستگاه کپی اموزشگاه خراب بود،داوطلب میشد که بره بیرون و از سوالای امتحانی کپی در بیاره ،حق نداشت کیف با خودش ببره،موقع رفتن،منیژه با شوخی دست به شکم دختره میزد ومیگفت،ما اون وقتا کتابا را تو شکممون قایم میکردیم ، جالب اینجا بود که نمره معصومه به حد متوسط رسیده بود واین منو خیلی دلگرم میکرد،خیال میکردم ،درسخون شده،بعدها برام تعریف کرد که برگه ها را میبرده تو یه کتاب فروشی ،واولین کپی که درمیاومده،از کتاب فروشه میخواسته که یه کتاب رایانه کار از توقفسه بهش بده ،تند تند جواب بعضی از تستها را پیدا میکرده،وقتی فهمیدم ،معصومه هم مدرک رایانه کار درجه 1 وهم 2 را گرفته بود،خنده ام گرفت هم از شیطنت معصومه هم از همدستی کتابفروشه !
شاگردام از عهده امتحانای اخر ترم خیلی خوب براومدن ،و رتبشون جزو اولین رتبه های منطقه بود،حوریه تنها کسی بود که تو امتحان پایان دوره ،بین تمام شاگردا نمره صد را از صد رایانه کار درجه 2 اورد.خیلی دوستش داشتم.
13 نفر از شاگردا بعد از قبولی تو ازمونهای تئوری وعملی رایانه کار درجه 1 ،خداحافظی کردن واز اموزشگاه رفتن واون 8 نفری که تو کلاس رایانه کار درجه 2 شاگردام بودن ،دوباره برای کلاسهای درجه یک ثبت نام کردن !
سمیه ومریم ،دوستای منیژه ،بعضی از روزا ،عصرا میرفتن ،مدرسه کارودانش شبانه ،ودخترا را تشویق میکردن که تو این اموزشگاه ثبت نام کنن!
نزدیک چهل نفر شاگر جدید برای ترم بهاره داشتیم!
اولدوز هم یکی از اونا بود، استعداد عجیبی داشت ،تو درسش فوق العاده بود ،تو کلاسشون یه گروه پنج نفری بودن که اولدوز تو درسا کمکشون میکرد،خیلی باهوش بود،دیپلم گرافیک داشت وتابلوهای رنگ روغن میکشید،خیلی عالی بودن!
راضیه هم یکی دیگه از شاگردای جدیدم بود ،این دختر هم خیلی تیز هوش بود وعلاقه عجیب وباور نکردنی نسبت به من پیدا کرده بود،طوریکه اگه به شاگرد،دیگه ای تو کلاس لبخندمیزدم به شدت حسادت میکرد،ویا زمانیکه موقع تدریس بغیر از صورت راضیه ، به روی بقیه نگاه میکردم ،اخماش میرفت تو هم،اصرار عجیبی تو معرفی یکی دوتا پسر مجرد از فامیلشون برای ازدواج با من داشت ویه جوری میخواست کاری کنه که توجه منو بیشتر به خودش جلب کنه!
به اصرار بعضی از شاگردا ،همون روزا یه کلاس آزاد اینترنت تشکیل دادیم و خیلی از بچه ها با اشتیاق تو این کلاس ثبت نام کردن،البته انتظار اکثرشون از کلاس اینترنت ،آشنایی با چت بود، ولی خب نتیجه کلاس زیاد بد نبود.
بچه ها به مدیر آموزشگاه پیشنهاد دادن که یه کافی نت کوچولو برای شاگردای اموزشگاه راه بندازه،اتاق کوچیکی که بعنوان انباری ازش استفاده میشد را خالی کردن و دو تا از کامپیوترها را اونجا قرار دادیم ،طبقه بالای اموزشگاه، یه آی اس پی بود ،که یکی از همکلاسیهای دوران تحصیلم اونجا کار میکرد،وخیلی کمکمون کرد،یه اکانت ماهانه هم برای اول کار گرفتیم ،اونوقتا هنوز ADSL نیومده بود.
سمیه هم شد مسئول کافی نت،البته بیشتر خودش از اونجا استفاده میکرد!
تب چت واینترنت حسابی بچه ها را گرفته بود!
برگ هشتم:
یه مدت بود ،رفتارای منیژه عجیب شده بود ،بعضی وقتها که سرزده از کلاس درمیاومدم ، هول میکرد ، گوشی تلفن تو دستشو زود میذاشت سر جاش! حس میکردم با کسی دوست شده ولی چرا از من پنهان میکرد؟!
تا اینکه یه روز … اکرم ،یکی از شاگردام که کارمند زندان بود ،اومد دم دفتر و منیژه را صدا زدبیرون وبا هم شروع کردن به حرف زدن،رفتم سر کلاس ، نیم ساعت بعد ، اکرم ،منو صدا زد و با ناراحتی به من گفت :”که هرچی بهش میگم ، درست نیست یه دختر مجرد بره زندان دیدن یه مرد متاهل که برای مهریه افتاده تو زندان ! به حرفم گوش نمیده! شما یه چیزی بهش بگین،اگه زن طرف خبردارشه میدونین چه بلایی سر منیژه می یاد!”
داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ؟منیژه،زندان…مرد متاهل!
زل زده بودم تو صورت منیژه،بغض کرده بود وسرشو تکون میداد،حرفی نزدیم،اکرم برگشت سر کلاس،منم یه کم تو دفتر نشستم و حس کردم منیژه دلش میخواد تنها باشم،رفتم سر کلاس !
ظهر حالش بهتر شده بود،نمیدونم ازاینکه قضیه لو رفته بود ناراحت بود یا ….
بهم گفت: “دوماه پیش که برای سالگرد فوت برادر ناتنی ام رفته بودیم خونشون ، شب به اصرار بچه ها و زنداداشم ، از رضا اجازه گرفتم وموندم اونجا!
اون شب برادر زنداداشم- جعفر- هم اومد ،یک سال بود که با دخترعموش، ازدواج کرده بود ،می گفت که اصلا از زندگیش راضی نیست ،زنش هرروز قهر میکنه می ره خونه مادرش،جعفر هم میخواد از زنش جدا بشه، زنشم مهریه شو گذاشته اجرا ،جعفر هم تصمیمشو گرفته بود که بره زندان تا مهریه زنشو نده،ماشینی که تو اژانس باهاش کار میکرده را به اسم پدرش زده تا زنش نتونه دست بذاره رو ماشین و….“
خیلی تعجب کردم،به منیژه گفتم :”اخه یه مرد متاهل ،اونم فامیل،کسیکه خانواده ات حتی زمان مجردیش،حاضر نشدن تو با اون ازدواج کنی،کسی که به گفته خودت ،نتونسته تو این یه سال با زنش ،که تازه اونم دختر عموشه ،بسازه ،مردی نیست که تو بتونی تو اینده بهش تکیه کنی ،یه ذره فکر کن!“
منیژه جواب داد :”ولی اون تنهایی منو میفهمه ، منو خیلی دوست داره ،برادرم رضا بیخودکی با جعفر لج بود،قبل ازاینکه با دختر عموش ازدواج کنه هم منو دوست داشت،بهت گفته بودم یادته، الان که افتاده زندان ،از اونجا به من زنگ میزنه،ازم میخواد برم ملاقاتش، منم اگه بتونم میرم ،حس میکنم الان به من احتیاج داره”
پرسیدم:”زنداداشت ،خبر داره میری زندان؟اون چی میگه؟”
جواب داد:” زنداداشم راضی نیست ،میگه برادر من لیاقت تو را نداره، اون یه ادم لا ابالیه ، من جواب رضا ومعصومه را چی بدم ؟اگه بفهمن ،همه چیز را از چشم من میبینن ! جعفر به غیر از زنداداشم،یه خواهر دیگه هم داره،که از عشق ما خبر داره،بعضی روزا که کسی قرار نیست بره ملاقات ،شناسنامه شو میده به من ،تا اونجا برام مشکلی پیش نیاد،تا حالا هم که چیزی نشده ”
بعد لبخند زد وبا لحن عجیبی گفت:”تازه حقوق این دو ماهم را هم دادم به اون، تااگه تو زندان به چیزی احتیاج داشت بتونه برای خودش بخره “
بهش گفتم:”مریم وسمیه از موضوع خبر دارن؟”
گفت:”اره،اونا همه چیزو میدونن!”
با هم دیگه کلی حرف زدیم،این حق منیژه بود که عاشق بشه،ولی فکر میکردم که انتخاب بهتری هم میتونه داشته باشه،منیژه میگفت:”میترسم زنش به این زودیا رضایت نده،یا مثلا طلاقشون طول بکشه ! برای همینم خیلی مراقبم که زنش از علاقه بین ما خبردار نشه وگرنه ول نمیکنه!”
منیژه میگفت :”خواهر جعفر ،پیشنهاد داده خرده جهیزامو کم کم از خونه خارج کنم وببرم بذارم خونه اونا،میگه چون رضا ومعصومه هیچوقت راضی به ازدواج ما دونفر نمیشن ،شاید مجبور بشیم با هم فرار کنیم ،اونوقت هیچی به ما نمیدن،باید از الان به فکر باشیم”
سمیه با این قضیه موافق بود،حق را به منیژه میداد ،اما مریم با من هم عقیده بود وجعفر را مورد مناسبی برای منیژه نمیدونست،من از وقتی این قضیه را فهمیدم سعی میکردم منیژه را تشویق کنم تا جعفر را فراموش کنه،یا حداقل دیگه زندان نره!
اما ،بعدها فهمیدم که وقتی ادم عاشق میشه،کور میشه وهیچی دیگه جلودارش نیست!
منیژه میگفت:”جعفر که اززندان زنگ میزنه ،منو متهم به بی وفایی میکنه،میگه تو این روزایی که بهت احتیاج دارم ،منو تنها میذاری”
منیژه تردید داشت که کارش درسته یا نه،اما من خیلی خوشحال بودم ،که منیژه دیگه زندان نمیره !
یه بار خواهر جعفر اومد اموزشگاه،تو دفتر منیژه اونو بعنوان خواهر زن داداشش معرفی کرد، با هم احوالپرسی کردیم ،اما ازش بدم میاومد،منیژه را کشید توراهرو ،یه گوشه و باهاش حرف می زد،منم رفتم سر کلاس،در کلاس باز بود ،میدیدم که میخوادبه اصرارشناسنامه اش را بده به منیژه ،تودلم خداخدا…. میکردم ،که منیژه قبول نکنه،موقعی که صدای خداحافظیشو شنیدم ،از لای در سرک کشیدم،منیژه دستای خالیشو نشونم داد،خیلی خوشحال شدم!
چند ماه گذشت ،تو این مدت یکی دو تا خواستگار ازبین مراجعین اموزشگاه برای منیژه پیدا شد ،ولی رو هرکس یه عیب وایرادی میذاشت،نگو دلش هنوز پیش جعفر بود، من خوشحال بودم ،خیال میکردم که منیژه کلا ازفکر اون پسره دراومده ،باورم شده بود از دل برود هر انکه از دیده رود!
برگ نهم:
یه روز ظهر که از کلاس دراومدم دیدم منیژه داره با تلفن صحبت میکنه ،چشماش از خوشحالی برق میزد،تلفن را قطع کرد وگفت :” زن جعفر رضایت داده وجعفراز زندان دراومده ،میخواد منو ببینه ،میگفت برام یه هدیه گرفته،قرار شده ،فردا بیاد جلوی دراموزشگاه ،با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم ! …نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده ،خانوم هندسه ”
اونروز منیژه اونقدر خوشحال بود که انگار تو اسمونا داره پرواز میکنه،سر کلاس که برای تذکر شهریه ها رفته بود،با بچه ها شوخی وخنده میکرد،خیلی وقت بود که اینقدر شاد ندیده بودمش !
فردای اونروز مریم وسمیه هم تو اموزشگاه حاضر بودن ،نزدیکای ظهر ،منیژه با خوشحالی حاضر شد،برای اینکه خیال منو راحت کنه گفت :”نگران من نباش،این دیگه زندان نیست که بترسم ،زیاد باهاش بیرون نمیمونم،ازش میخوام تا خونه خواهرم ،معصومه منو برسونه ،امروز ناهار را میرم خونه اونا “
بعد با خنده ،به سمیه ومریم نگاه کرد وگفت:”اگه رضا زنگ زد ،بگین رفتم خونه معصومه اینا !خب!”
بعضی وقتا برای ناهار میرفت خونه معصومه اینا !
صدای بوق یه ماشین از بیرون اومد،منیژه با خوشحالی کیفشو برداشت و از در رفت بیرون !
پشت سرش ،سمیه ومریم میخندیدن ،از پنجره باهاشون بای بای میکردن،منم رفتم سر کلاس!
حدودای ساعت سه ظهر بود ،شاگردا داشتن تو سایت تمرین میکردن،سمیه تو کافی نت داشت چت میکرد،مریم هم با کامپیوتر دفتر بازی میکرد،منیژه سراسیمه برگشت تو اموزشگاه ،یهویی اشکاش سرازیر شد،سمیه دوید تو دفتر ،منم اروم در کلاس را بستم تا بچه ها متوجه نشن، خیال کردم با خواهرش دعواش شده ،رفتم تو دفتر، ، یه چیزی دستش بود ،با گریه نشونم داد وگفت: “این چیه؟”
تو دستش یه وبکم بود!
گفتم:وبکمه،به کامپیوتر وصل میکنن!
پرسید: فیلمو تو خودش ضبط میکنه یا تو کامپیوتر؟
جواب دادم :رو هارد کامپیوتر ذخیره میشه!
مریم یه دستمال کاغذی به طرفش دراز کرد،اول چشماش ،بعدم بینیشو با همون دستمال پاک کرد وگفت :”با ماشین که اومد دنبالم، خیلی خوشحال بودم،نمیدونین چه حالی داشتم ،بهم گفتکه برام یه هدیه خریده ، گذاشته خونه دوستش ،ازم خواست تا باهم بریم خونه دوستش ،نمیخواستم باهاش خونه برم،اول قبول نکردم،زیاد که اصرار کرد،راضی شدم،رفتیم خونه دوستش،یه راهروی دراز بود،دستشویی واشپزخونه تو همون راهرو بود،یه در را بازکردیم و رفتیم تو هال خونه،زیاد بزرگ نبود،یه کاناپه بغل دیوار بود،جعفر دستمو گرفت ومنو نشوند رو کاناپه ،بهم گفت که خیلی دلش برام تنگ شده ،بعد پاشد از در رفت بیرون تا از اشپزخونه چیزی بیاره بخوریم،همونطوری از تو راهرو بهم گفت که مقنعه ومانتومو در بیارم وراحت باشم،دست بردم که مقنعمو در بیارم،چشمم به یه خرس گنده روی تلویزیون افتاد،برام عجیب بود که یکی خرس را بذاره رو تلویزیون ،خیلی بانمک بود،پاشدم رفتم طرف خرسه،برش داشتم،یهویی از لای پاهاش این سر خورد روی صفحه تلویزیون،کشیدمش،سیمش دراومد،صدای پاشو که از راهرو شنیدم ،خرس را هول هولکی گذاشتم سرجاش و وبکمو برداشتم دویدم سرجام ،انداختمش تو کیفم،به روی خودم نیاوردم،ترسیدم ،اگه لو بدم،طور دیگه ای باهام رفتار کنه ،یه جوری راضیش کردم که زودتر از خونه بریم بیرون،نزدیک اموزشگاه از ماشینش پیاده شدم و بقیه راه را دویدم ،تو خیابون کسی نبود،ولی بدنم می لرزید ،گریه ام گرفته بود”
دوباره گریه کرد،خیلی ناراحت شدم ،از فکر اینکه چه نقشه ای برای منیژه داشتن بدنم لرز گرفته بود، مریم هم چشماش پر شده بود منیژه را دلداری میداد تا حرفی نزنه ،اما سمیه ،ماتش برده بود به گوشه دیوار ،عجیب بود که چیزی نمیگفت !
حس میکردم ،این اتفاق برای خودم افتاده ،حالم حسابی گرفته شده بود،بچه ها از سرکلاس صدام زدن ،مجبور شدم برم اشکالشونو رفع کنم.
از کلاس که در اومدم بیرون ،هرکدومشون یه گوشه نشسته بودن و رفته بودن تو فکر، سمیه بعضی وقتا زیر لب فحش میداد،رفتم که تو به پام بلند شدن،کنار میز ،روبروی مریم نشستم،
از منیژه پرسیدم:” حالا میخوای چی کار کنی ،بهش میگی؟بازم میخوای به دوستی ادامه بدی؟”
منیژه کف دو تا دستشو به پیشونیش فشار داد وگفت:” نمیدونم،هنوز نمیتونم باور کنم که این کار جعفر بوده،شاید دوستش اینکار را کرده و اون خبر نداره”
مریم سرشو تکون داد وگفت :”صبر کن ،معلوم میشه،تو به روی خودت هیچی نیار،اگه جعفر زنگ زد،باهاش عادی حرف بزن،ببین خودش چیزی مطرح میکنه یا نه؟”
سمیه لپهاشو پف کرد وفوت کرد بیرون وگفت:”به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد”
بعد روکرد به منیژه وگفت: : “استامینوفن کدئین داری؟ سرم درد میکنه “
منیژه گفت:”نه”
سمیه دوباره لپهاشو پر و با صدا فوت کرد بیرون وگفت:”خیال میکردم ،فقط منم که شانس ندارم،هه،دنیا را باش،اصلا نباید گول این مردا را بخوری”
بعد رو کرد به من وگفت:”شما عشقو باور میکنین؟ من که اصلا باور نمیکنم “
ابروهامو دادم بالا وگفتم:”نمیدونم،حالا چی شد ،یهویی نظرت عوض شد،تو که خیلی به اینده عشق منیژه وجعفر اعتقاد داشتی “
شونه هاشو انداخت بالا و گفت:”دلم میخواست به خودم ثابت کنم که من اشتباه میکنم ،ولی دیدم فکرم درسته”
منیژه ،انگاری یادش رفته بود که برای خودش چه اتفاقی افتاده،از جاش بلند شد ورفت بغل سمیه نشست وگفت:”بازم یاد بیستون افتادی؟ ولش کن ،بهش فکر نکن”
مریم هم سمیه را دلداری داد و سعی کرد ارومش کنه؟
دلم میخواست بدونم بیستون کیه؟ اما دلم نیومد با پرسیدن ماجرایی که سمیه سعی داره فراموشش کنه ،ناراحتش کنم .
روحیه منیژه خیلی خراب شده بود،جعفر یکی دوبار به اموزشگاه زنگ زد .
،منیژه میگفت:” کار خود جعفر بوده،هی میخواد حرفو طوری بپیچونه که من یه چیزی بگم ،اما روش نمیشه،مطمئنم که از قضیه باخبر بوده ،میخوام رابطمو باهاش تموم کنم !”
جعفر وقتی دید منیژه باهاش سرسنگین شده ،یه مدت دیگه زنگ نزد، بعدش یکی دوبار زنگ زد و شماره تلفن اتیه را از دفتر مشخصات شاگردا خواست ، اخه اتیه ،با جعفر اینا تو یه محل زندگی میکردن ،بنظرم میخواست با این کار حس حسادت منیژه را تحریک کنه ،خوشبختانه منیژه واکنشی نشون نمیداد”
برگ دهم:
تدارک جشن عروسی رضا ، یه کم روحیه منیژه را بهتر کرده بود ، سرشو به پیدا کردن مدل لباس و اینجور چیزا مشغول میکرد،اما از قیافش میشد فهمید که هنوزم نتونسته ،این زخم را فراموش کنه،عروسی و مهمونیهای بعدش که تموم شد،دوباره منیژه غمگین بود،هرکاری میکردیم خوشحال نمیشد،انگار توی خونه فریبا ،زن داداشش هم زیاد رفتار خوبی نداشت،اصرار فریبا برای اسباب کشی به خونه نزدیک مغازه ،هم باعث شده بود که روحیه منیژه بدتر ازقبل بشه،
میگفت:اصلا دلم نمیخواد از خونه قدیمی برم،هنوزم احساس میکنم اقاجون ومامانم تو اون خونه زنده هستن ، خاطراتشون هنوز تو اون خونه با منه”
اما برخلاف میل منیژه اینکار انجام شد،حس میکردم منیژه مریضه، حدسم درست بود ، به گفته خودش ،مفصلهاش باد کرده بودن وبدنش درد میکرد،انگار دوباره بیماری کهنه اش –ارتریت روماتروئید- برگشته بود،همین باعث شده که یکی دوماه مجبور به استراحت بشه و تو این فاصله مریم ،مسئولیتهای اونو تو اموزشگاه به عده گرفت.
مریم دختر خوبی بود،تو اون فاصله ،مدیر اموزشگاه طبق دستور اداره، تصمیم گرفت،کامپیوترهای قدیمی را اگه شد ارتقا بده وگرنه با قیمت مناسب به شاگردای اموزشگاه بفروشه،یکی از کامپیوترها را مریم خرید ،یه مودم هم از بیرون خرید وانداختیم جای کارت شبکه کیس وبرد خونشون ،انگاری تو خونشون از طریق چت با پسری به اسم کیوان اشنا شده بود،یه بار خیلی گذرا راجع به این مسئله با من حرف زد،سمیه میگفت:”خواهر مریم با پسر عموش ازدواج کرده بود،پسر عموی دیگه مریم هم به مریم علاقه داشت ،اونوقتا مریم 14 -15 سالش بود،شوهر خواهر مریم به همسرش خیانت میکنه واین مسئله باعث جدایی اونا میشه،همین باعث میشه دوتا خانواده باهم قطع رابطه کنن،مریم بعد از اون ماجرا نسبت به همه مردا بدبینه ومن ندیدم که به کسی علاقه مند بشه “
مریم میگفت:”سمیه ،با یه پسر کرمانشاهی سه بود که دوست بود. اسمش بیستون بود.تو این شهر دانشجو بود ، خیلی همدیگه را دوست داشتن،تعطیلات عید بیستون برمیگرده شهرشون وبه سمیه قول میده که با خانوادش بیان خواستگاری،انگار خانوادش راضی نشده بودن وبیستون با دائیش برگشته بود،از طرفی خانواده سمیه ،یه خانواده سنتی هستن که فقط با فامیل ازدواج میکنن وغریبه را بین خودشون راه نمیدن ،از اون زمیندارای پولدارن،بابای سمیه یه دامداری بزرگ داره،یکی از پسراش راننده ترانزیته ،اون یکی یه سایپا داره ونونوایی اداره میکنه و اخری هم که تنها عضو تحصیلکرده خانواده است دانشجوئه، سمیه تنها دختر خانواده است ،وقتی بیستون ودائیش اجازه گرفتن بیان خواستگاری سمیه ،با مخالفت شدید خانواده سمیه مواجه شدن وبرگشتن کرمانشاه،بعد از تعطیلات یک روز بیستون سمیه را به خونه دانشجویی شون دعوت میکنه وانگار اونجا اتفاقی بینشون میافته که سمیه هراسون خودشو میرسونه خونه منیژه اینا،منیژه تو خونه تنها بوده،سمیه با گریه ماجرا را تعریف میکنه وبه منیژه میگه که میخوام خودکشی کنم ،منیژه جلوشو میگیره و…”
حالا میفهمیدم اینهمه نزدیکی اینا به همدیگه به خاطر چیه؟ اینا روزایی که به هم احتیاج داشتن ،کنار هم بودن!
مریم میگفت:”خواهرم که میخواست ازدواج کنه،متوجه شدم که برای گرفتن گواهی سلامت ،به دکتر مراجعه میکنن،فکر کردم بهتره سمیه هم همین کار را بکنه ،بنابراین یه روز من ومنیژه چادر سرمون کردیم و مثلا من خواهر دامادم ومنیژه خواهر عروسه و سمیه هم تازه عروسه،رفتیم مطب یه خانوم دکتر وازش خواستیم سمیه را معاینه کنه ، بنظرم خانوم دکتره فهمیده بود که داریم نقش بازی میکنیم ،بعد از معاینه سمیه ،روکرد به ما و گفت،خیالتون راحت باشه،دوستتون هیچ مشکلی نداره وسالم سالمه ،خیلی خوشحال شدیم ،من ومنیژه همونجا چادرا را از سرمون باز کردیم وهرسه با خوشحالی از مطب اومدیم بیرون،سمیه اونقدر خوشحال بود که باور کردنی نبود”
برگ یازدهم:
اون ترم هم تموم شد،عده شاگردای جدید روزبروز بیشتر میشد ،خیلی خوشحال بودیم،مدیر اموزشگاه میگفت اگه همینطوری پیش بره ،مجبوریم مربی دوم هم استخدام کنیم ، منم تو دلم کلی حسادت میکردم،دلم نمیخواست کسی به غیر از من تو اون اموزشگاه درس بده،حس میکردم اونجا مال خودمه ،منیژه برگشت سر کار، برنامه من وکلاسها را طوری تنظیم کردیم که خودم بتونم همه کلاسها را اداره کنم،مدیرمون هم وقتی برنامه را دید چیزی نگفت،خب اونم به نفعش بود که با یه مربی کل کلاساشو اداره کنه ،از یکی دوتا اموزشگاه هم به من پیشنهاد کار شده بود،من حتی نیم ساعت هم وقت خالی نداشتم و مدیرمون هم به شدت دربرابر این پیشنهادات واکنش نشون میداد.
خوشحال بودم از اینکه منیژه حالش خوب شده ودوباره برگشته سر کار!
حوریه ، شاگرد سابقم،با اینکه کلاساش تموم شده بود ،ولی به بهونه دیدن من یا منیژه دائم به اموزشگاه سر میزد،بعدا فهمیدم با امیر ، پسر قد بلندی که پایین اموزشگاه گیم نت داره دوست شده !
تو همون فاصله ،سمیه برای برادر بزرگش که راننده ترانزیت بود ،از منیژه خواستگاری کرد ومنیژه به خاطر کوتاه بودن قد برادرش ،قبول نکرد وبعد به خواستگاری میرم رفتن ودر نهایت ناباوری پدر ومادر مریم ،با رضایت کامل جواب مثبت دادن ،اما حس میکردم مریم دلش پیش اون پسریه که تو اینترنت باهاش چت میکنه،ولی خانوم تر ازاین حرفا بود که چیزی را بروز بده،خانواده سنتی مریم راضی به این وصلت بودن وشاید اصلا از مریم نظرشو نپرسیدن!
مریم عروس سمیه اینا شد! یه عروس خانوم خوشگل وکم حرف ،اولین عروس غریبه فامیل!
دوماه بعد از ازدواج مریم ،سمیه با پسر خاله اش ازدواج کرد ،خیلی خوشحال بود.
منیژه تنها شد،البته بعضی وقتا مریم وسمیه بهش سر میزدن اما خیلی کمتر از قبل بود ،وزمان کوتاهتری را با منیژه میگذروندن!
من هم تو اون فاصله نامزد کردم!
برگ دوازدهم :
منیژه دوباره با تلفن حرف میزد،خیال میکردم ،بازم با برادر زن داداشش صحبت میکنه، اما بهم گفت که اسم دوستش نادره!قهرمان بدنسازیه،خیلی خوشتیپه و راننده همون آژانسی هست که همیشه رفت وبرگشتی منیژه را میبره اداره وبرمیگردونه!
دلم میخواست منیژه هم زودتر سر وسامون بگیره،با کسی ازدواج کنه که تنهاییشو پرکنه اما….
از رفتارش متوجه میشدم که نادر پسریه که به شدت ،سعی میکنه منیژه را از اطرافیانش دور کنه،حتی حس میکردم اونو نسبت به خانوادهش بد بین کرده،نسبت به رضا،فریبا حتی معصومه …
مثلا یه بار میگفت:”نمیدونم فریبا برای چی زن رضای ما شده،نادر میگه ،برادرت اونقدر زشته که من اگه دختر بودم،تو صورتش تف هم نمیانداختم!“
بعضی روزا وقت ظهر که همه جا خلوت میشد،با نادر میرفتن بیرون ومیگشتن!شناسنامه اش همیشه توی کیفش بود !
مدیر اموزشگاه ،برای عمل قلب ،تو بیمارستان بستری شده بود ، اونقدر به منیژه ومن اعتماد داشت که با خیال راحت بره عمل،دخترش نسرین خانوم هم چند روز یه بار نیم ساعت می اومد ، سری به اموزشگاه میزد ومیرفت !
منیژه میگفت:”نادر همون مردیه که دنبالش بودم، همدیگه را خیلی دوست داریم ،یه لحظه هم نمیتونم نبودنشو تحمل کنم،حتی شبایی که نادر تو اژانس شیفت میده ،منتظر میمونم تا رضا وفریبا بخوابن،زنگ میزنم با نادر حرف می زنم تا خوابش نبره!”
انگار نادر فهمیده بود که اموزشگاه ،تو بیمارستان بستریه ،منیژه را راضی کرده بود تا براش مقدار پول جور کنه،منیژه میگفت :”نادر ماشینو با برادرش شریکه ،به گفته نادر ،برادرش به پول احتیاج داره واگه نادر نتونه سهم برادرشو بخره ،مجبوره ماشین را بفروشه وبرای کار از این شهر بره”
همین کافی بود تا ترسی که همیشه منیژه داشت ،دوباره به سراغش بیاد،ترس از تنهایی ،منیژه نمیخواست به هیچ وجه نادر را از دست بده،بنابراین سعی کرد تا اونجاییکه میتونه برای نادر پول جور کنه،تو یه فرصت مناسب ،وقتی رضا از گاو صندوق خونه،سند مغازه را برمیداشته،منیژه گردنبند اشرفی یادگار مامانشو یواشکی برمیداره،اونو به اضافه طلاهای خودش به نادر میده،نمیدونم نادر چه جوری دلش اومد تا منیژه را وادار به این کار بکنه ! هیچ پولی توی اموزشگاه نمونده بود ،منیژه میگفت برای اطمینان همه پولها را به حساب بانکیش منتقل کرده ،اما حس میکردم دروغ میگه،نمیدونستم چه جوری میخواد بعد از برگشتن مدیر اموزشگاه،این پولها را به صندوق برگردونه،تا چند روز دیگه مدیرمون برمیگشت ومنیژه بی قرار بود،یه بار متوجه شدم که تلفنی از خواهرش میخواد تا براش پول جور کنه،هرچقدر که بشه،حتی به خواهرش گفت که میخواد یه واحدهای جدیدی ازکامپیوتر را بگذرونه،بنظرم خواهرش بهش گفته بود که چرا اقساطی از حقوقت شهریه کلاسا را نمیدی ،که اینقدر منیژه ناراحت شده بود!
قضیه جور کردن پول از یه طرف،از طرف دیگه انگار نادر غیبش زده بود،منیژه اوایل نگران بود که ننه اتفاقی براش افتاده باشه،اما بعدا متوجه شده بود که نادر سرش کلاه گذاشته و رفته!
اوضاع بدی بود،حتی فیشهای اب وبرق وتلفن را هم پرداخت نکرده بود،هرروز مینشست تو دفتر وته فیشها را حساب میکرد و ناامید تر از روز قبل میشد،فیش عقب افتاده تلفن اون ماه را من پرداخت کردم،یه مقدار هم پول داشتم اما اونقدری نبود که بشه کسری مبلغ را جبران کرد،منیژه با هرکسی که میشد ازش پول قرض بگیره تماس گرفت،مریم وسمیه هم نتونستن کاری انجام بدن،اخرش سمیه پیشنهاد داد تا از شوهر آیسان کمک بگیرن،آیسان هم دوره ای این سه نفر تو کلاس کامپیوتر بود،شوهرش کارمند یه شرکت بیمه خصوصی بود ،گویا مبالغی را از حساب شرکت برمیداشته و با دریافت سود ماهانه وضمانت به بقیه میداده،در واقع پول نزولی میداده!
آیسان پیش شوهرش ضمانت کرد تا اون مبلغ را منیژه پرداخت کنه،اما سود ماهیانه اون مبلغ هم از حقوق منیژه بیشتر بود،تازه منیژه حقوق دوسه ماه خودشو جلوتر از حساب اموزشگاه برداشته بود،روزیکه منیژه پول را تحویل مدیر اموزشگاه داد ،خیال همه راحت شد،اما سود پول و برگدوندن اصل پول مساله ای بود که فکر همه را به خودش مشغول کرده بود.
حالا دغدغه منیژه پیدا کردن نادر بود،اما هیچ خبری از نادر نبود،انگار اب شده بود ورفته بود زیر زمین!
یک ماهی گذشت،منیژه از یکی دوتا مغازه ،وسایل اقساطی خریده بود واونا به دلیل عقب افتادن قسطهاشون ،چند بار به دفتر اموزشگاه زنگ زدن،اون ماه با کمک هم سود ماه اول پول را پرداخت کردیم،با خودم فکر میکردم کارم درسته یا غلط،نمی تونستم منیژه را تو این شرایط تنها بذارم!
ماه دوم بود که سر وکله نادر دوباره پیدا شد،با منیژه قرار گذاشتن ورفتن بیرون،وقتی منیژه برگشت ، با خوشحالی تعریف میکرد که نادر بیچاره تو این مدت بیمارستان بستری بوده ونتونسته به منیژه خبر بده !
ازش پرسیدم :”چه مریضی داشته؟”
جواب داد:”ناراحتی روده داره”
باورم نشد،منیژه میگفت:”قضیه پول رو به نادر گفتم ،میگه محبتتو هیچوقت فراموش نمیکنم ،قرار شده با کمک هم پولو جور کنیم وقرضامونو تصفیه کنیم”
بعضی وقتها ،طرف ظهر ،نادر می اومد دنبال منیژه وباهم میرفتن بیرون !
یه بار منیژه هراسون اومد وگفت که ماشین گشت پلیس بهشون مشکوک شده بود و با هزار مصیبت تونستن از چنگشون فرار کنن!
اعصابش خورد بود،توضیح دیگه ای نداد!
یه بار دیگه هم که با عجله اومد اموزشگاه میگفت:” نادر ماشینشو جلوی داروخونه پارک کرد ورفت تو تا برای خودش دارو بخره،منم تو ماشین بودم ،یهویی دیدم جعفر ،از اونطرف خیابون داره می یاد طرف ماشین،هول کردم ،اومد نزدیک من ،سرشو خم کرد تو ماشین و با طعنه گفت اینوقت ظهر اینجا چی کار میکنی؟ یهویی نادر ،از داروخونه اومد بیرون و از پشت یقه جعفر و چسبید و دعوا شد!دیدم کم کم مردم دارن جمع میشن ،در ماشینو باز کردم و شروع کردم به دویدن !”
بعد اون قضیه ،منیژه تا چند روز نادر را قانع میکرد که جعفر فامیلشونه و اتفاقی اومده تا سلام وعلیک کنه،وجعفر را قانع میکرد که نادر راننده اژانسی هست که اونو از طرف اموزشگاه به اداره میبره!
بعد یه روز ، یه تلفن به اموزشگاه شدکه منیژه حسابی به هم ریخت!
عصر با اضطراب زودتر از اموزشگاه رفت ،صبح روز بعد ،رنگ پریده ولرزون اومد اموزشگاه،همش تو فکر بود،یواشکی از لای کرکره ها تو خیابون را دید میزد و می رفت توفکر!
دوباره از همون شماره بهش تلفن شد ،منیژه خیلی مودب ورسمی صحبت میکرد،بعد چشماش پر شد،حس میکردم نمیخواد طرفی که اونور خطه ….بفهمه این داره گریه میکنه،یه جوری بود،ترس !یا شرم!
گوشی تلفن را که گذاشت سر جاش ،سرشو گذاشت رو دوتادستش وگریه کرد،ارومتر که شد گفت:”میدونی کی دو روزه بهم زنگ میزنه؟ “
گفتم:”نادر؟!”
گفت:”نه،علیــــــــــــــــــرضا !“
یه ذره ،این اسم بنظرم اشنا بود،کم کم خاطره شیرین دخترکی که دو سال تمام عاشق سایه مات پشت شیشه شده بود،تو ذهنم تداعی شد!
برگ سیزدهم
علیرضا تصویر مبهم پشت شیشه خشکشویی ،اولین عشق منیژه ،به منیژه زنگ زده بود،اما منیژه خوشحال نبود،حس میکردم از چیزی میترسه!
ازش پرسیدم :”چی شده که علیرضا بعد اینهمه سال بهت زنگ زده؟ شمارتو از کجا گیر اورده؟من خیال میکردم این عشق وعلاقه یه طرفه است وهمه چیز همون موقع تموم شده؟!”
منیژه جواب داد:”اونوقتا که مدرسه میرفتم،با دختری از اقوام علیرضا دوست شده بودم تا بتونم از اوضاع واحوال علیرضا باخبر بشم ،حتی از طریق اون دختر تونستم به علیرضا بفهمونم که بهش علاقه دارم،بعدها همین دختر با پسر عموی علیرضا ازدواج کرد، حتی عروسیشون هم منو دعوت کردن! دختره را زیاد نمیدیدم،سالی یکی دوبار ،تو مراسم در وهمسایه …ولی تو همون فرصت کم هم ،دلم پرمیکشید واسه اینکه از علیرضا یه خبری بشنوم!
بعدها شوهر همین دختره،خشکشویی را کوبید ویه اژانس هواپیمایی راه انداخت.
این اواخر برای عروسی رضا ،برادرم ،دعوتشون کرده بودیم،روحیه ام خیلی خراب بود،همون وقتی بود که نادر گذاشته بود رفته بود،از علیرضا سراغ گرفتم،فهمیدم که چند ماهی میشه ،علیرضا به اونا سر نزده،از حال وروزم پرسید،اینکه چرا هنوز ازدواج نکردم!!!!
اونقدر روحیه ام خراب بود که نتونستم خودداری کنم وبعضی چیزا را بهش گفتم……. گفتم که با پسری به اسم نادر دوست شدم،راننده اژانس بوده،قرار بوده با هم ازدواج کنیم،گذاشته ورفته و…
نمیدونم چرا؟….ولی دلم میخواست اینا به گوش علیرضا برسه ودلش به حال من بسوزه،میدونستم اگه بفهمه شاید ناراحت بشه ولی به توجهش نیاز داشتم!
دختره میدونست که تو اموزشگاه کار میکنم ،بعد اون روز ،خیلی منتظر زنگ علیرضا موندم،خبری نشد،بعدشم یکی دوماه مریض شدم وافتادم گوشه خونه،نادر که برگشت ،دیگه همه چیز را فراموش کرده بودم، تااینکه چند روز پیش بهم زنگ زد،خیلی جدی ومحکم حرف میزد،ازم خواست هماهنگ بشم تا بتونه من وببینه،خوشحال بودم،یه جورایی دلم میلرزید،حس دخترای 14 -15 ساله را داشتم!
تو اژانس پسرعموش قرار گذاشتیم،یه گوشه نشستیم،همون لحظه که چشمم به علیرضا افتاد زل زدم تو صورتش،حسابی براندازش کردم،دلم براش تنگ شده بود،یه کم پیر شده بود،صورتش چاقتر شده بود،همون چشمای سیاه ونافذ،صورتشو با ماشین اصلاح کرده بود،یه ذره ته ریش داشت،جدی تو صورتم نگاه کرد وگفت :”تعریف کن ،ببینم چی شده؟”
نمیخواستم ،حالا که دیگه نادر برگشته،ودوباره با هم هستیم،علیرضا چیزی بفهمه،به خاطر همین از جواب دادن طفره رفتم،بهش گفتم:”یادته،اونوقتا ،خواستی که بری یه گردنبند نقره با نگین یاقوت کوچولو برام فرستاده بودی،پیغام داده بودی اونو همیشه تو گردنم نگه دارم“…..نگاش کردم،تا تاثیر حرفمو روش بفهمم ،داشت یه گوشه را نگاه میکرد ،انگار،با شنیدن این حرفا ،اونم یاد دختر بچه ای افتاده بود که دوسال تمام عاشق سایه مات پشت شیشه شده بود،یه لحظه گره های صورتش باز شد،امیدوار شدم،
ادامه دادم:”من هنوز اون گردنبند تو گردنمه”
دستمو بردم طرف گردنم،از زیر مقنعه گردنبند را لمس کردم،یهویی محکم بهم گفت:”خب که چی ،نکنه میخوای گردنتو نشونم بدی؟”
ترسیدم وجا خوردم،حس کردم از دستم حسابی عصبانیه،بغضم گرفته بود،
بهم گفت:”اصلا فکر نمیکردم،تا این حد تنزل کنی”
گفتم:”مگه من چی کارکردم؟”
گفت:”وقتی از زن رضا(پسرعموی علیرضا) موضوع را شنیدم ،خیلی ناراحت شدم،بهت زنگ زدم،اما تو اموزشگاه نبودی،خونه را هم عوض کرده بودین،خیال نکن چون اینجا نیستم از کارات خبر ندارم،خبر گردشهای ظهرتو با نادر خان دارم،اینقدر بی عقلی که باهاش تا بیرون شهر میری و وقتی ماشین گشت ،سر راهتونو میگیره،میگی صیغه نادری!!!!!
تو میدونی اصلا این نادر کیه؟میدونستی زن وبچه داره،میدونستی معتاده،میدونستی از خانواده طردش کردن،میدونستی به غیر از تو با دوتا زن رابطه داره،میدونستی ،زنش از یه خانواده متشخص وپولداره و نادر چه ابرو ریزیه تو اون خانواده کرده،از گاو صندوق پدر زنش پول دزدیده وزده به چاک،میدونی دختر هفت سالش، نیلوفر ،چه بلایی سرش اومده،…..”
نمیتونستم حرفای علیرضا را باور کنم،سرم داشت گیج میرفت،حس میکردم،میز وصندلیها دور سرم میچرخن وهی کوبیده میشن به پشت کله ام!
علیرضا گفت:”اصلا فکر نمیکردم،دختری که همیشه پاکی وصداقت بچگیش تو ذهنمه وفراموشش نکردم ،یه روز اینجوری از اب در بیاد”
گریه ام گرفت،بلند بلند گریه کردم،یه کم بعد علیرضا ،انگار که دلش به رحم اومده باشه،از پارچ اب،یه لیوان پر کرد وداد دستم وگفت:”حالا دیگه گریه نکن”
نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم،علیرضا چیزایی را از نادر میدونست که من ازشون بی خبر بودم، نمیدونستم به خاطر اونا گریه ام گرفته یا از شرم علیرضا ،هرچی که بود ،نمیتونستم خودمو کنترل کنم،هق هق میزدم،بعد همه چیز را برای علیرضا تعریف کردم،حتی چیزایی را که شماها نمیدونستین،علیرضا عصبی وناراحت بود،اخر سر بهم گفت:”ادرس مغازه هایی که بهشون بدهکاری را به من بده،ناراحت نشو ولی باید مطمئن بشم که حرفات درسته، شماره تلفن ، شوهر دوستتو که تو بیمه کار میکنه وازش پول نزول کردین را هم بده میخوام باهاش حرف بزنم،بعد از این ماهی یه بار تا وقتی که عروسی کنی ،سر بزن به اژانس ،پول میفرستم واسه رضا،ماه به ماه ازش بگیر،دیگه هم گریه نکن،صبر کن زنگ بزنم،اژانس،یه ماشین بفرستن،برو خونتون ،خیلی دیرت شده و من از علیرضا جدا شدم،با اینکه حس میکردم تمام تصوراتی که علیرضا از من توی ذهنش داشت خراب شده ولی یه جورایی احساس سبکی میکردم ،اروم شده بودم………یاد حرف علیرضا افتادم که لحظه اخر بهم گفت:”فکر نمیکردم بد اینهمه سال اون زنجیر را هنوز نگه داشته باشی”
حرفای منیژه که به اینجا رسید،یه طوری شدم،از بعضی از روابط بین منیژه ونادر خبر نداشتم،واینکه نادر چه گذشته ای داشته برام ترس اور بود،اما از یه طرف خوشحال بودم که یه مرد حامی منیژه است وکمکش میکنه،بخصوص مشکل بدهی هاشو حل میکنه،مردی از گذشته منیژه!
بعد از اون ماجرا ،دیگه از نادر خبری نشد،منیژه میگفت:”فکر کنم علیرضا سراغ نادر هم رفته،که دیگه زنگ نمیزنه ولی اینبار دیگه از نبودنش ناراحت نیستم!”
برگ چهاردهم
سه چهار ماه به جشن عروسی من باقی مونده بود،نگران منیژه بودم ،خیلی دلم میخواست منیژه هم ازدواج کنه،واقعیتش ،میترسیدم ،دوباره ،سر وکله یکی دیگه پیدا بشه و….
با منیژه درمورد این مسئله صحبت کردیم،قرار شد با خواهرش هم صحبت کنه تا اگر مورد مناسبی تو اطرافیان شوهر خواهرش باشه ،منیژه را پیشنهاد بدن،خود منیژه هم از این وضعیت خسته شده بود،از طرف همسایه های خواهر منیژه ،یه پسر 38 ساله کارمند بانک ،یه روز به بهانه ثبت نام خواهرش اومد اموزشگاه تا منیژه را ببینه ،منیژه از قبل خبر داشت واماده بود،ولی نتیجه مثبتی نداشت،از طرف پسره پیغام اومد که به این زودیا قصدازدواج نداره!
از طرف مریم وسمیه ،دوستان منیژه هم،یه صاحب بوتیک لباس زنانه معرفی شد ،که برخلاف انتظارمون پسره اصرار داشت چند مدتی با منیژه دوست باشن واگه همدیگه را پسندیدن قضیه بین خانواده ها مطرح بشه!اینم مورد خوبی نبود،نه فقط به خاطر پیشنهادش،پسره تو اموزشگاه خیلی بی قید ،همه جا را دید میزد!
ازهم قدیم گفتن …مارگزیده از ریسمون سیاه وسفید میترسه…..خود منیژه هم،دور دوستی ، یه خط قرمز کشیده بود!
منم از همسرم میخواستم بین دوست واطرافیانش اگه مورد مناسبی بود معرفی کنه،تا اینکه یه روز اتفاق جالبی افتاد،بعضی وقتا سرنوشت ادم تو یه لحظه رقم میخوره!
راضیه یکی از شاگردام بود،که خیلی منو دوست داشت ،اونقدر که به کسانی که با من حرف میزدن حسادت میکرد ، اگه یه روز موقع درس دادن نگاهمو ازش میگرفتم اخماش میرفت تو هم!
خیلی سعی میکردم به من وابسته نشه، اما دائم دنبال راهی بود که خودشو به من نزدیک کنه، حتی بعد ازشنیدن خبر نامزدیم ،یه روز پشت تلفن کلی گریه کرد….
اون شب ،داشتیم شام میخوردیم که تلفن زنگ زد ،راضیه بود،بعد از احوالپرسی ،ازم پرسید :” خانوم پلاک خونتون چنده؟ امروز رفته بودیم سد، از اونجا ماهی گرفتیم، یه دونه ماهی گنده دادم دست برادرم،جواد، براتون بیاره،الان تو کوچه تونه ،نمیدونه پلاکتون چنده؟”پلاک خونه را بهش گفتم وازش تشکر کردم…!
گوشی را که قطع کردم، چند لحظه بعد صدای زنگ در اومد،نزدیک ایفون بودم، پرسیدم”" کیه؟”
برادر راضیه بود،بابا را هم صدا کردم که بیاد جلوی در احوالپرسی وتشکر کنه!
در را که باز کردم ، یه اقای سی چهار ، سی وپنج ساله،قد بلند وچارشونه،با موهای کم پشت که از خجالت سرخ شده بود وایستاده بود ، من وبابا باهاش احوالپرسی کردیم و ….
آقا جواد،ماهی را داد دست بابا وهرچقدر تعارفش کردیم مهمون شام ما باشه ،قبول نکرد ورفت…..
بابا داشت زیر لب غر میزد که چرا طوری رفتار کردم که شاگردام تا این حد با من صمیمی بشن!
من میخواستم این مسئله را توجیه کنم که ….یهویی یادم افتاد ، راضیه میگفت این برادرش مجرده ، و یه مخابرات خصوصی داره و خانواده شون هرچقدر اصرار می کنن ،تن به ازدواج نمیده ومیگه تواین دوره وزمونه ،هیچ دختری راضی نمیشه با خانواده شوهرش زندگی کنه،جواد،با اینکه کوچکترین پسر خانواده است ،خیلی نسبت به راضیه ومادرش احساس مسئولیت میکنه!
برادرهای دیگه راضیه ،هم سطح تحصیلات نسبتا خوبی داشتن ،هم شغل مناسبی !اما ،همسرانشون یه مقدار با هم وبا خانواده مشکل د اشتن!
یاداوری اینا باعث شد،که غر زدنهای بابا را فراموش کنم و دست به کار شم!
دویدم طرف گوشی تلفن وشماره خونه راضیه اینا را گرفتم!
خود راضیه گوشی را برداشت وزود سلام داد ،حس کردم خیلی خوشحاله که تا این مرحله از صمیمیت پیش اومده،با خنده احوالپرسی وتشکر کردم!
بعدِ یه کمی مقدمه چینی وتعارف، گفتم :” از متانت وشخصیت برادرش تعریف کردم واینکه حسابی تو زحمت افتاده…”
راضیه با خنده گفت:”اونقدر تو این مدت از شما تعریف کردم که همه فامیلامو ن شما را میشناسن و وقتی از جواد خواستم ماهی را بیاره دم در خونتون …بی بروبرگرد قبول کرد …چون میدونست که تا صبح ول کن نیستم…..”
خندیدم….کم کم موضوع را کشوندم به اینکه راضیه حتما امسال از کنکور قبول میشه واینکه ایکاش راضیه یه خواهر مجرد داشت تاهم خودش احساس تنهایی نکنه وهم اگر راضیه جای دیگه ای رفت مامانش تنها نباشه…!
یا اینکه، ایکاش حداقل ،اقا جواد ازدواج میکرد ودلایلی که جواد به خاطر اونا ازدواج نمیکنه!!!
خلاصه یه دوساعتی با راضیه حرف زدیم و راضیه هم مشتاق شده بود که جوادازدواج کنه،
دلمو به دریا زدم وبه راضیه پیشنهاد دادم که از منیژه برای برادرش خواستگاری کنه!
راضیه یکه خورد !
یه کم مکث کرد وازم پرسید :”مگه منیژه دوست پسر نداره؟”
بهش گفتم:”پسره فرد مناسبی برای ازدواج با منیژه نبود،به همین خاطر منیژه منصرف شد!!!!”
خدا منو ببخشه!
شروع کردم به تعریف کردن از منیژه …همه چیزایی که راجع به منیژه گفتم واقعیت بود،خود راضیه هم تو اون مدت به این نتیجه رسیده بود،مثلا اینکه منیژه خیلی با سلیقه بود،چون پدر ومادرشو از دست داده بود،یه جورایی مسئولیت پذیر بود ومیدونست چه طور باید زندگی را اداره کنه،تشنه محبت مادری بود ومطمئن بودم که مادر راضیه را مثل مادر خودش میدونه،کم حرف بود،خیلی مهربون بود،مطمئن بودم که اگر با جواد ازدواج کنه،تمام سعیشو میکنه تا جواد را راضی نگه داره،این حداقل تو فداکاری هایی که برای جعفر یا نادر کرده بود،به من ثابت شده بود!
منیژه هم راضیه را دوست داشت و….هزار ویک دلیل، باضافه ارثیه ای که خودمم مطمئن نبودم به منیژه برسه را مطرح کردم….
راضیه دختر باهوشی بود،یه کم فکر کرد و یهویی گفت: “شماراست میگین ، من همین الان میرم وبا مامانم صحبت میکنم”
گوشی را قطع کرد !
اینکه دیگه راضیه با چه ترفندی مامانشو راضی به این کار کرد واون دوتا چه طوری جواد را راضی به ازدواج کردن بماند……!!!
قضیه اش مفصله وجالب اینجاست که راضیه به این بهانه هرچند ساعت یک بار با من تماس میگرفت و از پیشرفت کار منو با خبر میکرد!
همه چیز در عرض دوسه روز اتفاق افتاد وبرادرهای بزرگتر راضیه هم از موضوع با خبر شدن وتائید کردن که بالاخره جواد باید دیر یا زود ازدواج کنه ….ونباید به بهانه نگهداری از راضیه ومادرش از ازدواج شونه خالی کنه….
وقتی از رضایت خانواده راضیه خیالم راحت شدونتیجه نهایی به پسندیدن منیژه وتوافق خانواده ها واگذار شد،موضوع را به منیژه گفتم، طفلی شوکه شده بود!
از طرفی خوشحال بود،از طرف دیگه میترسید،خیلی !
با هم که حرف میزدیم ،میگفت عذاب وجدان دارم،میترسم لیاقت خانواده اونا را نداشته باشم!
میترسم لیاقت جواد را نداشته باشم!
از مامانم اجازه گرفتم ،برنامه ریزی کردیم که روز جمعه ،راضیه ومامانش ومنیژه وخواهرش بیان خونه ما، مثلا به بهونه دیدن وسایل جهیزیه من ،تا اگر احیانا دو طرف همدیگه را نپسندیدن همونجا مسئله فیصله پیدا کنه!
راضیه ومامانش نمی دونستن که منیژه وخواهرش از همه چیز خبر دارن ، راضیه با خوشحالی نقشه کشیده بود که سر ساعت هشت عصر،جواد بیاد دنبالشون تا برگردن خونه !
دلش میخواست طوری بشه که موقع برگشتن ،جواد بتونه منیژه را ببینه،با منیژه قرار گذاشتیم که ساعت یه ربع به هشت اینا از اژانس ماشین بخوان ، وخب بالطبع راضیه ومامانش اصرار کردن که موقع رفتن اونا راهم برسونن !
یه ذره میترسیدم از اینکه منیژه ،ظاهر جواد را نپسنده!
درست سر ساعت هشت ،جواد با یه پیکان مدل قدیمی اومد ، از خجالت سرخ شده بود ، مامان راضیه جلو نشست ، راضیه ،تو ماشین جای منیژه را طوری تنظیم کرد که جواد بتونه دزدکی از آینه ماشین منیژه را ببینه و خب ادرس خونشونم برای تحقیق واینا یاد بگیره….!
خود جواد دست به کار تحقیق شد،هم از محله قدیمیشون هم از محله جدیدشون پرس وجو کرد!
همه از خانواده منیژه تعریف میکردن،راضیه میگفت،همسایه ها میگفتن ،از خود منیژه هم تا حالا کسی رفتار نابجایی ندیده!
بعد از انجام تحقیق ها،قرار خواستگاری گذاشته شد،دو تا خانواده با هم اشنا شدن وقرار مدارها را گذاشتن،خوشبختانه نه خانواده منیژه زیاد سخت گیری کردن ،نه خانواده جواد عیب وایرادی گذاشتن!
منیژه بعدا برام میگفت:”که وقتی قرار شد با جواد حرف بزنن،تو اتاق ،جواد از خجالت سرخ سرخ شده بود،یه کاغذ در اورد و هی به اون نگاه میکرد وشرایطشو میگفت،شرط مهمی که برای منیژه گذاشته بود ،این بود که منیژه چادر سرش کنه،جواد به منیژه گفته بود،برای من مهمه که همسرم بعد از ازدواج با من ،محجبه و متین باشه !…دیگه اینکه …چون جواد قراره با خانواده اش زندگی کنه،دلش نمیخواد بین همسرش وخانواده اش مشکلی پیش بیاد،از همسرش انتظار داره که صبور باشه ودرصورت بروز مشکل با خود جواد مطرح کنه،دیگه اینکه شاید شرایط مالی جواد طوری نباشه که بتونه از عهده مقدمات مفصل عروسی و خرید و…بر بیاد ،امیدواره که همسرش این شرایط را تحمل کنه ،چون پس اندازی به غیر از این ماشین قدیمی نداره،ولی قول میده که تمام تلاششو برای جلب رضایت منیژه انجام بده!”
منیژه میگفت:”تردید داشتم که موضوع بیماریمو به جواد بگم یا نه؟….میرترسیدم همه چیز به هم بخوره،اما به جواد گفتم:”من تمام شرایطی که گفتی ،نه به خاطر اینکه شرط تو برای ازدواجه،بلکه به خاطر اینکه خودم هم دوست دارم که این جوری باشه ،قبول میکنم وتمام سعیمو میکنم تا تو از من وزندگیت راضی باشی،فقط یه مسئله ای هست که باید بهت بگم،من یه بیماری دارم،یه جور مشکل مفاصله،البته مهار شده،ولی خب بهتره تو ازش اطلاع داشته باشی “
میگفت،جواد یه مقدار راجع به جزئیات بیماری ازم سوال کرد،کمی فکر کرد وگفت:”امیدوارم که این بیماری مشکلی برای تو بعد از ازدواجمون پیش نیاره،البته حالا که این مسئله مطرح شد باید بگم که منم یه جور بیماری پوستی دارم ،واگیر دار نیست ولی خب ،بهتره تو هم اینوبدونی ،البته بهتر میدونم که این مسئله بین خودمون دوتا بمونه وخانواده هامون چیزی ازش نفهمن !”
منیژه میگفت:”فکر نکنم جواد به عمق بیماری من پی برده باشه،ولی خوشحال بودم که موضوع را بهش گفتم”
منیژه میگفت ، داشتم فکر میکردم که موضوع جعفر ونادر را باهاش مطرح کنم یا نه،که خودش حس کرد تو گفتن چیزی تردید دارم،ازم پرسید،نتوسنتم بهش بگم ،ترسیدم!
بعد از انجام خواستگاری وتعیین مهریه و… ،خواهر منیژه از خواهر جواد خواست تا در روزهای اینده قراری برای مراجعه به دکتر و معاینه منیژه بذارن!
دو روز بعد از خواستگاری،منیژه،خواهرش،خواهر بزرگتر جواد و،جاری آینده منیژه ،پیش یه خانوم دکتر رفتن و با یه جعبه شیرینی برگشتن اموزشگاه!
منیژه خوشحال بود!
فاصله چند روز، ازمایشهای لازم برای ازدواج را انجام دادن وعقد محضری انجام شد ومراسم عروسی موند برای بعد از ماه محرم وصفر !
منیژه اوایل خیلی خوشحال بود،میگفت با خودم عهد کردم که تمام تلاشمو برای خوشبختی جواد بکنم!
کم کم ،مقدمات عروسی اماده میشد،برادرهای جواد که قول داده بودن تو تهیه مقدمات عروسی جواد را کمک کنن،به خاطر بهانه گیری همسرانشون خودشو کنار کشیدن!
خوب یادمه روزیکه منیژه وجواد برای خرید عروسی رفتن ،وسایلی که خریده بودن اونقدر مختصر بود ،که دلم به حالشون سوخت،اما منیژه هیچ اعتراضی نکرد!
تو همون فاصله ،من ازدواج کردم وتدریس تو اموزشگاه را کنارگذاشتم ،
با منیژه گاهگاهی تلفنی حرف میزدیم…..به فاصله یک ماه بعد از من منیژه هم جشن ازدواج منیژه هم برگزار شد،…..
جشن عروسی منیژه به خوبی برگزار شد ،من وهمسرم هم تا خونه عروس وداماد را بدرقه کردیم،
منیژه ماه شده بود واط رفتار جواد مشخص بود که حسابی خوشحاله ،هرچند وقت یه بار هم رنگ به رنگ میشد و سرشو از خجالت مینداخت پایین!
روز سوم بعد از عروسی، منیژه تمام طلاهایی که بعنوان کادو تو عروسی گرفته بود با طلاهای خودشو فروخت وداد تا جواد ماشین بهتری بگیره وبا ماشین هم کار کنه تا بتونن زندگی بهتری داشته باشن!
پنج ،شش ماه بعد یک روز منیژه تماس گرفت وگفت که میخوا دبیاد دیدنم،جواد تا در خونه منیژه را رسوند،قیافه اش خیلی عوض شده بود،طرز لباس پوشیدنش ،حتی کوتاه کردن مو واصلاح صورتش!
جواد،خیلی فرق کرده بود،با منیژه کلی حرف زدیم،میگفت از زندگیش خیلی راضیه، میگفت :”جواد برام هم همسره ،هم پدره ،هم دوست”،مامان جواد وراضیه را هم خیلی دوست داره،فقط بعضی وقتا جاری هاش ،حرفهایی میزدن تا بین اینا اختلاف بندازن،میگفت سعی میکنم توجهی به حرفاشون نشون ندم !
جالب اینجاست که کمتر از یک سال بعد عموی منیژه ، که میخواست بره حج واز همه حلالیت می طلبید زمینهای پدر منیژه را به اینا برگردوند ، دو تا خواهر زمینها را بین خودشون تقسیم کردند وخونه قدیمی وخونه جدید ومغازه هم به برادرشون رسید ….به منیژه نزدیک به پنجاه میلیون ارثیه رسید!
همه چیز خوب پیش میرفت ،فقط یه مشکلی وجود داشت،نمیدونم از مصرف داروهای هورمونی بود یا چیز دیگه ،منیژه وهمسرش بچه دار نمیشدن،میگفت:”خیلی … دلم میخواد یه بچه هم داشته باشم تا زندگیم پایدار بمونه،از حرف وحدیثا میترسم…….خیلی میترسم”
پ.ن:داستان زندگی منیژه یه داستا ن واقعیه،همه لحظه هایی که تعریف کردم،میدونم شاید خیلی شبیه به داستان مجله های زرد باشه ،اما خودم شاهد این لحظه هاش بودم!